این‌ شَنگ شهرآشوب

اسماعیل وفا یغمایی

انتخابی از غزلها(1360 ـ1383)

دفتر پانزدهم ازمجموعه های شعر

ایـن‌ شَنگ شهرآشوب

اسماعیل‌ وفا یغمائی

C:\Users\Al\Desktop\پرونده ها\فرتورها\اسماعیل وفا.jpg

انتخابی از غزلها(1360 ـ1383)

دفتر پانزدهم از مجموعه های شعر

  • این شنگ شهر آشوب
  • دفتر چهاردهم از مجموعه های شعر
  • اسماعیل وفا توسی
  • انتشارات : بی بی
  • تاریخ انتشار:بهمن 1383
  • بها معادل 15 یورو

در این مجموعه:

پیش از غزلها

1ـ «الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها» (1380)

2ـ در رهگذار گمشدگان غبارها(1366)

3 ـ گذشته آتش سوزان از این بیابانها(1368)

4 ـ بپوش روی و بپوشان تو روی غائله را(1368)

5ـ زموج موی تو در بیکران رؤیاها(1369)

6ـ بیا دیوانه شو یک امشبی را(1370)

7ـ طالع نما به طلعت می‌آفتاب را(1365)

8ـ خواجه تند خوی ما، جلوه بی مثال ما (1361)

9 ـ خوابکاوان در هراس از نقشهای خواب ما (1367)

10 ـ ما تجربه کردیم شب در بدری را(1383)

11 ـ خرابم کن امشب که ویرانم امشب (1369)

12 ـ طرب از روی تو می ریزد و ما غرق تعب (1369)

13 ـ خوابم به گل نشست و بهار آمدم به خواب (1372)

14 ـ رخ زیبات عین زیبائی است (1365)

15 ـ زآنکه این خاک و هوا دفتر و دیوان من است(1365)

16 ـ چو عاشقم به جهان وآنچه اندر او پیداست(1365)

17 ـ به هر کجا که روم کوی کوی یار من است(1365)

18ـ عشق بورزید عشق چونکه بجز عشق نیست(1366)

19 ـ شکر خدا که یار به لطف و عنایت است (1366)

20 ـ باز به ناز میروی آه ز سرو قامتت (1367)

21 ـ آه از این چشم ها که بی پرواست(1367)

22 ـ به یک کرشمه تاریک کز دو چشم تو خاست (1367)

23 ـ برگ و بار لاله و سرو و گل و شمشاد ریخت (1367)

24 ـ همه جا هستی و از تو خبری نیست که نیست(1368)

25 ـ نور خواهم شد و رقصان زجهان خواهم رفت(1368)

26 ـ موج بهار از سر گلزارها گذشت (1368)

27 ـ تا آه تلخ خسته دلان بی اثر شده ست (1368)

28 ـ لیلای شوخ اگرچه به محمل نشسته است(1368)

29 ـ دگر به عرصه تقدیرها حواله بس است (1369)

30 ـ غریب هر دو جهانم پناه من به کجاست(1369)

31 ـ اگر چه دورم ای گل من از گلستانت(1369)

32ـ غرق تبیم و لب به لبیم و خموش و مست(1369)

33 ـ چو دست من به سر زلف مست او آویخت(1369)

34 ـ رخان مست و خرابت خراج بستانهاست (1370)

35 ـ آرام باش آرام زیرا که بی کرانه است (1370)

36 ـ تو سروی و دل مجنون ما به رفتار است (1370 )

37 ـ سر بر مکش زمشرق، ای آفتاب غربت(1372)

38 – خوش است خاطر ما را کرشمه های نگاهت ( 1372)

39 ـ بهار آمد و در دشت دور لاله شکفت(1372)

40 ـ با روی ماهفام تو شب آفتابی است (1383)

41 ـ چه شود به خانه خود اگر به شبی سیه بکشانمت(1383)

42 ـ زآن پیشتر که بر دمد این آفتاب تلخ (1371)

43 ـ به شعر من زرخانت نشانه خواهد ماند(1364)

44 ـ چو ابر شبزده ره بر ستارگان گیرد(1365)

45 ـ چو چشم مست تو غرق شراب ناز شود(1366) 132

46 ـ باران تارت «طاهر» امشب خوش فرو ریزد (1366)

47 ـ شهر را نوشیدم امشب پر زشهد و شور بود (1366)

48 ـ در سایه سنبل ها چشمان تو مستانند (1366)

49 ـ یاران همه رفتند و سواران همه رفتند (1367)

50 ـ ترا چو مشک سیه همطراز قامت شد(1368)

51 ـ دو غزال مست داری که سیاهکاره گانند(1368)

52 ـ بی تو دانستم که عشق عادت نبود(1368)

53 ـ دانم که شبی صبح زشبگیر بر آید(1368)

54 ـ این قند پارسی به زبان تو خوش بود(1368)

55 ـ آنکس که به سودای تو از عشق تو دم زد(1368)

56 ـ از دلم خون می چکد خون می چکد(1369)

57 ـ دل من باز به یاد تو تپیدن دارد (1369)

58 ـ از کران بیکران آواز پائی می رسد (1369)

59 ـ کسی که نیست میان من و تو می چرخد(1369)

60 ـ چه بازی های شیرینی لبان گرم او دارد (1370)

61 ـ آید آن لحظه که این خلق قراری گیرد(1371)

62 ـ یاد باد آنکه دل از عشق تو پر غلغله بود (1372)

63 ـ دریای صبح موج زد و آفتاب شد (1372)

64 ـ بخوان که ابر سیه پاره پاره خواهد شد (1377)

65 ـ غم مخور ای دوست کاین جهان بنماند(1383)

66 ـ تشنه برگ گل و شبنمم ای باد بهار (1368)

67 ـ آمد شب خزانی بر کن چراغ دیگر (1369 )

68 ـ ای دل طلوع صبح زمین را امید دار (1369)

69 ـ درخت باران گسار، سلام !آمد بهار(1378)

70 ـ طلوع کن که شب آمد ز راه دور و دراز (1365)

71 ـ خلوتی خواهم و جامی و نگاری دمساز(1365)

72 ـ حذر کن ای دل از این شهر پر کرشمه و راز (1369)

73 ـ به مسجدی که در آن هشته اند سر به نماز(1369)

74 ـ برخیز و شور در شب خاموش و تار ریز (1370)

75 ـ سوختم در آتشت این را نمیدانی هنوز (1371)

76 ـ بخوان و لب بگشا باز به شعر حافظ شیراز01374)

77ـ بهار آمد و شد برگ لاله آتش خیز(1379)

78 ـ تیغ بس است و طعنه بس زخم دگر مزن عسس (1371)

79 ـ خوش آن سبو که کشندش به شهر دوش به دوش (1365)

80 ـ از نغمه جادوئی و پر موج سیاووش (1366 )

81 ـ غرقند رفیقان در قیلی خوش و قالی خوش(1368 )

82 ـ هنوز حسن خداداده اش نخورده تراش (1369)

83 ـ عمری در آرزویش بودم به جستجویش(1373)

84 ـ گر چه سرد است جهان گرمی آغوش تو خوش(1373)

85 ـ آنکه عالم همه مست است ز رنگ وی و بویش(1383)

86 ـ دوآتش است مرا بر جگر در این آفاق (1368)

87 ـ شد مستجاب بانگ دلاویز مرغ حق (1369)

88 ـ فغان از این دل مجنون بی شفیق و رفیق (1371)

89 ـ وه! که شرم تو کند شوق مرا تیز ترک(1368)

90 ـ مگر زاشک که از دیده ها چکد بر خاک (1371)

91 ـ شبانگهان چو به گیسوی مستت آویزم (1364)

92 ـ چکنم که کافرستم من و شوق دین ندارم (1365)

93 ـ کفر و دین یکسره در شعله درافکنده منم (1365)

94 ـ من آن مستم که جز از خون دل ساغر نمی گیرم (1366)

95 ـ بروید راه خود را، که من از شما جدایم(1367)

96 ـ گفت سلام و علیک طبل زنان شد دلم (1368)

97 ـ کولی من تشنه کام توام (1368)

98 ـ لبان بوسه خواهت را بنازم(1368)

99 ـ در آشیان غربت سر زیر پر کشیدیم (1369)

100 ـ من امشب از خیالت مست مستم (1370)

101 ـ بده امشب شراب اندر شرابم (1371)

102 ـ ما بخت خود به چشم سیاهی فروختیم (1371)

103 ـ دی با خیال روی تو تا صبح زیستم1373)

104 ـ چندان حکایت شب زلف تو سر کنیم(1373)

105 ـ آمده نو بهار ومن باز گل بهاره ام (1378)

106 ـ آخ که مخم یه نصف شو تو او چشات شنو کنم(1373

107 ـ دف زن ای دف زن که تا من کف زنان (1365)

108 ـ ای نسیم سحری تا گذر خسته دلان (1368)

109 ـ ای دل زبازی چرخ چندین مباش و غمگین (1368)

110 ـ مرا ای باد شبگیران ببر تا سر زمین من (1368)

111 ـ هلا آفرین آفرین آفرین (1368)

112 ـ کجائی ای تو به عالم انیس مجلس من (1369)

113 ـ برجاست تا به وادی حیرت غبار من (1369)

114 ـ بیا گل من به منزل من (1368)

115 ـ غیر دل خسته کس نیست مسیحای من(1369)

116 ـ چه بگویم که چه کرد آن سر زلف شکن شکن(1370)

117 ـ ز ازل تا به ابد کاش شبی بود و در آن (1370)

118 ـ دل من خوشگل من سبزه و برگ گل من(1378)

119 ـ ز چشم اشک و زدل خون و ز ابر نیمه شب باران(1373)

120 ـ مهتاب سرد میگذرد بر رخان تو (1365)

121 ـ شب در آمد چو شمع سوزان شو(1368)

122 ـ گنج این شهر است ناز و غنج تو (1362)

123 ـ بیا و جامه بسوزان و گیسو افشان شو(1368)

124 ـ در عالم خیال خوشم با خیال تو(1374)

125 ـ باز دره با دوتا چشماش موره شمشیر مزنه(1356)

126 ـ میا مرو توچنین از برابرم ای ماه(1364)

127 ـ مائیم و آرزوئی در این شب گجسته (1368)

128 ـ نیست در شهر کس از دست غمت آسوده (1368)

129 ـ برآمد از افق سرد آفتاب سیاه (1369 )

130 ـ ای روی مشکفام تو رشک هزار ماه (1370)

131 ـ قدح از باده و گل پرکن و جامی در ده(1370)

132 ـ تپیدنهای دلها ناله شد آهسته آهسته(1370)

133 ـ کیست مگر من در این وادی بی ماه و راه(1370)

134 ـ دل در غمت محاط است مه در میان هاله (1371 )

135ـ گسسته برف و به هم سبزه زار پیوسته(1379)

136 ـ لب شیرین تو تلخ است مگر می زده ای (1368)

137 ـ هنوز هم بهانه منی (1369)

138 ـ سر میزند دوباره خورشید مهربانی (1369 )

139 ـ بیا امشبی را نما آشنائی (1369)

140 ـ از این تنگی دلم خون شد خدای من فراخائی (1370)

141 ـ روانم با دل شیدا به هر جائی به هر کوئی (1370)

142 ـ عاقبت نیم شبی مست زره می‌آئی (1370)

143 ـ دریغ از درد شیدائی در این اقلیم تنهائی (1370)

144 ـ تو نازنین منستی و روح ناز جهانی(1371)

145 ـ نه ساقی نه مطرب نه باده نه جامی (1371)

146 ـ به درد خویشتن خو کن که پیدا نیست درمانی(1372)

147 ـ دف است و کف شب و شمع و شراب و بزم نهانی(1373)

148 ـ چشم مست تو کجا شیوه آشوبگری (1375)

149 ـ مژده سر زد از البرز افتاب آزادی (1375)

150 ـ سالخوردی و هنوز از جمله زیبایان سری(1383)

پیش از غزلها

…مرا خدای دلی داد و دیده ای که در آن

خیال و نقش پریچهرگان به رفتار است

«و فا» زلطف شما برده پی به حُسن خدا

که راهبر به مؤثر وجود آثارست…

این دفترانتخابی ازمجموعه بیش از هشت‌صد‌غزلی‌ست که‌درفاصله‌ی سالهای 1360 تا 1383 سروده‌ام. تنهایک غزل از این مجموعه ، غزل شماره 125، از غزلهای سالهای قبل را که یاد آور خاطراتی فراموش نشدنی برای من است در این مجموعه آورده ام. پیش ازسال 1360 مجموعه ای کوچک و دست نویس، حاوی حدود هفتاد غزل که حاصل سالهای نوجوانی و جوانی(1344 ـ 1354) بود وجود داشت ـ که به غیر از چند غزل از این مجموعه ـ در حوادث سال 1360 از بین رفت.

آشنائی من با غزل و جادوی تاریک، کهن و عطر آگین آن از سالهای کودکی، ودر طنین صدای گرم پدر و شعر خوانی های محفل‌ها و مجلس های خانوادگی آغاز شد .

در سرزمین و خانواده ای که من در آن‌ چشم به دنیا گشودم ـ خور و بیابانک ـ شعر و بویژه غزل ارج فراوان، و غزلسرائی رواج کامل داشت و شاعران به لطف حرمتی که مردم ناحیه خور و بیابانک برای ابوالحسن یغما جندقی شاعر نامدار دوران قاجار وحبیب یغمائی ادیب و شاعر و پژوهشگرمعاصرقائل بودند، مورد احترام همگان بودند و گرامی داشته می شدند .

شماری از این ادیبان و شاعران چون اسماعیل هنر یغمائی (هنر اول) درگذشت شعبان سال1288 هجری قمری در روستای گرمه ، میرزا مهدی هنر یغمائی (هنر دوم)درگذشت 1322 هجری قمری در خور، اسماعیل هنر یغمائی ( هنر سوم) درگذشت 1338 شمسی در خور،طغری یغمائی، 1302 ـ1380 شمسی ، افسر یغمائی، صهبا یغمائی، ساغر یغمائی ، احمد صفائی، ابراهیم دستان، محمد علی خطرو…، از زمره نامداران وبرخی چون اقبال و حبیب یغمائی درشمار استادان شعر و ادب کهن و مصنفان و مترجمانی بودند که دامنه نام و نشان و تاثیر آثارشان از محدوده خور و بیابانک فراتر رفته بود. گروهی دیگر ازاین شاعران مانند تاراج، کیوان یغمائی اول، کیوان یغمائی ثانی، بینش یغمائی، فرج الله یغمائی، ابوالمفاخر یغمائی،ادیب آل داوود، معلم خوری ،اخگر یغمائی، پرویز یغمائی، محمد دارا امینی، نوبخت نقوی، نوشاد نقوی، هوشنگ یغمائی، فرهنگ یغمائی،عالیه یغمائی، ابوالقاسم شایگان و بسیاری دیگر در محدوده دشت کویر و در میان مردم دشت کویر نام و نشان داشتند . به واقع نوشتن تنها اسامی این شاعران که شعرو بخصوص غزل را خوب وپاکیزه می سرودند چندین صفحه را می طلبد . در مجموعه سه جلدی از «یغما تا شکیب» که به همت مرتضی یغمائی گرد آوری شده ودر سال هزار و سیصد و هفتاد وسه نشر یافته میتوان با نام و نشان دهها تن از شاعران دشت کویر،در روزگار جوانی من و سالهای پیش از آن تا حوالی دوران حکمرانی سلسله زند، و نیز شاعرانی که در سالهای اخیر زبان به شعر گشوده و در سنین جوانی به سر می برند آشنا شد.

در آن روزگار، روزگار کودکی و نوجوانی من یعنی سالهای سی و هشت تا چهل و هشت، هوای پاک، آب زلال ، نخلهای سر سبز، محبت و مهمان نوازی ، لبخند همگانی بر چهره ها، و نیزطومارها و جنگ ها ودفترهای شعر دستنویس با جلدهای چرمی سائیده شده، و شاعر ! تقریبا در اکثر روستاها ی بسیار کهنسال با خانه های گلی و قلعه های مرموز و خیال انگیز قدیمی وجود داشت و از زمره عناصر طبیعی و طبیعت دشت کویر بود.

طبیعت دشت کویر با آسمان‌بی مرزآبی و بیابانهای گسترده وپاکیزه وآرام، خورشیدی شرزه و نیرومندکه چون شیری یال افشان و زرد از افق بی مرز بر می آمد ، ماه پر جلالت ومرموز و رودخانه های درخشان اختران، زمزمه شنزارها وباد صحرا گرد و نخلستانها و تک درختها، و بوته های خاری که بر جاده های ناشناس باد غلتان غلتان در حال سفر بودند زیبائی ها و عمق خاص خود را دارا بود،ولی این طبیعت در برابر طبیعت سایر نقاط کمبودهای خاص خود را داشت. شاعران خور و بیابانک کمبودهای طبیعی دشت کویر، از گل و گیاه و باران را، با طبیعتی از شعر جبران کرده بودند . این طبیعت پنهان، در درون ذهن و جان و اندیشه اهالی دشت کویر به برگ و بار می نشست و به آن سرزمین سیمای فرهنگی خاصی میداد. این حقیقت برای اکثر کسانی که از نقاط دیگر به دشت کویر می آمدند تعجب آور بود. آنان با مردمانی ساده زیست، سخت کوش وصریح، فقیر ولی قانع ، بی نیاز ،مهربان و مهمان نوازو معتقد به مذهب، اما اهل تساهل و گذشت روبرو می شدند که بجز از گویشهای خاص منطقه، مانند گویشها و لهجه های خوری، مهرجانی، گرمه ای، جندقی، بیاضه ای، اردیبی، ایراجی، چوپانانی و… ، زبان پارسی را فاخرو کامل و بدون شکستگی صحبت می کردند وکلامشان آمیخته با شعربود.

خاطره ها و تصویرهای آن ایام، و صداهای دور دست آن روزگاران گرامی و گرم را هرگز فراموش نکرده ام و فکر می کنم تا دمی که به قول شاملو«دروازه بی دروازه بان» گشوده وبه بشارت خیام همسفری «با هفتهزار سالگان» در راههای راز شروع شود این خاطره ها را فراموش نخواهم کرد.

دراین منطقه، و با این مردم و حال و هوا، با غزل آشنا شدم .در آغاز از مفاهیم غزل ها چیزی درک نمی کردم، بیشتر موسیقی متفاوت و رقصان غزل ها و حالت و خطوط چهره‌ های غزل خوانان و سکوت احترام آمیز حاضران که با دقت گوش می کردند توجه مرا جلب میکرد، در هنگام خواندن غزل ها ، آن چه که غزل ها از آن سخن می گفتند در خطوط چهره‌ خوانندگان منعکس میشد و با شنونده سخن میگفت، بجز این میدانستم که هر کس دل در گرو یاری دارد و عاشق است به غزل پناه می برد، یا غزل می سراید و هنگام غروب و یا نیمه شب در نخلستان و یا کوچه های روستاغزل می خواند و در آن درمان و آرامشی برای خویش جستجو می کند. در نخستین گام شناخت غزل، با غزل به عنوان نوعی از شعر کهن که از هفت تا یازده بیت و گاه بیشترتشکیل میشود و در آن با به کار گرفتن وزن های مختلف شعری، بیشتراز عشق زمینی وزیبائی های آشکار و نهان چهره و رازهای نهفته چهره ها و پیکرهای زنان، و اندوه هجران و شادی وصال و حالات طبیعت سخن گفته می شود و در هر حال، در هر غزل رد پای خاتونی زیبا خود را می نمایاید، آشنا شدم.

فراموش نمی کنم که اولین غزل از حافظ را به سختی و در نه سالگی خواندم، در هنگامی که برای من دهکده کوچک زادگاه من «گرمه» با کمتراز چهار صد تن از ساکنانش و آرمیده بر دامنه کوهسار میانه بالائی که در پشت آن صحرائی بی پایان آغاز میشد ، مرکز جهان، بهترین مردمان جهان کشاورزان پا برهنه بیل به دوش و کرباس پوش و زنان زنبیل باف آنجا، گواراترین آب ، آب زلال چشمه سار باستانی جوشان و کف آلودش باماهی های کوچک خاکستری ،و بزرگترین خدای جهان خدای «گرمه» با دو امامزاده،سه مسجد کوچک ، یک حسینیه، یک قدمگاه مقدس، چند درخت نظر کرده، سلمان فال بین دهکده، کربلائی سید علی اذان گوی روستا، وعمو شیخ ملای مهربان شیخی مسلک و کشاورزش بود که پیش از آنکه آقا و ملای مردم باشد با سر بزرگ و شکوهمندش که همیشه بزرگی آن تعجب مرا بر می انگیخت، عموی مهربان مردم بود.

در آن ایام خجسته که تا شانزده سالگی ادامه یافت همه چیز درآن روستای بسیار کهن،که از روزگاری پیش از دوران ساسانیان با همت مردمانی ناشناس بر سینه کویرو در دامنه کوهسار روئیده بود، و نیز روستاها و مزرعه های دور و نزدیک آن ولایت، که با هم برای من یک امپراطوری گسترده و آشنا را تشکیل می دادند در امنیت کامل قرار داشت .

در نیمروز روشن، وقتی که بر بام بلند قلعه و رو به «مهرجان» ـ مهرگان ـ بزرگ که در دو فرسنگی «گرمه» بر شنزار روئیده بود ـ و بادهای صحرا گرد در پیرامون آن جویبارهای کوچک و بزرگ شنهای روان را به حرکت در می آوردند ـ می ایستادم، می توانستم تصور کنم که سه فرسنگ پس از «مهرجان» ومزارع اطرافش، « بیاضه» ـ بیاضق ـ کهنسال با خندقها ودژ هراس آور ش ـ که در آن اشباح و سایه های فدائیان اسماعیلی خنجر به کف در رفت و آمد بودند ـ بر حاشیه راهی نشسته است که هزار سال پیش از آن ، ناصر خسرو قبادیانی در سفر معروفش از آنجا عبور کرده و به دیدار «گرمه» ـ جرمق ـ شتافته است. بعد از آن و پس از طی چهار پنج فرسنگ«حاجی آباد» متروک و دور افتاده از راه ، با مسیرهائی که شبها قاچاقچیان مسلح ناشناس، در زیر نور ماه و به دور از چشم ژاندارمها از آن می گذشتند و بعد از آن پس از طی راهی طولانی «رباط پشت بادام» در حاشیه راه مشهد به یزد با «قهوه خانه مشتی باقر» چشم انتظار مسافرانی است که به دیدار «سلطان خراسان» و « غریب الغربا» میروند و یا باز می گردند .

در سمت راست، ابتدا «مزرعه صفر علی» که تنها هزار متر مربع وسعت داشت و صفر علی میرآب سابق نیمه مجنون وتند خو با همسرش در خانه ای که در میان انبوهی از نخلهای در هم فشرده ساخته بود در آن ساکن بود، دیده می شد.

صفر علی مدتها میرآب گرمه بود ولی چون تند خوئی هایش اوج گرفت ومردم از او و او از مردم آزرده خاطر شد ، برای مدتی طولانی گرمه را ترک و سیر و سیاحت پیشه کرد.

مدتهای مدید از او هیچ خبری نبود تا اینکه یک روزهمراه با زن و پسر و دخترکش و با یک رادیو گرام تپاز و دو بلند گو به گرمه باز گشت و بلند گوها را بر فراز بام خانه اش نصب کرد و روزی چند بار فضای گرمه را از ترانه های ضربی و کوچه بازاری که باعث حیرت همگان می شد می انباشت . این ماجرا مدتها ادامه داشت ، اما بعد از آنکه پسر بیست ساله اش در بلوچستان کودکی را با ماشین اش زیر گرفت و کشت وسپس فرار کرد و بلوچها او را تعقیب کرده و گرفته و سرش را بریدند ، صفر علی به یکباره در هم شکست و نگاه تند و مشکوک و خشن اش تغییر کرد و آرام و منجمد شد. او مدتی در خانه اش خود را زندانی کرد و سرانجام مزرعه «کربلائی معصومه شمسائی» ، مزرعه کوچک ومتروک و غبار آلودی را که در حاشیه راه گرمه به عروسان بر شنزار نشسته بود خریداری کردو در این مزرعه انزوا پیشه کرد و از همگان برید. صفرعلی تنها ماهی یکی دو بار با چهره ای در هم فشرده و تلخ، و بر خلاف سابق، خاموش و بی سر و صدا رؤیت می شد و چیزهائی را که لازم داشت از مغازه «الله بخش» یا «اکبر غلامحسین» و یا «شاخ شمشاد» می خرید و به مزرعه اش باز می گشت.

بعد از «مزرعه صفر علی»، «عروسان» کوچک و پر طراوت با درختان انار شادابش در سه کیلومتری، و سه کیلومتر پس از آن «رام شوکت» با ساکنان سه چهار نفره اش و گله‌ای از مرغ و خروسها و جوجه های خوشبخت، و سه فرسنگ پس از آن در سینه کوههای بلند و سر به فلک کشیده، «خنج» و «دادکین» با با پلنگها و بزهای چالاک کوهی و شکرالله شکارچی تیز پا، وگردوهای تناورش و استخروسیع و عمیق آبی که در تابستان هم از شدت خنکی نمیشد یک مرتبه در آن غوطه ور شد، و تنگه ای که معروف بود صدها سال پیش از آن سپاهیان خلیفه گروهی از سادات فراری علوی را تعقیب کرده ودر انتهای بن بست تنگه تمامشان را قتل عام کرده اند، آرمیده بودند.

پس از کوههای «خنج» ،جهان برای من در ابهام و در ادامه کوهسارانی ناشناس ادامه داشت و اگر چه هرگز به آنسوی کوهها سفر نکرده بودم ولی در بسیاری از شبها خواب می دیدم که در آنسوی کوههای«خنج» و «دادکین» بر فراز قله ها و دره های بی پایان و ناشناس در حال پروازم و در زیر دستهای گشوده چون بالهای من، پلنگان بر سینه کوهها می غرند و ارواح علویان قتل عام شده با دستارهای سبز خونین وچشمهائی درخشان مرا می نگرند . بارها در هول از این پروازها و ماجراهای آن از خواب می پریدم و چون در می یافتم که بر بام بلند یا ایوان خانه در کنار یک دوجین از برادران و خواهرهایم خوابیده ام با آسودگی و رضایت به آسمان شسته و پاکیزه سرشار از ستاره ها و کوههای بلند خنج نگاهی خوابالوده می کردم و در صدای جیرجیرکها و نسیم نیمه شب که بوهای پاکیزه کوه و نخلستان و برکه ها را با خود می آورد و درریتم برخورد قفل و زنجیر درهای سه دری به درهای گشوده به نخلستان که با دستهای باد به حرکت در می آمد خوابم را ادامه می دادم.

در سمت راست «عروسان» و در چشم انداز قله های بلند کوههای «خنج» و «دادکین»، در دامنه کوهسارانی کوتاه قامت و پلنگ خیز، «اردیب» و «ایراج» و« سپس « هفتومان» و نیز «آبگرم» با چشمه جوشان و داغ آب معدنی اش در انتظار مسافران و زایران بودند.

زیبائی قامت دختران نازک اندام و ظریف و کشیده قامت «اردیب» و «ایراج» مانند زیبائی چشمان سیاه و گیرای مردان و زنان «جندق» و خرمای خارک «بیاضه» و خربزه های « مزرعه مصر» و سادگی و پاکدلی مردمان «فرخی» و غزلها و مرثیه های «طغری» شاعر سر شناس و توانای خورمشهوربود. این دو روستا یعنی « اردیب» و « ایراج»در پایان دوران قاجارها محل اقامت و جولان یکی از یاغیان و شورشیان مشهور منطقه معروف به « مسعود لشکر» بود.در باره «هفتومان» می گفتند که نام اصلی آن «هفت امام »بوده و در روزگاران کهن سپاهیان خلیفه هفت امام زاده مهاجر و فراری را در آنجا دستگیرکرده و بر فراز تپه ای سر بریده اند ، رگه ای سرخ فام از خاک که از بالای تپه ای در حاشیه راه ماشین رو«هفتومان» به « خور» تا پائین ادامه داشت، و کربلائی اسماعیل مقیمی آن را در یکی از سفرها به من نشان داده بود، در میان مردم این باور را پر رنگ کرده بود . «آب گرم» نیز در ضمیر و ذهن مردم منطقه در مه افسانه ها غوطه ور بود. می گفتند در زمستانی سرد یک تن از آل علی و یا به احتمال زیاد خود مولا که از این دیار در حال گذر بوده برای استحمام نوک شمشیرش را به زمین زده و آبی داغ از زمین جوشیده که تا اکنون از جوشش باز نایستاده است. در راه میان بر و در دره‌ی میان « گرمه» و «آب گرم» در نقطه ای به نام « قبضه گاه» که در آنجا نشان دو کف دست، دو زانو و نشان سمهای یک اسب بر سنگ نقش شده بود این تئوری افسانه ای تکمیل می شد. می گفتند که «آقا» در «آب گرم» استحمام کرده و در این نقطه نماز خوانده و نشان دستهای «آقا» و سمهای اسب او بر سینه سنگ نقش بسته و برای آیندگان به یادگار مانده است.

در سمت چپ «گرمه» در پشت رشته ای از تپه ها، چند مزرعه متروک بر جای مانده از قرنها ، «کلاته بی بی شهربانو» و «کلاته ترک» گذرگاه ارواح بی آزار و اجنه مومن و مسلمان شیعه، مارهای بی آزار و استراحتگاه گله های کبک وتیهو وکبوترهای وحشی، ونیزمحلی برای گشت و گذار وخیالپردازی ها و کنجکاویهای من بودند.

« کلاته ترک» در آن روزگار و پس از آنکه دهها سال بود چشمه اش خشکیده و سقف و ستون خانه اش فرو ریخته و استخرش از شن انباشته شده بود دوباره احیا شده و خرمی یافته بود . ماجرا از این قرار بود که این کلاته که وقف پرچمدار ماجرای کربلا « حضرت ابوالفضل » بود به میراث در زمره املاک پدر من بود. نیم شبی و به رویائی پدرم پرچمدار را با سیمائی عتاب آلود در خواب می بیند که چرا مزرعه من ویرانه است و چرا به آن بی توجهی می کنی؟. فردای همان شب پدر لیبرال مسلک و شکاک ــ علیرغم این که هر روزدر تاریک و روشن صبح ، با صدائی خوش ابتداچند آیه از قرآن و سپس فرازی ازمثنوی و بعد چند سطری از شاهنامه را می خواند ــ خدا را بیشتر در طبیعت و معجزات آن، درختان و گندمزار ومیوه ها و زنان، جستجو می کرد تا مسجد و امامزاده و مذهب، وبه طور جدی معتقد بود هر درخت لیمو و پرتقال پیامبر اولوالعظمی است که بر وجود پروردگار گواهی می دهد ـ و به همین دلیل هم علاقه عجیبی به کاشت و پرورش انواع پیامبران داشت ـ ، اندیشمند از عتاب « حضرت عباس» با چند مقنی و کارگر روانه کلاته شد و چندی بعد کلاته احیا ونام آن به «همایوندشت» تغییرپیدا کرد، استخر آن لبریز آب گردید و ذرت ها یش چون بیشه ای از شمشیرهای سبز در زیر آسمان آبی برافراشته شدندو بوته های گوجه فرنگی و خربزه و هندوانه چراغهایشان را بر افروختند ودرختان خرما و کوره گزهای قدیمی غبار آلودش شادابی یافتند و میعادگاه پرندگانی شدند که شاکر و سپاسگزار از عتاب حضرت ابوالفضل مشغول آواز خواندن بودند.

پس از کلاته ها ، در قله ی تپه ای شنی و در حاشیه راه و در چشم انداز کلاته ها درخت پر شکوه و غبار آلود گزی بر زمین روئیده بود که معروف بود گاهی از شبها در کنار آن به دست ارواح مقدس یا اجنه مسلمان چراغی بر افروخته می شود و همین مساله این درخت کهنسال را از ضرب تیشه و تبر نجات داده و در زمره مقدسات مذهبی حفظ نموده بود . یکی دو کیلومتر پس از درخت مقدس گز،«نیشابور» با حدود صد تن از ساکنانش و سیدی سالخورده و مورد احترام همگان به نام «آقای موسوی» ـ که از اخلاف موسی ابن جعفر بود و زعامت اهالی را بر عهده داشت ـ بر سینه شنها و تپه ها آرمیده بود ، پس از آن، راه دراز تا « سلام آباد» و«خور» و «فرخی» و «چوپانان» و «چاه ملک» و «نخلک» و «انارک» و «نائین» ادامه پیدا می کرد و شهر نائین خور بیابانک را به اصفهان و یزد متصل می کرد. سمت چپ کمتر راز آلود بود.

در پشت سر نخلستان، و بعد رشته ای از تپه ها و گودالهای بزرگ که شبها مخفیگاه غولها و ارواح شریره غیر مسلمان بود و پس از آن چشمه‌ی جوشنده از کوه و سپس کوه، و در پشت کوه بیابانی غوطه ور در ابهام وجود داشت که در گوشه ای از آن در نقطه ای بنام «تار آباد» فقط افراد یک خانواده سکنی داشتند و به کشت خربزه و هندوانه مشغول بودند.

این امپراطوری را که مرکز آن برای من «گرمه» بود خوب می شناختم. به اکثر نقاط این سرزمین وسیع، پیاده و یا با الاغ و اسب واتومبیل سفر کرده بودم و حتی تک درختهای میان راه برای من آشنا بودند. می دانستم در فاصله میان «رام شوکت» و «خنج» وقتی گرما زور آور می شود میتوان در سمت راست جاده چند درخت بادام کوهی تناور و سر سبز را یافت و تا خنک شدن هوا در زیر سایه های خنک آرمید. می دانستم که تنها باید از سایه بادام کوهی استفاده کرد و از خوردن میوه های خام آن که حاوی سیانور بود ومرگی دردناک را در پی داشت باید خود داری کرد. می دانستم در کجا می توان گودالهای کوچک آب را پیدا کرد و عطش خود را فرو نشاند. می دانستم در «گرمه» بهترین انارها را در کدام باغها می توان جستجو نمود ، کدام درخت بهترین انگور را دارد و خرمای کدام نخل زودتر می رسد. روستاها و آبادی ها و مزارع پیرامون گرمه ـ منهای « تار آباد» ـ با رشته های نسبی و سببی مردمانش از فقیر و غنی با هم خویشاوند بودند و مشکل « تار آباد» را هم زیبائی توران حل و فصل کرد.

توران دختری از ساکنان چهار پنج گانه «تار آباد» بود که آوازه زیبائی اش میرزا خطر پسر عموی پدرم را بیقرار کرده بود. میرزا خطراز دوران نوجوانی به دلیل روحیات شاعرانه و روی تافتن از درس و مدرسه به تهران رفته وسالها در کارخانه« مدار» که مالکیت آن با «نورالله حی » سرمایه دارمعروف کلیمی بود، به کارگری اشتغال داشت. مردی کوتاه قامت و چهارشانه با موهائی صاف و اسمی عجیب ، سرخرو ، بسیار مهربان و خونگرم و دست و دلباز بودو به نحو غریبی به کرک داگلاس بازیگر معروف آمریکائی شباهت و اندکی لکنت زبان داشت. او اسم عجیب اش را از یکی از اجداد دور دست به ارث برده بود که در آن ولایت رسم بود نامهای رفتگان را بر زادگان می نهادند تا خاطره اشان فراموش نشود. نام خود من نیز مرهون نام میرزا اسماعیل هنر سوم است که پدرم به او ارادتی تام و تمام داشت.

میرزا خطر طبع شعرو صدائی گرم داشت و در یکی از اعتصابات کارگری قصیده غرائی در هجو «نورالله حی» سروده و برای کارگران خوانده بود که همین مساله موجب دردسرواخراج او شده بود. پس از آن میرزا خطر به گرمه بازگشت و بجز رتق و فتق امور پست و سرودن غزلهائی در وصف زیبائی زنان زنبیل باف و دختران سیاه چرده و درختان نخل و چشمه سار گرمه و کمک به دیگران ،اکثر اوقات درنخلستان زمزمه کنان مشغول کشاورزی بود وزندگی ساده و آرام و فقیرانه ای راپیشه کرده بود تا اینکه یکروز دو تا از الاغهایش را برداشت و با بارهائی از خرما و انار و یکی دو قالیچه به «تار آباد» رفت ویکی دو روز بعد با توران ریز نقش و زیبا و بسیار مهربان و همیشه خندان، و کارگاه پارچه بافی اش که بر پشت سومین الاغ بار شده بود به «گرمه» بازگشت و ما با تنها جائی که پیوند نداشتیم ،یعنی با اهالی «تار آباد» خویشاوند شدیم و موسیقی مشتک‌های کارگاه پارچه بافی توران که با آنها تارها را بر پودها می نشاند و پارچه و حوله و سفره می بافت به صداهای گرمه افزوده شد . بعد از آمدن توران به « گرمه» دیگر جای نگرانی وجود نداشت .

می دانستم به «مهرجان» که بروم درب خانه های شمس الملوک و پروانه دختران عمه پدرم که همسران دو تن از آقایان مهرجان ـ حاج علی آقای بلند بالا و باریک اندام و حاج حسین آقا ،بزرگ مهرجان ـ بودند به محبت بازاست، و شیر دل اقبال و شیرزاد شمسائی و پهلوان از دوستان همسن و سال به سراغ من خواهند آمد تا مرا به خانه خود ببرند و آقای اقبال شکارچی چیره دست با سفره ای که در اکثر اوقات به گوشت شکار آراسته است و خسرو خان صاحب تیز رو ترین ماشین جیپ منطقه و بهترین تفنگها و داماد شمس الملوک و همسر شهناز،ـ زنی آهو وش با سیمائی ظریف و زیبا و مینیاتوری ـ وخیلی های دیگر مرا به سرای خود خواهند خواند.

در «بیاضه» با خندق وقلعه عظیم و خیال انگیزش که از دژهای مستحکم اسماعیلیان در قرنهای گذشته بود، درب سرای قمر الملوک و اعظم الملوک خواهران شمس الملوک ـ و همسران آقایان شکوهی و ثقفی که اولی از مالکان گشاده دست و دومی ملای بی ادعا ی روستا بود ـ همیشه بر روی آشنا و بیگانه باز بود. چند فرسنگ آنسوتر از بیاضه در «رباط پشت بادام» خانواده های ریشه دار و مشهور«مظفری» و «فتحی» وخان بزرگ «سپهری» که چندین همسر، تفنگها ، ماشینهاو پسران و دختران متعدد داشت و نامهای تمام پسرانش با امیر شروع می شد و در سن هشتاد سالگی قامتی استوار داشت و موهای انبوه و بلندش را به دقت رنگ می کرد و در آن روستای نه چندان بزرگ هیچوقت بدون کت و شلوار و کراوات از خانه بیرون نمی آمد ، و هنوز در تیر اندازی و شکار مهارت بسیار داشت ، از دوستان صمیمی پدرم بود ند واین اطمینان را داشتم که در «رباط» غریبه نیستم. «خنج» و «دادکین» در حقیقت جزء املاک پدر بزرگ پدری و مادری و عموها و دائی ها بود و در دیگر روستاها مانند «اردیب» و «ایراج» و … پیوندهای فامیلی همه را در حیطه خانواده ای بزرگ و یگانه قرار داده بود، بنابراین در پیرامون من تا جائیکه دشت بزرگ به یزد و اصفهان و خراسان و سمنان وصل می شد همه چیزاز مردگان و زندگان و باغها و درختان وبرکه ها و چشمه ها وراهها و نامها آشنا و جای هیچگونه نگرانی نبود. احساس امنیتی را که در آن دوران داشتم هیچوقت از یاد نبرده ام و هنوز هر وقت به معنا و مفهوم امنیت روحی فکر می کنم به آن دوران می اندیشم.

خدا ی ساده و روستائی و پر نفس و مهربان «گرمه»،چنانکه انار وخرمای نخلستان و انارستان روبروی من، در دسترس همگان و مشغول رتق و فتق امور بود. باران می فرستاد، نخلها و انگورها و انارها را حفاظت می کرد،به گوسفندان شیر و به کشاورزان نیرو و به زنان زیبائی میداد، زنان نازا را با پادر میانی سلمان فال بین گرمه و دعاها و انفاس عمو شیخ باردار می کرد، محصول را از آفت حفظ می کرد، بچه ها را از پرت شدن از بامهای بلند و خفه شدن در برکه ها و گزیده شدن توسط مارهای شرزه کویر و ربوده شدن توسط ، اجنه ، غول، آل، و دیو و امثال این موجودات در اکثر اوقات نجات میداد ،خلاصه تمام کارهای خوبی که انجام میشد و وقایع فرخنده ای که اتفاق می افتاد، کار این خدا بود و به همین دلیل هم مردم نام و نشان و ادعیه مربوط به این خدا را بر کاغذها ی نوشته شده به دست سلمان ، برای دفع چشم زخم، هم به گردن گاو و الاغ وگوساله و بزهای شیرده شان می بستند و هم به گوشه قنداق بچه هایشان سنجاق می کردند و هم به گردن شوهران معدنکاری آویزان می کردند که ششماه از سال را در اعماق تاریک معادن «نخلک» پتک می کوبیدند ورگه های طلا و نقره را جستجو می کردند،و در آغاز بهار سوار بر وانت ها و کامیونهای فرسوده همراه با گونیهای برنج و قند و قوطی های چای وقواره های رنگین پارچه و انواع و اقسام چیزهای دیگر و در شادی واستقبال تمام اهالی روستا و قربانی کردن چندین گوسفند مظلوم باز می گشتند تا بچه های تازه خود را که در زمستان به دنیا آمده بودند رویت کنند و بهار و تابستان را به کشت و زرع زمینها و احتمالا کشت کودک بعدی بپردازند. نماینده رسمی و دائمی و تام الاختیار پروردگار گرمه هم عمو شیخ بود ،ملائی که تنها در ماه محرم و رمضان عبا و عمامه بر سر می نهاد وروضه ای می خواند تا زنها بر فراز بام حسینیه گریه کردن را فراموش نکنند و در باقی اوقات سال به کشاورزی و یا خواندن دیوان حافظ و سعدی و مولانا و عبید زاکانی و یغما و شب نشینی و بحث و فحص مشغول بود وچنان خیال همگان را از لطف و عنایت خدا آسوده کرده بود که کسی برای مرگ و از دنیا رفتگان و گاه بیگاه ارتکاب بعضی ازگناهان ریز و درشت درباغهای راز دار و خاموش و سایه های تاریک درختان انار و انگور و خرما نگرانی نداشت. مردگان نیز گاه و بیگاه بر اساس همان حرفهای عمو شیخ به دیداززندگان می آمدند و خبر می دادند که ملالی ندارند و همه چیز روبراه است.

روز که می آمد تمام جهان در طلای ناب و غبارهای زرین خورشید کویر غوطه ور بود و در زیر آسمان نجوای باد با نخلها و گندمزار، سرود چشمه، زمزمه های زنان و مردان کشاورز و صدای برخورد بیلهای خیس به سنگهای جویبار و سوختن وآواز خواندن شاخه های خشک نخلها در اجاقهای میان دشت در زیر کتری های دود زده و سفره هائی که بر آنها رجهای نان و کاسه های ماست و شیره خرما و کشک و کیسه های توتون و چپق های گلی، به شادی منتظر آمدن کشاورزان بودند، زیباترین غزلها را می سرودند .

شب که می رسید رودی از صدای زنجره ها و جیر جیرکها در لابلای نخلستان جاری می شد و همراه با تکخوانی بیتورها و وزش نسیم خنک و زمزمه گر از کوههای قبضه گاه، تمام ستاره های دنیا بر فراز آسمان فراخ کرانه‌ی «گرمه» جمع می شدند وچنان آسمان پاک و شسته را سنگین می کردند که آسمان گاه تا شاخه های نخلها پائین می آمد و فانوسی که هر شب بر تیرک بلند کنار دشت و بر فراز بلند ترین بام حسینیه برای راهنمائی شتر چرانان و ساربانان و مسافران گمشده در صحرا ،آویخته می شد در رود ستارگان پنهان می شد.

هنوز نه مرگ را می شناختم ، نه زلزله ، نه زندان و شکنجه و نه دیکتاتوری و نه دروغ و نه جنایت ونه مذهب ، نه سیاست و مبارزه و نه عشق به زنان را ، فکر می کردم همه چیز جاودانه و ابدی است ، همه چیز در جای خود قرار داشت و جای هیچگونه نگرانی وجود نداشت.

نوروزها و تابستانها جمعیت گرمه افزایش پیدا می کرد، هرکس در هر کجا که بود با اهل و عیال خود را به گرمه می رساند وهمهمه لشکر کوچکی از بچه ها که تمام خویشاوندان نزدیک وبه نحو غریبی شبیه به هم بودند گرمه را می انباشت. در پشت بامها، دردهلیزهای دراز و تاریک خانه های قدیمی که هرکدام چند صد سال از بنایشان می گذشت و هر کدام با مردگان و زندگانشان تاریخچه ای مخصوص به خود داشتند می دویدیم، از کوچه های پیچاپیچ قلعه کهنسال می گذشتیم، از پله ها بالا می رفتیم ودر پشت سوراخهائی که برای تیر اندازی به سوی مهاجمان تعبیه شده بود در نقش مدافعان « گرمه » و مهاجمان به گرمه، «باصری ها»، «کاشی ها» ،«کلاه سرخوها»،«نصرالله خان» ،« مسعود لشکر» و امثال اینها که ماجراهایشان را در شب نشینی ها از سالخوردگان شنیده بودیم فرو می رفتیم ، و با تفنگهای ساخته شده از چوب تیراندازی می کردیم و گاه کشته میشدیم !!و جنازه ای را بر دوش می گرفتیم و ولوله کنان به طور سمبلیک آن را دفن می کردیم و سوگند یاد می کردیم که انتقام کشتگان را بگیریم !!، در آن روزگار هرگز فکر نمی کردم که روزگار مرا به زمینه ای رهنمون خواهد شد که ماجراهای یاغیان دشت کویر نزد آن جز رگه ای کوچک بیش نیست . در کوچه های گرمه و ساباط های سر پوشیده ای که در دوسوی آنها، «حوری» و دخترانش «گلندام» و «زیور» و «صنوبر»، و «خاتون» همسر «شیر علی» با دخترانش «طلا» و «جواهر» و «زمرد»، و «بی بی» همسر «حاجی بشیر» با دخترکش «کوثر»، و «ماهگل» زیبا و پرطراوت با سینه های پرشیر وطفل شیرخوارش، و «بیگم » همسر «عبدل»، و «رقیه» مامائی که مرا به دنیا آورده بود، و « نصرت» و « اختر» و«ماهی خانم» و «مریم بگم» و خیلی های دیگر مشغول بافتن زنبیل و طناب بودند، چون تند بادی از فریاد و حرکت می تاختیم، از دهلیز خنک « کورو» که خانه ها را به نخلستان وصل می کرد پائین می رفتیم ،از کوچه باغهائی که سایه‌ی نخلها و انارها و انجیرها ودرختان سنجد و خر زهره و تاکها در روشن ترین روز تابستان هم آنها را تاریک می کردبا هم سن و سالهای خود،گله ای کوچک از پسرها که گاه یکی دو دختر هم در میان آن پیدا می شد می گذشتیم، به باغهای عموها و دائی ها و خاله ها، « باغ رباطی»، «باغ منصور»،« باغ حاج کلبی». « باغ گود گزر»، « باغ میر سید علی»،« باغ داریوش»، «باغ فرمان »، « باغ گلگو»، « باغ پشت کمان» و… دستبرد می زدیم، از نخلها بالا می رفتیم و پائین می آمدیم و با دستها و پاهای خراشیده و کامی عطشناک باز می گشتیم و در این خانه و آن خانه از مشکهای پوست بزآویخته شده بر چنگکها و در جامهای برنجی که سائیدگی لبه آنها جاصل تماس با لبها و دستهای چندین نسل از پدران و مادران ما بود آب خنک چشمه سار را می نوشیدیم، ازگنجه ها و قفسه های سرشار از انواع تنقلات خود را از بادام و پسته و بادام کوهی عمل آمده و فندق و نقل و گز و کشک و قره قوروت و چنگمال و کنجد برشته و انواع خوردنی های دیگر سیر و پر می کردیم ، به دیگهای بزرگ غذا که در خانه ها روی اجاقها و با آتش هیمه ها در حال جوشیدن بودند ناخنک می زدیم . کره الاغهای کوچک را که سوار شدن بر آنها ممنوع بود از اصطبل « بابا فرمان» یا «بابا رستگار» یا «دائی هرمز» یا «دائی دستان» یا «میرزا خطر»بیرون می کشیدیم وپس از تازاندان آنها در کوچه باغها و خرمنجا، وپس از شنا در شورابهای عمیق دامنه دشت و نخلستان، «دریا»، «تغیل کندر» و «مانداب گایمو»، «حوض» و یا «انبار» که آخرین پسر «ننه خاور» و کوچکترین دائی من در آن خفه شده بودخسته و کوفته ونمک زده و شاد باز می گشتیم ودر پشت شمسه های رنگین اتاقهای خانه قدیمی و بزرگ مادر بزرگ باریک اندام بالا بلند و تند و تیزمادری« ننه خاور» یا اتاقهای خانه «بیرونی» مادر بزرگ بسیار آرام و خونسرد پدری «ننه عذرا»، یا خانه عموها و دائی ها و یا در ایوان خنک و کاهگلی خانه های کشاورزانی که برای ما تفاوتی با عموهایمان نداشتند و خیلی از آنها نیز از خویشاوندان ما بودند در صدای جیک جیک جوجه هائی که به دنبال مادرشان گاه از روی سر و صورت و بدن ما رد می شدند یا بزغاله هائی که برای دستبرد زدن به قندان و دیگ نان وارد ایوان شده بودند در صلح و آرامش به خواب می رفتیم و سکوت بعد از ظهر «گرمه» را نرم نرمک با پوست تنمان می مکیدیم تا دوباره بیدار شویم و مثلا برای ربودن کبوترهای یکدیگر به سراغ لانه آنها برویم یابا فرو کردن چوب در لانه زنبورها که در دیوار خانه «حوریه» ساکن بودند،تمام آنها را که چون ابری غران و خشمگین در زیر ساباط ها و کوچه های سر پوشیده سر به دنبال ما نهاده بودند بر علیه خود بسیج کنیم و با سر و صورتی باد کرده دوان دوان و گریان به سراغ اخترخانم پزشک سنتی روستا برای درمان زنبور گزیدگی یا «وسیمه» دختر بلند بالا وزیبا و نیرومند و پا به بخت «خاله هما» که بعدها چهره و پیکرش مرا به یاد زنان شاهنامه فردوسی می انداخت و یا «صغری» دختر«خاله گوهر»برویم تا با مالیدن ضماد مخصوص بر سرو صورت ما سوزش نیش زنبورها را تسکین بدهد.

در این حال و هوای بهشتی ، بی تضاد و بی نگرانی و غزل آسا بود که با غزل « ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست»، نخستین زمزمه حافظ در گوش جان من نشست. در آن دهکده کوچک و در اتاق لبریز از کتابهای قدیمی که دریچه هایش در ارتفاعی ده دوازده متری بر فراز صخره سنگی رو به نخلستان و کوه و باد و نسیم خنک شامگاهی گشوده شده بود و انواع لامپاها و گرد سوزها و فانوس هادر اطراف چیده شده و قالیچه های ترکمنی و خنجرهای بلوچی بر دیوارها آویخته شده بودند ،این مصرع چنان تاثیر تلخ و نیرومندی بر من گذاشت که هنوز فراموشم نشده است. از آنجا که کلمه آرامگه را با آرامگاه که در ولایت ما به معنی مزار به کار برده میشود یکسان گرفته بودم، سراینده شعر را که هنوز برای من ناشناس بود در تاریک و روشن سحر و در بیابانی گمشده و با چشمانی پر اشک با باد سحر در گفتگو می دیدم که نشان گور معشوق را می جوید. همه چیز مبهم و باعث نگرانیم شده بود، نمی دانستم چرا معشوق حافظ از او جدا شده، چرا رفته و به کجا رفته، وچه اتفاقی افتاده که در سر زمینی دیگر مرده است، و چرا گورش در جائی بی نام و نشان و گمشده است به طوریکه شاعر باید از باد سحر نشانی اش را بجوید، و آیا باد سحر او را راهنمائی خواهد کرد و تازه وقتی بر سر مزار معشوق برود چه خواهد کرد؟ چون او متاسفانه مرده است .

هیچ چیز برایم روشن نبود، ولی اندوه و هراس دلم را پر کرده بود تا اینکه یکی دو روز بعد پدرم از دیدار و مهمانی «آقایان» ـ بزرگان ـ روستای کناری برگشت و با توضیحات خود خیالم را راحت کرد. دانستم قضیه بر عکس چیزی است که من فهمیده ام، چرا که معشوق حافظ، یعنی آن «ماه عاشق کش عیار» و آن «شنگ شهر آشوب»، نمرده و تنها دور از حافظ است ،و به احتمال زیاد فرار کرده و باعث ناراحتی حافظ شده است، و حالا شاعر که از گشت و گذار و جستجوی این یار فراری خسته شده است ، از باد سحر نشانی اورا جستجو می کند.

اندوه ناشی از این شعر و سئوالات متعددی که در باره علت فرار این معشوق بی همتا به ذهنم آمده بود در روزهای بعد فراموشم شد، ولی پس از آن روز، در ذهن من مفهوم «ماه و معشوق» در هم آمیخت و موجودی اثیری را برای من به وجود آورد که همیشه در آنسوی وجود مادی زن، بمثابه حضور تغزلی او ایستاده است.

از آن روزگار تا همین اکنون، همیشه در غزلهای عاشقانه خود،غزلهای فراوانی که در ستایش زیبائی های زن یا زنانی که دوستشان داشته ام ، یا زنانی ناشناس که زیبائی شان بر زیبائی زندگی من افزوده سروده ام ، و آنها را در دفترهای شعر خود در کنار شعرها و سرودهای سیاسی و اجتماعی خود نشانده ام به دنبال این مفهوم بوده ام.

در این غزلهای عاشقانه، جدا از جداول ارزشی دنیای مذهب و سیاست ومبارزه و تشکیلات، که هردو در بسیاری از موارد زن و نیز مرد را به قواره مورد پسند خود تراش می دهند و در نگین انگشترهای خود می نشانند،به عنوان کسی که شعر برای او به معنی سرودن نیست، همواره در جستجوی آن حضور طبیعی تغزلی، عمیق، پر ابهام ،جذاب و جادو کار ، همان حضوری که «حافظ» از «باد سحر» نشانی آن را می پرسد و همان حضوری که به طبیعت بزرگ و جهان پیرامون ما در کلیت خود حضوری زنانه و مادرانه می بخشد بوده ام.

در سرودها وشعرهای مبارزاتی و اجتماعی من، زن و مرد هر دو وجودی مشترکند، هر دو باید آزاد باشند ، هردو باید مبارزه کنند، از آگاهی ذهن و ضمیر خود را سرشار کنندو زندگی را در هوای آزادی به مثابه وجودهائی انسانی واجتماعی تجربه کنند،نزدیک به سی سال است که من مثل بیشماری دیگر به خاطر همین حقیقت یا زندانی و یا مهاجر و تبعیدی بوده ام، و اما در غزل عاشقانه است که من می توانم احساس کنم که در عرصه‌ی طبیعت که زمینه‌ی بی پایان و طبیعی زندگی، و نه فقط در دنیای سیاست و مبارزه و مذهب، با وجودی انسانی اما متفاوت با خود رو برو هستم که نیمه حیرت آور گمشده من یا من نیمه گمشده او و در جستجوی اویم. من به عنوان یک شاعر همیشه در برابر این وجود حیرت زده ام.

در عرصه غزل من همان انسان نخستین و «آدم» از خواب برخاسته ام که فارغ از هر حزب و سیاست و مذهب و قید و بند، و بدون هیچ پوشش ،عریان عریان ، عریان در جان و درتن، دیده از خواب باز میکنم وپس از تنهائی و غربتی دور و دراز ، وجودی انسانی و طبیعی و زیبا، اما وجودی نه چون خود را در کنار خود می یابم که با زیباترین چشمان جهان به محبت و به اختیار، ــ و نه با قید قباله ازدواج و امضای محضر دار وزور و ضرب مهریه و تائیدات خداوند متعال و امامزاده روستا وملای محله ــ در من که تا کنون غریب جهان بوده ام می نگرد.

او زن و معشوق و رفیق، و مادر و دختر و خواهر و سمبل و نماد طبیعت زنانه پیرامون من است، با او با اجازه طبیعت و خدای طبیعت و در معبد بزرگ جهان پیمان می بندم و در حجله گاهی از سایه های درختان ، با او به مثابه نماد انسانی جهان در می آمیزم و با جهان در می آمیزم تا زیبائی چشمان او را به وام گیرم و در چشمان مشترک او و خویشتن که دیگر باره در پیکری مشترک و یا یک قلب به دنیا خواهیم آمد بنشانم و به زبان شاملو:

می درخشم

و فرو می ریزم

دراو خود را تداوم می دهم، و در طول هزاره ها در چهره هزاران شاعر می سرایمش . فارغ از این که من خوشبختی دارا بودن معشوقی این چنین را داشته باشم یا نه، و جدا از اینکه مشکلات روزگارما سایه سیاه خود را بر همه چیز و از جمله رابطه پر طراوت و زیبای زن و مرد انداخته و در بسیاری اوقات مجالی برای عشق ورزیدن باقی نگذاشته، و به دور از اینکه مثلا قاآنی شیرازی سراینده چیره دست « لولی وش شهر آشوب و شورانگیز» حافظ و « سیه چشم پر کرشمه »ای را که پیش از تولد سعدی مهرش در دل سعدی نشسته بوده عریان کند و مانند قصابی که به ستایش دمبه پروار بره بر پیشخوان مشغول است، به وصف باسن سپید و نقره فام خاتون خود بپردازد ـ«سرین دلبر من سیم ناب را ماند» و در ادامه‌ی شعر،سرین معشوق را به وصف و مدح شاه و زیبائی سبیل اعلیحضرت! پیوند دهد، دریافت من از غزل و تغزل چیزی است که از آن یاد کردم.

برای من این است مفهوم شکوهمند و پاکیزه و زیبای تغزل، اروتیزم گرم وملایم و آمیخته با ادب غزل ایرانی، و برداشت من از غزل عاشقانه و ستایش از زن، ـ خاتونشاه مقتدر و ملکه‌ی مهربان جهان زیبائی و عشق ـ ، ستایشی که در طول تاریخ به روایت تاریخ ادبیات ، نصیب هیچ خدا و رسول و شهریار و پیشوا و رهبر وامام و امامزاده ای نشده و نخواهد شد، و همین است راز چشمانی فنا پذیر که صدها بار من نیزچون دیگر شاعران در غزلهای خود از آنها سخن گفته و باز هم ـ چنانکه در این غزل و در ستایش چشمان دخترکی پانزده ساله و ناشناس ـ ستایشگر آنها خواهم بود.

فنا پذیری و زیبائی ات به قاب فنا

نشان اقتدار زمین، افتخار انسانهاست

به همین دلیل نیز اعتقاد دارم آنکس که غزل را می فهمد و تغزل را دوست دارد زنان را به معنای وسیع کلمه دوست دارد و نیز معتقدم غزل عاشقانه به نوعی جاودانه است، زیرا عشق و کشش تن و جان زن و مرد به یکدیگرجاودانه است.

از همان ایام که نخستین جوانه این برداشت به طور خام و ابتدائی در ذهنم جوانه زد باد سحر نیزبرای من تبدیل به موجودی زنده شد به طوریکه بعدها وقتی دانستم نسیم و باد و توفان از جابجائی هوای سرد و گرم تولید می شوند هیچ چیز تغییری نکرد و نسیم برای من در قالب جانداران و با هویتی انسانی، تا همین حالا باقی مانده است.

بعدها دانستم شاعرانی نیز و جود دارند که با عشقی آسمانی به غزلسرائی روی آورده و در بیکرانه درون خود و نیز جهان بی پایان نمادینی که قاره های «لاهوت» و «ناسوت» و «جبروت» و «ملکوت» و «جابلقا» و «جابلسا» وساکنانش در آن سکونت دارند معشوق بی پایان خود را می جویند.

این آغاز ماجرا بود. و مبنای دنیای شعر من و از جمله غزلهای مرا زمینه سالهای کودکی و ماجراها و مردمان و سرزمینی که در آن جهان نخستین رنگها و آواها و طعم ها را به چشم و گوش من کشاند وبه من چشاند غنی کرد.برای خود من گاه حیرت آور است که گذر آن سالها در آن روستاهای کوچک و با آن مردمان ساده و زندگی روشن شان اینهمه ذخیره ذهنی برای شعرها فراهم آورده باشد، پس از آن سالها من بسیار مسافرت کردم و بسیاری از نقاط را در ایران و دیگر کشورها دیده ام ولی کمتر اتفاق افتاده که برای جستجوی تکه ای از آسمان ، مشتی ستاره ، پرتوی از ماه، مشتی شن،برشی از سایه ها، احساسی از خنکای آب، مفهومی از تنهائی و وسعت و سکوت،سیاهی گرم و مستی آور یک جفت چشم مهربان، معنائی از تقدس و خشوع، مفهومی از مرگ، پناهی از محبت، روشنائی از سادگی ناب، وسوسه ای از گناه، سنگینی خرمنی از گیسوان انبوه و ضخیم که با رطوبت و بوی چشمه آمیخته است نیازمند جغرافیائی جز جغرافیای آن سالها که یا در دشت کویر و یا در بلوچستان در میان بلوچهای شجاع و خونگرم گذشت بشوم.آن سالها ذخیره ای بی پایان از پدیده های طبیعی و احساسان انسانی و ادراکات مختلف را در اختیار من گذاشتند که بیش از چهل سال است که از آنها استفاده کرده ام ولی نه تنها خللی در آنها پیدا نشده بلکه به مثابه زمینه اصلی، تجربه سالهای بعد را نیز با خود آمیختند و به ارتفاع و عمقی قابل ملاحظه دست یافتند.

اندک اندک و همراه با تجربه های ذهنی و عینی ، و شروع دوران نوجوانی ،مفاهیم غزلها و کلمات آنها ازابهام و تاریکی بیرون آمدند و مرا با فرهنگ ظریف و مواج و مرموز درون خود آشنا کردند و به خود خواندند و سرانجام دانستم که غزل را نباید تنها در دفترهای شعر جستجو کرد، غزلها در بیرون از کتابهای شعر در همه جا حضور دارند و شاعران تنها تلاش کرده اند با ثبت پاره ای از آنها به غزلهای زنده تثبیت بخشیده و آنها را از زوال و تطاول زمان نجات بدهند..

در طول سالهای بعد، بیشتر با احساس، و کمتر با میزان و معیارعقل سوداگر و دور اندیش دانستم که آب وخاک و هوای سرزمینی که من در آن چشم گشوده ام . یعنی ایران، با غزل آمیخته است .دانستم که تاریک و روشن بازارچه ها، جام برنجی لبریز آب خنک سقاخانه قدیمی در ظهر گرم تابستان،سایه های غلیظ درخت انجیر و پرنده خاکستری ای که در لابلای شاخه ها با چشمانی مبهوت در خود فرو رفته ، نوری که از شمسه ها وشیشه های رنگین پنجره های قدیمی خانه مادر بزرگ بر فرشها منعکس می شد،خلوت دشتها و کویر، سایه های بوته های خشک و درختان، لغزش موجهای شن بر سینه کویر در زیر آسمان غروب، خلوت کوچه ها و یا شلوغی بازارها،کاشیکاری گنبدهای مساجد، بهت و سکوت مقتدر گورستانها، حالت چشمان مردمان سرزمین من، رنگ چشمان و تاب چادرهای زنان، رنگهای آسمان سپیده دم و غروب، لهجه‌های مردمان، صدای نسیم،آوازها ی شاد و شروه های غمگین، صدای کمانچه و تار و نی ، و رقص نرم پنجه های غژک نوازان و حتی شبح مبهم ملائی که به تنهائی ودر خلوت بازارچه قدیمی « بازارخان» و یا«بازار مسگرها» ی یزد از زیر نورگیرها می گذرد، وهمه چیز و همه چیز با غزل آمیخته است.

این چنین و با این ادراک سرودن غزلهای خام و ابتدائی خود را شروع کردم و همراه با جوانی و میانسالی غزل نیز با من به جوانی و میانسالی رسید.این آمیختگی چنان نیرومند بود که حتی در سالهای دراز دوری از سر زمین غزل ، غزل نیز با من به تبعید آمد و همواره در پیرامون من هوائی از فرهنگ زاد بوم پدری و مادری در سفر و گذر بود وسرانجام وقتی تصمیم گرفتم که با غزل بدرود بگویم و در حال و هوای شعر نیمائی و بعد از آن شعر مدرن سفر کنم غزل تبدیل به طنین خصوصی جان و دفتر خاطرات شخصی من شد واز درون نهانگاه شعرپرتوهای خود را بر شعرهائی افکند که در فرم و زوایا به ظاهراز دنیای غزل به دور بودند.

غزل برای من از جمله ، راه راز آلود رابطه عاطفی و شخصی من با گذشته من و سرزمینی است‌ که نمی خواستم آن را ترک کنم ولی به اجبار او را و مردمانش را ترک کرده ام. در این راه راز آلوده، بسیار سروده ام ولی کمتر غزلهای خود را منتشر کرده ام. کمتر اتفاق افتاده است که در خلوتی آرام در جائی یا راهی قدم بزنم و بیتی از آغاز یا میان یا پایان یک غزل پر و بال زنان به سراغم نیاید، بگذارید این نکته شاید عجیب را هم یاد آوری کنم که سالهاست من غزلها را با صدای بیشتر شجریان و مرضیه و با نوای سازهای کهن ایرانی نظیر تار و نی و کمانچه در ذهن خود می شنوم، بیتی یا چند بیتی و یا تمام غزل را وبا پلکهای نیم بسته یاداشتشان می کنم . وزن غزلها را صداها تعیین می کنند و کمتر اتفاق افتاده که غزلهای این چنین احتیاجی به تصحیح داشته باشند. گاهی اوقات و به دلیل اشتغالات فرصت شنیدن کامل غزلها وجود ندارد و لاجرم رشته احساس گسسته می شود و یک یا چند بیت نوشته و کار متوقف می شود ،دفترهای یاداشت من پر از ابیاتی است که در انتظارند تا کامل شوند و میدانم که هرگز فرصت نخواهم یافت بسیاری از آنها را کامل کنم.

آنچه مرا پای بند غزل میکند. بجز از پیوند با دوران نو جوانی و حال و هوائی که از آن یاد کردم ، آزادی بی پایان نهفته در درون برای شوریدن و سرودن و فارغ از آداب و ترتیب سخن گفتن وجادوی غیر قابل تفسیری است که در آن وجود دارد.

غزل ها در ظاهر نرم و عاشقانه اند ولی همیشه من حس می کنم که هر غزل بویژه غزلهای عارفانه و عاصیانه ،ضربه نیرومند و غیر قابل مقاومت پتکی است که صخره های ستبر و سخت واقعیت را می ترکاند ودر بسیاری از اوقات در آنسوی جدولها و ترازوهای مقدس و مشروع ،به لحظه ای درخشش حقیقتی ناپیدا را با شهامت و صمیمیت در معرض دید ما قرار می دهد.

غزل با اغراق و تخیل سر و کار دارد ولی در نقطه مرکزی خود از حقیقت سرشار است و برای من همیشه غزل حاوی نوعی شناخت بی شیله پیله و عاری از رنگ و فریب، از زندگی و حقایق زندگی است .

بجز از دلایل گفته شده، صمیمیت ، عمق، بی پروائی و شورشگری و نیز جهان نگری عمیق و وسیع شاعران بزرگ پارسی زبان و بویژه جهان بینی شورشگر شاعران عارف و بی پروائی که فضائی وسیع و پاکیزه برای تنفس ، در مقابل فضای تنگ و تار و آلوده شریعت پناهان و چرا تنها شریعت پناهان در بسیاری از اوقات فضای تنگ و تار شریعت مرسوم ایجاد کرده اند، از دلایل علاقه من به غزل است.

به نظر من غزل ایرانی یکی از شجاع ترین و سر سخت ترین جنگاوران خستگی ناپذیرفرهنگی ما، در مقابل دگمها و کوته بینی ها و حماقتهای ناشی از مذهب ارتجاعی بوده و هنوز هم هست . در صف اول این ارتش شور و سرود و زیبائی،غزلهای حافظ و مولوی و سعدی و عطار و عراقی وصائب و همتایان دور و نزدیک آنان ایستاده اند. فرهنگ و فضای با مسامحه و گذشت، و شورشگر و دگم شکنی را که این غزلها تا روزگار ما ایجاد کرده اند نادیده بگیرید آنگاه خواهید دید که جهان پیرامونمان و دنیای درونمان را، تا حد قابل توجهی ریش و پشم و غرشها ی تف آلود و خرناسهای بویناک و متعفن یجوز و لایجوز می پوشاند و دیوارهائی از عبا و عمامه و انواع کتابهای شریعت پناهان که خون عشق و عاطفه و زیبائی بر آنها فرو ریخته در هر سو سر بر می آورد، و انواع معمم و مکلا و نر و ماده آمران به معروف و ناهیان از منکر رژه خود را آغاز می کنند.

طی بیش از ده قرن شاعران بزرگ سرزمین ما روح تغزل را درفرهنگ ما دمیده و تا اندازه زیادی به ما در برابر ویروسهای کشنده و مقدس دگمهای شریعت آخوندها مصونیت داده اند.

در غزلهای شاعران بزرگ و فرهنگساز، زیبائی زنان و تلالو جام شراب و فریاد چنگ و نوای نی و نغمه تار و رباب و کرشمه های خوبان اگر چه در بسیاری از موارد خیالی نیست و از واقعیت زندگی آنان سخن می گوید، اما نشان مستی و بی خبری آنان نیست. این نشانه ها، نه نشان مستی و بی خبری وآرمیدن دائمی کسانی چون حافظ و سعدی و عطار و مولانا و صائب و جامی و نظامی وامثال آنها در گوشه میکده ها یا در آغوش معشوق خراباتی، که سلاحهای کار آئی است که در مقابل دگمها و کوته بینی های فقیه، و شیخ برون و درون مقاومت ناپذیر است.

شاعران غزلسرا جام می و لبان معشوق را آلوده و دوزخی نمیدانند، این را به شادی می نوشند و آن را به گرمی می بوسند.

مبوس جز لب معشوق و جام می حافظ

که دست زاهد خود بین خطاست بوسیدن

جهان غزل نه در این سوی جام و معشوق که در گذر و تجربه با این دو آغاز ، و افق حقیقی شاعران برای سیر وسفر از آن پس شروع می شود و این چیزی است که به قول حافظ شهریار جاودان و فنا ناپذیر غزل، حیوان می ننوشیده انسان نشده نمی فهمد و بر سر آخور ورد و ذکر خود پس از انواع جنایتها و فریبکاریها به نشخوار مشغول است.

چون این حقیقت را ما تجربه کرده ایم بیش از این ادامه کلام را در این باره ضروری نمیدانم.

بجز این موسیقی زیبا ،زخم خورده و طرد شده در هجوم ارتجاع مذهبی در ایران، در طی قرنها خود را در درون موسیقی شعر کهن و بویژه غزل نهان کرده و با ما سخن گفته است. از این زاویه ترانه ها و سرودهای پارسی در ساختمان وبسیاری از زیبائی های خود مرهون شعر کهن و بویژه غزل ، و غزلها نیز وامدار موسیقی قوی و راز آلود ایرانی اندو من خوددر طی بیست و پنجسال گذشته در سرودها و ترانه هائی که سروده ام در بسیاری اوقات از موسیقی غزلها یاری گرفته ام.

درطول سی سال گذشته دریک مقطع از زندگی به دلیل تالمات عاطفی، مدت زمانی نوشتن غزل را به کناری گذاشتم و از دنیای تغزل دوری جستم اما آشنائی با خانم مرضیه و اقبال همکاری و دمسازی با این بانوی ارجمند که از معرفی بی نیاز و خود او و کار او از آغاز تا به امروز بهترین معرف اوست دوباره شعله شور سرودن غزل را در جانم بر افروخت.

همکاری طولانی من با گروهی قابل توجه از موسیقیدانان ـ از سال 1357 تا امروز ـ وآشنائی تقریبا هجده ساله من بارفیقی شفیق و هنرمندی گرانمایه، دکتر حمید رضا طاهر زاده «طاهر»که سازهای مضرابی و کششی ایرانی را به استادی و با احساس می نوازد و نیزرفاقت و همکاری من با شمار دیگری از اهل موسیقی ایرانی چون دوست ارجمندم مازیار ایزد پناه که کمانچه را خوش می نوازد و نوای نی او به راستی صدای مرموز خاک و زمین را منعکس می کند، دلایلی دیگر از رروی آوردن من به غزل است. باید اشاره کنم طی سالهای 1373 تا 1379 بسیاری از غزلهای من مرهون نوای تار و سه تار ونی و کمانچه اینان است و ای بسا گوش کردن به نوای دل انگیز تار و سه تار و نی و کمانچه و نگریستن به حرکت انگشتان هوشیاری که به قول مولانا از خشک چوبی و خشک سیمی عمیق ترین نواهای درون جان را در فضا میپراکندند وزن و موسیقی و گاه محتوای غزل را به ذهن من نزدیک کرده و مرا گاه به نوشتن چندین غزل در طول یک هفته وادار میکردند، عمرشان دراز باد و دست و پنجه اشان مریزاد.

غزلها چنانکه رسم دیوانهای کهن شعر است بر اساس حروف الفبا و حرف آخر هر غزل تنظیم و مرتب شده اند و در فهرست غزلها سال سرودن غزل در داخل پرانتز ذکر شده است.

نکته آخر این که بنا بر وظیفه ای درون جوش در برابر مردم، و علاقه به زاد بومی در زنجیر،شعر مبارزاتی و در این حال و هوا غزل حماسی بسیار سروده و از این پس نیز اگر از جان برآیدخواهم سرود ، مجموعه ای از این غزلها در « سی سرود سرخ» و شمار قابل توجهی در مجموعه شعر « در ستایش آزادی» و دیگر مجموعه های منتشر شده شعر من چه به صورت کتاب و چه به صورت نوار کاست قابل دسترسی است، این مجموعه منتخب اما، مجموعه ای نه در دنیای غزل سیاسی و مبارزاتی که در حال و هوای مفاهیم پایدار دنیای شعر و غزل یعنی عشق ، به طور خاص عشق ، اندوه، امید و نومیدی، شور و شیدائی است. شعرهای سخنگوی جنگ و مبارزه و سیاست اگر چه بسیار ضروری اند متعلق به حالتهای گذرای سرنوشت انسانی اند، ما می جنگیم و مبارزه می کنیم و برای مبارزه می سرائیم تا سر نوشت دیگر گون شود، اما به قول فکر می کنم گورگی ادیب بزرگ و مردمگرا :

زیبائی رود و شکوه کوهساران و ترانه های آن کسان که در دشت کار می کنند و زیبائی زنان و سخن از عشق و اندوه و وصل و هجران نه حالتهای گذرا بلکه حالتهای پایدار سرنوشت و زندگی اند و یا باید باشند و به همین علت است که شعر عاشقانه و لاجرم غزل و تغزل بی زوال است .

به امید آنکه با درخشیدن خورشید آزادی و صلح، سر زمین ما فضای تغزلی خود را با همه راز و رمزهایش باز یابد و شعرهای این دفتر در کنار دیگر غزلها زمزمه نیم شب مستان و عاشقان گردد. زود باد و دیر مباد.

اسماعیل وفا یغمائی

بهمن 1383خورشیدی

فوریه2005 میلادی

«بسم‌العشق»

ببوس

ای لولی مه وش

لب ساغر،

وزآن آتش

بده جامی که برخیزد

دل از غم ها

غم از دل ها

سر ما

خم نمی آید

نه با کفر و نه با ایمان

مترسان آنکه از رازم

سخن گوئی

به محفل ها

(1)

«ا لایــاایها ا لساقی ،ادرکاسا ونـاولـها»

کـه عشق‌آمد‌‌ مرا زاول‌،کلـید حل مشکل‌ها

ببوس‌ای لولی مه‌وش، لب‌ساغر وزآن آتش

بده جامی‌که برخیزد، دل ازغم‌ها غم از دل‌ها

چه سازی‌ای‌غم مسکین، تو با این‌دل‌که شادوخوش

ز رنج دیگران‌دارد، بـه‌دوش خـود حمایـل‌ها

رهی‌دیرست و دور اما، جرس مستانه می خواند

زمنــزلها به مقصدها، زمقصدهـا بـه منـزل‌ها

مــرا مقـصود از مقـصد، سـفر انـدر سـفر باشـد

رود ایـن کاروان، برجا، اگر مانند محمل‌ها

در افکن شوری ای مطرب،‌ حدیث عشق را کاید

بـرون ایـن پنـبه‌ی غفلت، زگـوش جان غافل‌ها

لب جـام و لب ساقـی ،جـنونی در دلـم افـکند

کـه بگسستم ز پـای دل، قیــود جهل عـاقل‌ها

چه جای بیم از دوزخ ،در این درگه که میروید

زخاک عاشق صادق، به هر دشتی گُل از گٍلها

بهشت آزادی جا‌نست، مرا ده ای خدا ورنه

نخواهم نعمت جنت، بده آن را به سائل‌ها

سر ما خم نمی‌آید، نه با کفر و نه با ایمان

مترسان زآنکه از رازم، سخن گوئی به محفل‌ها

به کفر آورده ام ایمان، به شهری کاندر آن دیدم

ز ایمان خلق را بر دل، هزاران گونه حائل‌ها

زایمان و ز نور او، سخن گویند و می بینم

چراغی روشن از ایمان، به گردش جمع جاهل‌ها

ندارم شکوه ای بر لب، من از خیل سبکبالان

که حال ما نمی داند،کسی در جمع غافل‌ها

مرا گر حسرتی با‌شد، از آن باشدکه دورم من

ز توفانها و نزدیکم، در این دریا به ساحل‌ها

چو از خود نیز بگذشتی، «وفا» دیگر مخوان حتی

به توفانی که می آید، تو اللهم سهلها (2)

(2)

در رهگذار گمشدگان غبارها

بر بادها نوشته بسی یادگارها

کز این‌گذر‌،گذشته فراوان سوارو اسب

نز اسب ها رسید خبر، نزسوارها

رفتند و گم شدند و از آنان فسانه ای

گردیده نقش در نفس روزگارها

بس کاروان گذشت و به جا ماند راه دور

پیچان چو دود در افق انتظارها

ای دل سراب بادیه نفریبدت ز رنگ

با سبز و سرخ و آبی نقش و نگارها

کار زمانه نیست مگر کتف « بیور اسب »(3)

کز آن دمیده جنگل مسموم مارها

تیغ است و چرم و چهره‌ی دژخیم بی عصب

زنجیر و بند و قامت خونین دارها

جز اشک گرم نیست روان آن جه بگذرد

بر چشم تشنه در خنک جویبارها

با این همه به راه روانیم و در خزان

داریم بر جگر عطش نو بهارها

آن نو بهارها که در آن باز بشکفند

در بوستان خاک بسی گلعذار ها

شد پتک ما زمانه ،«وفا» تا محک زند

در ژرفنای گوهر جانها عیارها

(3)

گذشته آتش سوزان از این بیابان ها

شکسته قافله ها در حریق توفان ها

به هر قدم ز ره دیر و دور خسته دلی

دریده است ز جور فلک گریبان ها

غبار نیست در ان گرد باد می پیچد

به آه در دل هر ذره اش بسی جان ها

هزار لجه‌ی خون در نهفت ابر نهان ـ

شده ست گر که بگویند قصه باران ها

به هر گذرگه خونین بپاست بتکده ها

در آن شکسته دلان سر به پای ایمانها

حذر کن از ره و بیره شناس شو ای دل

به معبری که در ان رهزن اند رهبا ن ها

«وفا» زمدرسه بگذر به دشت ها بشنو

حدیث راست ز آموزگار دوران ها

(4)

بپوش روی بپوشان تو روی غائله را

به خشک و تر مفکن نور و نار مشعله را

یکی نگاه فکندی خموش وار به خلق

کنون بیا و نظر کن هزار زلزله را

چو کعبه گشت رخت قبله گه، ولی بینم

در آن دو کفر شبق گون «اساف» و «نائله» را

به راه، هر که به زادی نموده دل را خوش

مرا نگاه تو بس زاد راه و راحله را

ترا چه کار به عشق است و آدمی زاهد!

روایت تو کفایت درون مزبله را

طریق عشق طریقی ست کاندر آن با زهد

«وفا» نیافت کسی را ه حل مسئله را

نثار آن دو غزال تو این غزل، بادا

زلعل پر تب خود مرحمت کنی صله را

(5)

زموج موی تو در بیکران رؤیاها

گذشتم ای همه رؤیا ، به سوی فرداها

نسیم بود و لبالب زبوی عنبر و عود

وزان به پیچ و خم شام پر زرؤیاها

به هر خمی که در آن زلف بود، سر خوش و مست

چو رهزنی که روان در حریم دریاها

هزار بوسه ربودم به شوق و باز دلم

هنوز بود لبالب زشوق یغماها

تو پلک مست فرو بسته بودی و دل من

گشوده بود شراع خوش تمناها

دلی که داشت هوس تا بغارتد یکسر

تمام شب همه‌ی بیکران دریاها

دلی که در خم زلفت فکنده بود در آب

حدیث و قصه‌ی بیم و امید و پرواها

در این حریم شب آمد به سر، جهان بفکند

شراب صبح زرطل سحر به میناها

گشود از شب زلفت «وفا »زهم مژه را

هنوز بود ولی سینه غرق سوداها

( 6)

بیا دیوانه شو یک امشبی را

فرو بنشان به سرمستی تبی را

نگارا تا به کی این صبر سنگین

بیا از عشق زین کن مرکبی را

به سر آتش، عطش در دل، شفا ده

به جان داروی لب هایت لبی را

پشیمان نیستم از عشق‌بازی

که در آن دیده ام خوش مکتبی را

چه باشد گر در این چرخان حیران

سر آرم در شب مویت شبی را

«وفا »در شهر خوبان نشنود کس

دریغا بانگ یا رب یا ربی را

(7)

طالع نما به طلعت می آفتاب را

در جام ریز آتش گلرنگ ناب را

این چرخ پیر زنده چو از خون تلخ ماست

ساقی به چرخش آر به خونم شراب را

ای باغ گل نقاب بر افکن زروی خویش

آخر که دیده است گل در حجاب را

تا در قیامت قد سروت بپا کنیم

با جام بی حساب تو روز حساب را

بینیم تا به حلقه رندان و زاهدان

باری چه کس سپرد طریق صواب را

رند پیاله نوش و یا شیخ باده کُش

کز خون خلق بست به دستان خضاب را

دیشب به یاد حافظ شیراز کز دو چشم

پالوده بود با غزلی ناب خواب را

مستانه میزدم به خیالی تفأ لی

از او شنو به شعر من اکنون جواب را

ترسم چو شهر سر زخماری بر آورد

بینی «وفا» به لجه می شیخ و شاب را

(8)

جلوه‌ی بی مثال ما، خواجه‌ی تند خوی ما

پاسخ ما سؤال ما‌، مقصد جستجوی ما

پر شده جان زخون دل، ای ز تو جان و دل خجل

بیش به فرقتم مهل، سنگ تو و سبوی ما

تیغ بکش که می رسم، رقص کنان به درگهت

نعره خون ما شنو، تیغ تو و گلوی ما

بر سر دار و دشنه گر، نعره کشیم از جگر

نیست‌ در این میان مگر، بهرتو‌ های‌و‌هوی ما

مدعی ار نبیندت، گو که زبهر دیدنت

زهره اش ار بود دمی، پا بنهد به کوی ما

گر به گذار رنج و خون، ره سپریم سوی تو

گو همه رنج این جهان، ره سپرد به سوی ما

بیم و امید جنتم ره ننمود سوی تو

داغ محبت تو زد نقش «وفا» به روی ما

( 9)

خوابکاوان در هراس از نقش های خواب ما

دست می یـازنـد حتـی بــر رخ مهتاب ما

با تـراشی دمبدم درکارگاهی این چنیـن

گو چـه می‌مـاند زگـوهرهای جان ناب ما

هـرطـرف یارب بـرآورده ست سـر،دیوارها

در پی دیوارهـا چـون حلقه بـراعصاب ما

درد مــی بینیم و می نوشیم و می پوشیم آه

تــا کـجا آیـد بـه پایان انتظار و تاب ما

این همان دریاست آیا ؟ ـ تلخ میگویم به خود ـ

کاندک اندک میشود تاریک‌تر مرداب ما

بر سر خیزابه های خون، ـ‌منم سر تا به پا

چشم و ـ می‌بینم که می رقصند شیخ و شاب ما

با نوای چنگ مرموزی که هر مزمور آن

می زند نقشی دگر بر رمل و اسطرلاب ما

خفته ام یا آنکه بیدارم «وفا» تفسیر شد

بر خلاف رأی وتفسیر معبر خواب ما

( 10)

ما تجربه کردیم شب دربدری را

وندر گذر دربدری بی سحری را

خواندیم ولی در نفس این شب ظلمت

در هر نفسی اختر صبح شرری را

اندر شب تاریک ندیدیم مه و مهر

دیدیم ولی سنت دور قمری را

هم بر سر بازار برادر به سر دار

هم خامشی شمع سرای پدری را

در اشک نهان گشتن آن مادر چون آب

هجران گرانسنگ غم بی پسری را

معشوق زکف رفت که خائیم به جنت

لعل لب آن حوریه لب ـ شکری را!

حوریه ندیدیم وکنون وحشت غلمان

داریم و یکی قلتشن جمله نری را!

رفتیم که جوئیم خدا را و نجستیم

جز «عرعره» و «کرکره» و جن و پری را

رؤیا زده تا منزل کابوس رسیدیم

دیدیم به هر باخبری بی خبری را

از ارج بشرگفت به ما شیخ و از آن بیش

بنمود به ما قدر مقامات خری را

گفتیم و شنیدیم که گردیم شناسا

هم ارزش کوری و هم الطاف کری را

چون همسفران یک به یک از ما ببریدند

دادیم ندا شیوه بی همسفری را

ای‌ی‌ی! راه و من و ماه وشب و مقصد بی نام

آ نگاه پس از مقصد دیگر دگری را

آن کولی آواره ام ای دوست که بگزید

اندر گذرخاک ره رهگذری را

دلخسته ام از گردش ایام و ندارم

زین بیش دگر تاب دری را و وری را

یارب تو مد دکن که «وفا »باز بیابد

در خلوت آن دهکده کنج «سه دری» را

(11)

خرابم‌کـن‌امشب‌که ویرانم امشب

چو زلف پـریشت پـریشانم امشب

برقص‌آ چو آتش غزلخوان‌و‌سرکش

کـه یکسرتب و تاب سوزانم امشب

در آغوش خود ده پناهم شبی را

کـه از زمـر‌ه بـی پنـاهانم امشب

چسان عشـق را منـکرانـنـد ایـنان!

کزانکارشان تلـخ و حیرانـم امشب

چـو در سینه ام عشق افسرد، مـردند

از این رو من از سوگوارانم امشب

من ار بـودم از عشق بودم، «وفا» را

خـدایـا زعشـقی بسـوزانــم امشب

(12)

طرب از چشم تو میریزد و ما غرق تعب

تو بر افروخته ای چهره ومائیم به تب

تا فرو ریخت ترا مشک سیه بر بر و دوش

گفتم :ای کاش جهان بود همه روز چو شب

دیده چون جرعه ای از جام جمالت نوشید

مست گردید، مگر برده ای از باده نسب

چیست عشق تو که در سینه من بازکسی

بر کشیده ست زدل نعره یارب یا رب

به ره عشق شدم شهره به استادی‌و لیک

نشناسم به از آن چشم پر افسون مکتب

به رهت دین من از کف شدو دررسوائی

نبود به،به ره عشق مقام و منصب

گر بود عمر «وفا»، باقی ایام حیات

من و میخانه و آن ساقی و آن ساغر و لب

( 13)

خوابم به گل نشست و بهار آمدم به خواب

با جامه ای ز شبنم و لبخند و آفتاب

با چهره ای ز برگ گل و بوی‌پاک خاک

با دیده ای ز نرگس و اشکی در آن ،گلاب

در آن گلاب و اشک چه دیدم چو در چکید

از چشم او به دید‌ه‌ی من در عمیق خواب

محرم نمانده هیچکس ای یار ورنه آه

می گفتم آنچه بود در آن اشک در حجاب

با من بهار گفت: نگه کن !چه بوده ای

گه باد و گاه آتش وگه خاک و گاه آب

گه پرتو ستاره‌ی گمنام دور دست

تابیده از عمیق شبی، تاکجا ؟سراب!

چرخان میان ساقه‌ی گندم چو خون نان

حیران میان شاخه‌ی انگور تا شراب

غلغل کنان زرطل طبیعت به جام خاک

از شیب نا گشوده‌ی اسرار تا شباب

وآنگه دوباره شیب و از آن شیب در نشیب

گم گشته در تلاطم عالم یکی حباب

تا باز آن حباب کجا رخ عیان کند

ناداده است هیچکس این راز را جواب

هرکس فسانه ای به لب آورد و دور چرخ

آن را فرو کشید و نهان کرد با شتاب

برخیز ای جرقه‌ی فانی که از ازل

تا بیکرانه یکسره راز است ناب ناب

عید است و چار عنصر هستی زشش جهت

بنگر چگونه یکسره‌در شوروانقلاب

گل در چمن دوباره‌به رقص است و زلف بید

در دست باد صبح در آمد به پیچ و تاب

دستی بر آر چون گل و جامی و، مست شو

«زآن پیشتر که عالم فانی شود خراب»(6)

سهمی زهستی از تو و با توست باز کن

چشمان خود «وفا» که بهار است و آفتاب

( 14)

رخ زیبات عین زیبائی ست

قد‌وبالات‌عین زیبائی‌ست

روزهاطی شود به سودایت

وه‌که سودات عین زیبائی ست

شب چو بر هم نهم به یاد تو چشم

خواب و رؤیات عین زیبائی ست

خاک چون شد بدل به این همه حسن؟

این معمات عین زیبائی ست

لب چو بر بندی از سخن زیباست

بانگ و غوغات عین زیبائی ست

حُسنت امروز بُد زدِی افزون

باز فردات عین زیبائی ست

گر دهد دست دیدنت خوش باد

چو تماشات عین زیبائی ست

ور بسوزد «وفا» زهجرانت

این مکافات عین زیبائی ست

(15)

زآنکه این خاک و هوا دفتر و دیوان منست

اندکی زآن همه بسیار شما زآن منست

در همه چرخ مرا نیست یکی اختر لیک

کیست آنکو که غنی تر زمن و جان منست

چو غباری بپراکندم خود را در باد

اینک این خاک تمامی همه از آن منست

ای بهارانه! که چون گل شکفی در لبخند

به زمستان من این خنده بهاران منست

آی کولی وش زیبا خبرت هست آیا

که دو چشم تو یکی بیت زدیوان منست؟ـ

و پریشانی آن زلف شبآلوده‌ی شاد

باعث جمعیت جان پریشان منست

شهر ای شهر تو لبریز شو از زیبائی

که گل باغ تو در دم به گلستان منست

سهم شاعر به جهان چیست «وفا »غیر جهان

وندر آن، آنچه نوازشگر چشمان منست

(16)

چو عاشقم به جهان وآنچه اندر‌او پیداست

چه غم ز مرگ که او هم به چشم من زیباست

زخاک بر شده این دل و دیدگان تو نیز

که خون من زخیالش همیشه پر رؤیاست ـ

وباز بذر دل و دیدگان ما ای یار

به کشتزار جهان بی گمان بدان رویاست

زقامتت به قیامت یقین نمودم و عشق

چنین سرود که عاشق هماره نامیراست‌ـ

ومن به چشم تو بردم هزار سجده به شوق

که دیدگان تو از آفریدگان خداست

میان معبد و معبود و عابد ای محبوب

تقارن است و تباین همیشه نا پیداست‌ ـ

و پختگان طریقت به تجربت گفتند

تباین ار که بود بی گمان ز خامی ماست

بیا «وفا» که جهان غیر رهگذاری نیست

به گام عشق گرش طی کنیم سخت رواست

(17)

به هرکجا که روم کوی کوی یار من است

جهان تلالوئی از سایه‌ی نگار من است

ز دوزخم چه هراس و به جنتم چه امید

که هر دو درکنف یار گلعذار من است

به یار خاکی خود آنکه یاد نرگس او

همیشه خار دل و چشم اشکبار من است

شبی زعشق سرودم :که ات چنین رخ داد

که آتش رخ ات ای ماهرخ شرار من است

چنین سرود به چشمان یار من آن یار

هرآنچه هست زرأی جهان مدار من است

به گرد آن گل رخساره سنبل مستش

ز سنبل من و گیسوی تابدار من است

نهان به نرگس مستانه اش زریست نهان

میان شهد و شرابی که هم عیار من است

به زیر آتش انسانی لبانش نیز

نشانه ایست زخالی که یادگار من است

ترا چو ناز نگارت نیازمند کند

بدان که ناز و نیاز ار که هست کار من است

من عشق و عاشق و معشوقه ام، وآنچه که هست

به اختیار تو نبٌوَد به اختیار من است

«وفا» خموش ممان پرده در بخوان غزلی

که هست شوری اگر درمیان زیار من است

(18)

عشق بورزید عشق!چون که بجز عشق نیست

آنکه اصیل اندرین چند نفس زندگیست

عشق بورزید عشق گر چه فنایش شوید

چونکه جز این هر که کرد، زنده نگشت و نزیست

زنده زعشق آمده ست عالم و هر کو در آن

گر چه به عالم در عشق موج زنان عالمیست

برتر از این ماه و مهر نیز فزون از سپهر

وه چه سرایم زبان را، به سخن تاب نیست

مستم از عشق بتی کز خم زلفان او

هر نفسم زندگی مانده به پیچ و خمیست

وه که از امواج عشق می شود و می شوم

او دگر و من دگر هر دم ما را نویست

کهنه نگردیم ما گر چه کهن آمده ست

عشق من و مهر او هان بنما راز چیست

آه خدایا چه رفت بر من شوریده دل

کز نظرم شد نهان هر چه جز او در زمیست

حلقه بر استارگان می زنم و چون ندا ـ

بر شود از هر کران در پس در کیست کیست؟

نعره بر آرم زدل: گم شده در کهکشان

یار من آن مه کزو غرقه به حیرت پریست

نقش کف پای او هست در اینجا «وفا»

یا به دیاری دگر در فلک دیگریست

بلعدمان تا جهان باز نموده دهان

یار بیا چونکه وقت کوته و فرصت دمیست

( 19)

شکر خدا که یار به لطف و عنایت است

من نکته بین رندم و این اش حکایت است

با هر نظر کز آن دو غزال غزل سرا

بر من بیفکند سخنی در حمایت است

اظهار عشق کن دل مسکین که این زمان

دیگر نه جای شرم و زمان رعایت است

زلفش به دست پیچ و لب لعل او ببوس

گیرم که شیخ گفت عظیم این جنایت است

یارب زشیخ شهر فغان کز وجود او

خالی زشور و شعله و عشق این ولایت است

هر صبح و شب به حلقه درس اش به ذم عشق

صدها حدیث و نکته و و بحث و روایت است

ای شیخ عاشقم من و منکر نمی شوم

ما را زعشق ره به سرای هدایت است

گیرم دو لب به نیمه شبی مشتعل شوند

آخر چه جای شکوه و و جای سعایت است

لطف خدا که بر سر مامستدام باد

با عاشقان همیشه به مهر و عنایت است

من بوسه ای ستاندم از آن لعل آتشین

لختی درنگ کن که هنوز این بدایت است!

ما را نهایتی ست ولی عشق را« وفا»

پیدا نه انتها ،نه کران‌، نی‌نهایت است

( 20)

باز به ناز میروی، آه ز سرو قامتت

قامتت این چنین بود، تا چه بود قیامتت

ما زتو مست و چون بُوَد ،مستی آنکه سینه اش

هست به وقت نیمه شب، جایگه اقامتت

می شکنی به هر قدم ، قلبی و میروی به ناز

از چه شکستگان دهند، این همه را غرامتت

آن دو غزال خوش خرام، دام بسی پلنگ هاست

مانده به حیرتم از آن، نرگس پر شهامتت

چشم بد از دو چشم تو، دور که دل مشوش است

در خطر افتد از حسود، لطف تو و سلامتت

بگذر و پر جنون نما، هر چه دل و دل «وفا»

چونکه نمانده عاقلی، کس نکند ملامتت

( 21)

آه از این چشم ها که بی پرواست

لب به لب از شراب و از رؤیاست

عسل آفتاب و تاری شب

روح دریا و لطف جنگل هاست

گر چه این جادوان خموشانند

زین دو در جان ما بسی غوغاست

وه کزین دیدگان چها دیدم

وندر این چشم ها چها پیداست

برگ و موج و درخت و سنگ و گیاه

وآن لطافت که در حریر هواست

من کافر به معجزان جهان

دارم ایمان که معجزات اینجاست

هر که رادر سرا ست این اعجاز

وه که از هر چه معجزات رهاست

شهر من جاودان و شادان زی

با چنین گنجها که جمله تراست

با چنین گنجها که جفتی از آن

روشنا بخش قلب و جان «وفا»ست

(22)

به یک کرشمه‌ی تاریک کز دو چشم تو خاست

هزار فتنه‌ی روشن به هر کرانه بپاست

به ماهتاب دو تاتار مست می رقصند

که نز خدا و نه از خلقشان دمی پرواست

خدای را منه از لطف دیده را بر هم

که بی نگاه تو بی لطف وبی نمک دنیاست

به تنگنای بقا گر هنوز بر لب من

ترانه ایست کز آن شور و شعله ای پیداست

در این خیال بر آید که دانم از نگهت

هزار عطر به خاک و در آب و باد رهاست

تو مست میگذری و تمام شهر به شور

زیک نظاره تو مشک بیز و عنبر ساست

در این کرشمه فنا شد «وفا» و زمزمه کرد

خوشا فنا به نگاهی که راز و رمز بقاست

(23)

برگ و بار لاله و سرو و گل و شمشاد ریخت

اشک و خون از چشم ما و دشنه‌ی جلاد ریخت

هر گلی را کاین گلستان یک به یک پرورده بود

یکسر اندر آتش بیداد اندر باد ریخت

ای بسا فرهاد را شیرین به ماتم در نشست

ای بسا شیرین که خاکش بر سر فرهاد ریخت

آن چنانم آتش غم شعله بر دل زد کز آن

شوکران در سینه و در شور و در فریاد ریخت

این چه بیداد است ما را گر چه برگ و بار باغ

در طریق حق به خاک پای عدل و داد ریخت

یاد یارانم جگر خون کرده خونم از دو چشم

هر زمان کز سروهای سبز آرم یاد، ریخت

درد من دردیست انسانی نه یزدانی «وفا»

زین سبب اشکم به روی آتش مرداد ریخت

(24)

همه جا هستی و از تو خبری نیست که نیست

بی تو نامی و نشان و اثری نیست که نیست

بی تو و لطف تو ای پرده گشای شب و روز

شب خونین جگران را سحری نیست که نیست

گیرم ای دوست رهی یافت شود بی تو ولی

راه را آه،به پایان گذری نیست که نیست

اگر از کفر بگویند و زایمان در شهر

گر نباشی تو سری را شرری نیست که نیست

خلق عالم همه طفلند و بسی مانده هنوز

که بگویند جز او بوم و بری نیست که نیست

کفر گفتیم و شنیدیم «وفا» این پیغام

در پس پرده بجز او دگری نیست که نیست

(25)

نور خواهم شد و رقصان زجهان خواهم رفت

تا سراپرده‌ی آن جان جهان خواهم رفت

چه غم از غصه‌ی ایام که آخر به شبی

چو خدنگی که بر آید زکمان خواهم رفت

عقل بر بست مرا پای و خوشا عشق که داد

مژده کز حیطه‌ی این قید گران خواهم رفت

نیست این دایره در خورد سماع من و دل

تا دگر دایره ای چرخ زنان خواهم رفت

ذوب گشته‌ست مرامنجمد دل زغمت

زین سپس با صفت رود روان خواهم رفت

نیستی چیست مگر پرده‌ی پندار«وفا»

تا به هستان جهان دست فشان خواهم رفت

(26)

موج بهار از سر گلزارها گذشت

«توفان لاله از سر دیوارها گذشت» ( 8)

بارید ابر شوخ و نسیم بنفشه سا

خیس از میان بارش رگبارها گذشت

نوروز نو شکفت فلک را به نو بهار

نقشی نوین به چرخش پرگارها گذشت

ای دل ممان خموش اگر چند یاد یار

همدوش غم به هر تپش‌ات بارها گذشت

آزادی است و عشق در این جنگ، شعله ها

بسیارها که بر دل بسیارها گذشت

عیار زی که با مدد حق سپاه غم

مغلوب از قلمرو ما بارها گذشت

صبحی رسد «وفا»که بگویند قلب ما

پیروزمند زآتش معیارها گذشت

(27)

تا آه تلخ خسته دلان بی اثر شده ست

شب با سپاه تیره‌ی خود خیره تر شده‌ست

گفتی سحر! بگو، ولی ای دوست گوش دار

خورشید از مدار سحر دور تر شده‌ست

ابر سخاوتی نگذشته‌ست زین دیار

از اشک خلق دامن این خاک تر شده‌ست

ای آسمان سیاه بمان همچنان، ولی

بینی شبی که یکسره انسان سحر شده‌ست

بیچاره این زمین که توئی آسمان آن!

آیا دمی ز رنج زمین‌ات خبر شده‌ست

غرق سکوت و سردی وگوش زمانه از

فریادهای سوخته‌ی خلق کر شده‌ست

ای کاش جای این همه اختر به دامن‌ات

بینم دلی به سینه‌ی تو مستقر شده‌ست

خامش«وفا» که از غم این سرزمین تلخ

هر واژه ای به شعر تو یکسر شرر شده‌ست

(28)

لیلای شوخ اگر چه به محمل نشسته است

غافل ممان که قافله در گل نشسته است

از درد ما چه بهره برد آن که شادمان

دور از هجوم موج به ساحل نشسته است

در سر زمین باد وزان در تعجبم

این برزگر به کشت چه حاصل نشسته است

معیار چونکه نیست به غیر از جنون دریغ

دیوانه آن کسی‌ست که عاقل نشسته است

ما و طریق راست ، ز ما دور باد دور

تا ابروان شوخ تو مایل نشسته است

از بس که با خیال تو دل خوشخیال شد

در صد هزار فاجعه غافل نشسته است

شاید رسد زمانی و بینی «وفا» زمهر

از کاستی رها شده کامل نشسته است

(29)

دگر به عرصه‌ی تقدیرها حواله بس است

دل است این و نه حیوان، دگر نواله بس است!

شراب فلسفیم ساقیا مده که مرا

خماری همه‌ی عمر این پیاله بس است

فتاد پرده و دیدیم شهر مقصد را

سخن ز راه و طریق هزار ساله بس است

چو حُسن یار به قُبح بلاهت است قرین!

مرا زدیده دگر اشک همچو ژاله بس است

به هر سحر تو و سودای دیگری و مرا

هزار زمزمه کاین دور استحاله بس است

میان این همه لبخند، غرقه در اشکم

که یک شراره ز بهر هزار لاله بس است

به روز حشر من و دل ، «وفا» مباش غمین

در آستانه‌ی آن دوست این قباله بس است

(30)

اگر چه دورم ای گل، من از گلستانت

هنوز مستم ، از عطر سنبلستانت

دو پیکریم و یکی جان به شهرهای فراق

که جان توست مرا جان و جان من جانت

مرا زبام اگر چند هر سحر خورشید

طلوع می کند، اما ز درد هجرانت ـ

شب است هر سحر من، مگر شود طالع

به چشم منتظرم ماه روی رخشانت

تو باغ پر گل من بودی و نیازیدم

به باغ وصل تو دستی به نو بهارانت

ولی به لطف خداوند عاشقان دارم

امیدها که مگر باز در زمستانت

رسی زراه و به پیرانه سر ترا در بر

چو جان بگیرم و با شوقِ بوسه بارانت

تمام هستی خود را به بوسه‌ی آغاز

نهان و غرقه کنم در لبان خندانت

چنانکه هیچ نماند زمن به غیر از تو

مگر رسم به فراغت ر درد هجرانت

جدا ز عاشق و معشوق عشق آی ای عشق

تراست رازی و از آن زمانه حیرانت

به آخر آید و پایان کتاب هستی ما

توئی که نیست عیان منتها و پایانت

ز ما برآئی و بر ما گذر کند دوران

توئی که طی نشود هیچگاه دورانت

توئی که جمله جهان موجوار و سرگردان

ز صبحگاه ازل تا ابد به فرمانت

توئی که اینک در رهگذار کفر«وفا»

سجود برده ترا نام داده یزدانت

(31)

غریب هر دو جهانم پناه من به کجاست

میان این همه بیراهه راه من به کجاست

دلم سیاه شد از این شب سیه کردار

در این شبانه بگو مهر و ماه من به کجاست

منم که در پی‌ات از دین بریده ام یکسر

بگو بگو ! که کنون خانقاه من به کجاست

اگر چه کفر من از حد گذشته ـ دیر گهی ست ـ

ولی محبتت ای قبله گاه من به کجاست

به زیر سقف کبودین معبدت ای دوست

اثر پذیری و تدبیر آه من به کجاست

چو در جداول این قوم در نمی گنجم

هدایتی و خبر ده گناه من به کجاست

میان دین و خدا اختیار کرده«وفا»

ترا و مژده رسان شو پگاه من به کجاست

(32)

غرق تبیم و لب به لبیم‌‌‌ و خموش و مست

بگذشته در زمانه جز از عشق زآنچه هست

من چون ابد گشاده دل و دست خویشتن

او دست و دل گشاده چو صبح خوش الست

استاده است رود روان زمان و ما

از هر چه قید و بند عبث فارغیم و مست

آلاله‌های گرم لبان در گرفت و داد

پروانه های بوسه به پرواز و در نشست

از شور وصل تن شده یکباره مستحیل

گوئی که روح یکسره از قید جسم رست

از پلک بسته ام عسل داغ می چکد

تا میشود به قامت او حلقه هر دو دست

ای کاش در وصال ـ «وفا » ـ قید و بند جسم

زین آتش معطر دیوانه می گسست

( 33)

چو دست من به سر زلف مست او آویخت

خم آمد آن قد و مستی عنان زهد گسیخت

ببست چشم و دهان بر لبم فشرد و به شور

ز بوسه های لب‌اش در دهان من گل ریخت

ندید هیچکس اما خدا که شاهد بود

شراب در عطش و زهر با عسل آمیخت

چه سٍحَر بود کز آن نوشداروی جان بخش

میان هر رگ من عود سوخت عنبر بیخت

چه سحر بود در آن شادی شراب آلود

کز آن تمامی اندوه دل شکست و گریخت

هزار سجده ببر بر خدای عشق «وفا»

که این چنین لب و دندان یار را فر هیخت

( 34)

رخان مست و خرابت خراج بستان هاست

لبان خنده زنانت گل گلستان هاست

چه طره است ترا با همه پریشانی

کزآن به باد سر ما و جمله سامان هاست

فنا پذیری و زیبائی‌ات به قاب فنا

نشان فخر زمین اقتدار انسان هاست

چه جای صحبت انکار عاشقی که مرا

به عاشقان جهان عهدها و پیمان هاست

«وفا» کجا تو به ساحل رسی و آرامش

که سرگذشت تو با دل قرین توفان هاست

( 35)

آرام باش آرام زیرا که بیکرانه‌ست

این عالم ودرآن هم هرقصه ای فسانه‌ست

موجست هرچه بینی می‌آیدونپاید

دریای ناشناس‌ست تنهاکه جاودانه ست

براین عقیدتی گرعالم اراده‌ی اوست

بگشاگره زابروجون خیروشربهانه‌ست

دربرق وبادبودن گردل بودسبکبار

هرغربتی به قربت مارا سرا وخانه‌ست

دراین سکوت سنگین ازخویش اگربرآئی

عالم پرازنوای چنگ ودف وچغانه‌ست

ای دل به ره حذرکن ازهرنظربجزدوست

کاین راه خون کمین صددام جادوانه‌ست

بس سالها «وفا» خواند اورا وپاسخ آمد

درباز وره رهین یک گام مخلصانه‌ست

( 36)

تـو سروی‌و دل‌مـجنون‌مـا به رفتار است

چه گویمت که نه جای کلام و گفتار است

چمان چمان گذری چون نسیم و من چون بید

به خویش لرزم و گویم که کار دل زارست

من از ملاحت رویت به شعر خویش نشان

اگـر بجـا ننـهم شاعری مگـر کارست

مرا خدای دلی داد و دیده ای که در آن

خیال و نقش پریچهرگان به رفتار است

«و فا» زلطف شما برده پی به حُسن خدا

که راهبر به مؤثر وجود آثارست

( 37)

سر بر مکش ز مشرق، ای آفتاب غربت

تا سر نیاورم بر، از ژرف خواب غربت

اشک به خون نشسته، ما را فلق شد و چشم

خورشید سرخگونست، اندر سراب غربت

زین رو چه حاصل ای دل، بیداری ترا آه

می باش همچنان در ژرفای خواب غربت

گفتیم این فسانه، چندان نپاید اما

ما طی شدیم و باقی ست، باری کتاب غربت

صد چشمه در برابر، دل لیک غرق آتش

جز بر عطش نیفزود، آب خراب غربت

از غم جگرـ کبابم، سودی نه از شرابم

جز بر خمار نفزود، ما را شراب غربت

فانوس انتظار است، چشم «وفا »رفیقان

سوسو زنان و سوزان، اندر حباب غربت

( 38)

خوشست‌خـاطـر‌ما‌را‌کرشمـه‌های‌ نـگاهـت

که‌سر‌خوشانه به‌رقصند در آن دو چشم سیاهت

فسانه میشود عالم به نیمه شب چو برآید

زکند و کاو لبانم نوای نازک آهت

شبی سیاه و عمیقم بیا مرا تو در آغوش

که روشنی بتراود بر این شبانه ز ماهت

اگر به دفتر زاهد ثواب فرقت از عشق است

بسوز هر چه ثوابست که من فدای گناهت

سرود شعر طبیعت ترا و نیست «وفا» را

غمی ز قلت ذوقش ز ناز خواه و نخواهت

(39) «برای مازیار ایزدپناه و نوای نی و کمانچه اش»

بهار آمد و در دشت دور لاله شکفت

به دست جام می و باده در پیاله شکفت

به هفت شکر سپاس ای خدا که سردی دی

برفت و باز شرار می دو ساله شکفت

بهار آمد و زد بوسه بر لبان شبان

شبان خسته به نی لب نهاد و ناله شکفت

من آن نوای نی‌ام ای وطن که هستی من

به آب و خاک تو در دور استحاله شکفت

گهی نسیم شد و از دریچه ای بگذشت

گهی چو خون کبوتر به برگ لاله شکفت

گهی چو صبح تلالو به آن رخان بخشید

گهی سیاهی شب شد در آن کلاله شکفت

هنوز آن شب نوروزت ای وطن از یاد

نرفته است که مه در میان هاله شکفت

شبی که ابر بهارت ز رعـد گل بارید

شبی که پونه وحشی میان ژاله شکفت

هنوز در پی آنم مگو محالست این

بسا محال که دیدیم لامحـاله شکفت

به یمن باد بهاری «وفا»تـرانه تـو

به گل نشست و چو گل اندرین رساله شکفت

(40) «برای ب ـ بازول»

بــا روی مـاهفام تــو شب آفتابــی است

آفاق شب چو موی تو یکسر شرابی است

چشمی سیاه بـود و از آن شد سیه شبم

شکر خــدا که نی نی چشم تو آبی است

عهد خرابی عهد جوانی‌ست لیک دل

پیرست و باز مست و خمار خـرابـی است

دل نیست این که می تپد از شور، گوش دار!

چنگی و بر بطی و دفی و ربابی است

تسلیم نیست این دل اسلام ناشناس

گـبر و مسیحی است و کلیمی وبابی است

نی نی ! که با رخان تو ای آفتاب عشق

خــورشید می پرستد و او آفتابی است

گر قید دین به جبر بباید پذیره شد

مــا را چه جای صُنعت و زاهد مآبی است

مخلوق نیستم من و خود خـالق خودم

گر جای چند جمله کلام حسابــی است

ما را خدای عشق گـر آزاد آفـریـد

ایمان و کفرــ هر دو طریق ــ انتـخابی است

مومن !! ترا زکفر خبرکو؟ کـزین چـراغ

نی ره ، که گــام راهروان آفتابی است

مــرتد راه عشــقم وغــایب زهست و نیست

درنزد شیخ محکمه من غیابی است

دارد لبان من ز لبانت سئوالها

هنگام پاسخ و گه حاضـر جوابی است

اهل حذر« وفا» و دل اوست بی حذر

او نیست انـقلابی و دل او انقلابی است

(41)

چه شود به خلوت خود اگر، به شبی سیه بکشانمت

نه گلاب وگل که به مقدمت، دو سه جام می بفشانمت

در خانه ببندم و پرده ها، بکشم به پشت دریچه ها

که کسی نبیند و جامه ها، بدرانیم بدرانمت

فکنم فکنی همه در شرر، که چو کفر و دین همه سر به سر

بشوند شعله و شعله ور، پس از آن بسی بستانمت

زتنت به بوسه‌ی بی امان ،زتو جان و جان بدهم به تو

که چنانکه از تو چشیده ام، زتن و زجان بچشانمت

چو بجز من و تو و جز هوس، به سرا نه شیخ و نه هیچکس

زپی تو همچو گذشته ها، بدوم من و بدوانمت

تو چو آهوان گریز پا، چو پلنگ تشنه من از قفا

برسم که کشًم ترا و ولی، نکًشم به بر بٍکشانمت

چو درخت میوه‌ی باغ عدن، بکشم به برتن نازکت

ونهان ز دیده‌ی باغبان، بخمانمت بتکانمت

چو زمیوه های تو خسته شد، لب و دست و دیده ی تشنه ام

بنشینمت به مقابل وبه هزار واژه بناممت

گل من دلم ،دل من گلم ، عسل و گلاب و می و هلم

مه و موج و کشتی و ساحلم، چه بگویمت چه بخوانمت

تو بگو چگونه بنوشم از، نه لبت دو چشم سیاه تو

که تو بیکرانه به حسنی و من ناتوان نتوانمت

تو بگو که چگونه میتوان، به نهایت تو رهی گشود

مگر آنکه ز راه «وفا» شبی، بشناسمت، و بدانمت

(42)

ز‏‏آن پیشتر که بر دمد این آفتاب تلخ

ساقی مکن دریغ مرا از شراب تلخ

مستم کن آنچنان که نلرزم چو بنگرم

در روشنای تلخ حقیقت سراب تلخ

عمری به یاوه شعله به خون جگر زدم

تا سر برآورم مگر از ژرف خواب تلخ

بیداریم نبود و به حیرت تمام شد

ایام شیب عمر پس از آن شباب تلخ

ای آخرین تصور تصویر دور دست

ای گل !که سهم من ز تو شد این گلاب تلخ

ای در نهایت عطش پر زدرد من

جامی لبالب از شررآلوده آب تلخ

در یاد توست قلب من آندم که در جهان

پنهان شود حقیقت من این حباب تلخ

برقی زدیم و چشم تو دیدیم و از «وفا»

پنهان شدیم در شبه آن خراب تلخ

(43)

به شعر من ز رخانت نشانه خواهد ماند

نشانه ها ز رخت در زمانه خواهد ماند

فسانه است ترا حسن روی و صد افسوس

که از رخان تو تنها فسانه خواهد ماند

در آن زمان که شوی خاک و سایه و مهتاب ـ

و از من و دل غمگین ترانه خواهد ماند

شبی گشودی زلف و دریچه را بستی

بگفتم آه که این جاودانه خواهد ماند؟

و شهد زلف تو از شانه بر سر شانه

چو رود تیره‌ی مستی روانه خواهد ماند؟

ولیک نغمه تاریک تار و ناله نی

چنین سرود مرا :کاین بجا نه خواهد ماند

نه شانه بر سر زلفش به جای می ماند

نه شهد زلف وی آخر به شانه خواهد ماند

نه تار و چنگ و دف و نی نه نغمه تنبور

نه آنکه پنجه زند بر چغانه خواهد ماند

غنیمتی شمر امشب وصال یار «وفا»

که عاشقان نه، هرآنچ عاشقانه خواهد ماند

  1. «به یاد کمال رفعت صفائی که مصرع پایانی این غزل از اوست »

چو ابر شبزده ره بر ستارگان گیرد ـ

و ماه غمزده در ژرف آسمان گیرد

دل غمین من این شاهباز سرخ خموش

ز سینه پر کشد و راه بیکران گیرد ـ

و خیره خیره در آفاق خفته در اندوه

نشانه ها ز جهانهای بی نشان گیرد

ز ابر بگذرد و آذرخش و تندر و ماه ـ

و راه تا به دیار ستارگان گیرد

درآن عمیق که چرخند اختران به سکوت

دوباره بال زنان راه لامکان گیرد

خموش وار کشد بال تا بدان مقصد

که ماوراء زمان راه لامکان گیرد

در آن حریم که جز هیچ، هیچ پیدا نیست

غریب وار به بغضی که ناگهان گیرد

ز سینه نعره بر آرد و من به بستر خویش

به هایهای سرشکی که همزمان گیرد

خموش و خسته بنالم «وفا» به غربت خویش

«دلم گرفته چنانی که کهکشان گیرد»

(45) «برای حمید رضا طاهر زاده و نوای تار و سه تارش»

باران تارت«طاهر» امشب خوش فرو ریزد

درجان من باران تو شعری تر انگیزد

هر زخمه ات چون قطره‌ای می بر دلم لغزد

قلب من از هر قطره اش در رقص بر خیزد

«طاهر» بزن برساز خود شاید فرو بارد

باران شور وابر غم از سینه بگریزد

«طاهر»بزن در این شب تاریک بر تارت

باشد که با جان بیش ازین تاری نیامیزد

این دختر باران که می باری تؤاش از ساز

این شنگ شهرآشوب کو با جانم آمیزد

بامن بگو او از کدامین راه راز آلود

میآید و بر قلب من گیسو فرو ریزد

این مست، این دیوانه، این روح اسیر خاک

این رند کو از کفر و از ایمان نپر هیزد

با من بگو او از کدامین ماهتاب ناب

می‌آید وبر هرجه هست و نیست آویزد

این کیست کو در لحظه های سبز بیداری

می آید اما همچو رؤیا زود بگریزد

یک بوسه می خواهم چواز او صد عتاب آرد

چون بر سر قهرم، به دل صد بوسه می بیزد

«طاهر» ، «وفا» را ، تا سحرگاهان ممان خامش

جانت نیابد خامشی دستت بنامیزد

(46)

چو چشم مست تو غرق شراب ناز شود

دلم چو جام تهی غرقه در نیاز شود

وزین نیاز چنانم به رقص خیزد جان

که هر رگم به نوائی به سوز و ساز شود

مبند دیده که مخمورم و بود که گره

ز کار ما به نگاهی به لطف باز شود

چه جوهریست نهان در نگاهت ای عیار

کزان زمانه مرا غرق رمز و راز شود

هزار مدعی امروز در طریقت عقل

طریقتی که از آن باید احتراز شود!

به‌همت‌اندوتلاشی عبث در این میدان

که قدر عاشق و معشوقه هم‌طراز شود

ز چشم مست تو خواندم که این حکایتها

حقیقتی‌ست که چندی دگر مجاز شود

جواب مدعیان را «وفا» به زلف نگار

سپرده‌ام که حکایت بسی دراز شود

(47)

شهر را نوشیدم امشب پر زشهد و شور بود

در نسیم او وزان روح خوش انگور بود

بعد عمری تیرگی هرجا که رفتم پرسه زن

نوربود و نور بود و نور بود و نور بود

در نگاه مردمان می سوخت مشعلهای شوق

زآنکه چشم دشمنان شور و شادی کور بود

آه من از شب هزاران زخم دارم بر جگر

زآنکه صبح روشنی آرای میهن دور بود

لیک در این شب به هر کوئی کشیدم از جگر

نعره‌ها کاین شب چه می شد گر شبی دیجور بود

خانه مست وکوچه مست و کوی مست و شهر مست

زآنکه دیگر زاهدان را حکم‌ها مستور بود

بی حذر در کوی و برزن جام می لغزنده برـ

موجهای سرکش چنگ و نی و تنبور بود

ای دل دیوانه! عمری می ننوشیدی که جام

بسکه از خون جگر پر بود در محظور بود

امشبی را شادی مردم «وفا» تا صبحدم

نوش کن! چون هر که امشب باده زد معذور بود

(48)

در سایه سنبل‌ها، چشمان تو مستانند

بر بستری ازگل‌ها، مستان تو رقصانند

در آینه چون بینی، خود را، که مرا خوف‌است

زینروی که مستانت، طرار دل و جانند

آشوب مجسِم چیست، جز این دو که در هر سو

عریان و شراب‌آلود، آسوده به جولانند

دو تکه زشب بر ماه، بسته‌ست به دلها راه

دو آهوی وحشی در، مهتاب تولرزانند

این شعبده بازان را، هرجا که گذر افتاد

دیدم که در و دیوار، شوریده و مستانند

بربند و فرو پوشان چشمان که مرا خوف است

گویند که این مستان، مستوجب زندانند

تا روز ابد آباد ، مانند «وفا» هر چند

زآبادی طراران، دلها همه ویرانند

(49)

یاران همه رفتند و سواران همه رفتند

پیغام رسانان بهاران همه رفتند

آن پاکدلان نور نهادان همه رفتند

آن سرو قدان لاله عذاران همه رفتند

چون باد وزیدند و چنان ابر گذشتند

چون شبنم و چون قطره‌ی باران همه رفتند

از خاک گشودند پر و بال بر افلاک

خاموش شد این باغ و هزاران همه رفتند

از عشق تهی مانده دل تشنه و گوید

دیدی که چسان عشق مداران همه رفتند

بگسسته زهم شعر من و شور من ای دل

دردا که مرا قافیه داران همه رفتند

بر جای بمانده ست «وفا »در ره و آوخ

یاران همه رفتند و سواران همه رفتند

(50)

ترا چو مُشک سیه هم‌طراز قامت شد

دراز گشت شب ما، مگر قیامت شد

هرآنکه در شب زلف تو راه دل گم کرد

جدا زجمعیت خاطر و سلامت شد

ملامت تو مرا نیست غیر فیض، خوشا

دلی که در ره تو لایق ملامت شد

کسی رباید از ان لعل مست باده‌ی سرخ

که شهره در همه عالم به استقامت شد

زمعجزات نگاهت چنان به شعله وشور

نشسته‌ام که مرا هر غزل کرامت شد

توبرده ای دل و مائیم شرمگین و عجب

به مُلک عشق ستمدیده در ندامت شد

چوصبح عدل برآید «وفا »بگو او را

به بوسه ها، که دگر موسم غرامت شد

(51)

دو غزال مست داری، که سیاهکارگانند

دو غزل! شراب شبگون! که بر این ره و نشانند

همه تاک‌های عالم به نگاه توست پنهان

که در آفتاب رویت به نگاه من عیانند

نمکند و شهد و شکر دو چکاوک و کبوتر

که به بامهای مستی همه بال و پر زنانند

شب و عطر و مشک و عودند، دو ترنم و سرودند

که به پشت پرده های شب بی نشان روانند

دو فسانه‌ی شبانه دو یگانه‌ی دوگانه

دو افق دو لجه و موج که عمیق و بیکرانند

همه شب «وفا» ورق زد به نگاه تو جهان را

که به چشم او دو چشمت ابدیت جهانند

(52)

بی تو دانستم که عشق عادت نبود

بی تو اما زین همه من را چه سود

کفر زلفت سوخت در ایمان ناب

گم شدی در قصه‌ی«عاد» و«ثمود»

آسمان افروخت من را آتشی

کز دلم نگذاشت بر جا غیر دود

من به معیار زمین عاشق شدم

آسمان هم کاش از عشاق بود

تا نمی زد مهر بطلان ناگهان

عاشقان را بر سر بود و نبود

گر اصالت عشق را باشد «وفا»

در فراقش بایدت مردی نمود

(53)

دانم که شبی صبح زشبگیر بر آید

وین توده‌ی دلخسته ز زنجیر بر آید

دانم زپس این همه بیداد به روزی

هر دست تهی باز به شمشیر برآید

اما برسان مژده که آیا رسد آن صبح

کاین شهر ازاین جهل چنان قیر برآید

وین پرده‌ی تاریک خرافات بسوزد

شمعی زخرد در ره تقدیر برآید

زین بیشه ازین پیش بسی شیر بپا خاست

زین بیشه از این بعد بسی شیر برآید

من دیده به ره دوخته ام لیک خدا را

کی مهر خرد از دل شبگیر برآید

بسیار بخفتند «وفا» همچو دل ما

در خون که مگر ریشه تزویر برآید

(54) «برای آن شنگ عرب و شیرینی به پارسی سخن گفتن اش»

این قند پارسی به زبان تو خوش بود

این می به جام سرخ دهان تو خوش بود

کندوی تازی‌است و در آن شهد پارسی

این شهد بر شراب لبان تو خوش بود

خامش ممان مرا ،تو بخوان !کاین کلام خوش

جان مراـ به حرمت جان توـ خوش بود

بعد از هزار جنگ و جنون این سلام مهر

ای مه میان من، و میان تو خوش بود

ما را حریم و حرمت میهن و آدمی

در جنگ نیست، این به بیان تو خوش بود

در دیده‌ی «وفا»گل «بغداد» یا که «بلخ»

همواره گر به لطف رخان تو خوش بود

(55)

آن‌کس که به سودای تو از عشق تو دم زد

یکباره سراپرده به صحرای عدم زد

پیراهن موجود بزد چاک وبه مستی

همرنگ وجود آمد و پا بر سر غم زد

هر کس به هوای تو به راهی زد و مارا

دل برد و بر آن طره‌ی مشکین چم‌وخم‌زد

وندر ره آن زلف به سر منزل فرجام

در وادی شوریدگی و عشق علم زد

یارب که بود این بت عیار که ما را

در نیم شبان خانه و کاشانه به هم زد

وز شوق صمد رقص کنان شد همه آتش

وآنگاه برون آمد و بر هر چه صنم زد

بر او چه عیانست که آن چشم جهان بین

صد طعنه به بینائی آئینه‌ی جم زد

خاموش «وفا»، نیست بجز نقش محبت

هر چند که بر رقعه‌ی دل نقش ستم زد

(56)

از دلم خون می چکد خون می چکد

از دو چشمم ابر گلگون می چکد

لیلی من! لیلی من! از غمت

خون دل از چشم مجنون می چکد

می چکد خون از دل دیوانه ام

تا که از چشم تو افسون می چکد

سینه پر شد سینه پر شد از غمت

لاجرم از دیده بیرون می چکد

دیده بر کن، دیده ام را کن نظر

بنگر از آن یاد تو چون می چکد

تا به سودایش «وفا»در ماتمی

خون در اشک و اشک در خون می چکد

(57) «برای سغدی»

دل من باز به یاد تو تپیدن دارد

اشک من با ز سر پرده دریدن دارد

به کجائی تو که از دوری تو حالت من

دیدنی باشد و این قصه شنیدن دارد

حالتی دارم و جان میرودم از تن و باز

گوئیا قصد به زلف تو وزیدن دارد

چیست این دل که مرا کشت و در این سینه‌ی تنگ

بی پر و بال به سر شوق پریدن دارد

زین جفائی که به من رفت، به درگاه خدا

چهره آنکه جفا کرد چه دیدن دارد

بسته پایم به بسی قید، «وفا» را دل خون

هوس تا به سرای تو دویدن دارد

(58)

از کران بیکران آوای پائی میرسد

تا به این غربت خدایا آشنائی میرسد

راه پیرآمد زبس چشم انتظار کاروان

بعد صدها سال گلبانگ درائی میرسد

از عقیم این سکوتستان بی‌آهنگ و رنگ

زنگ‌هائی، چنگ‌ها‌ئی ، رنگ‌هائی میرسد

بانگ یارب یا رب ما رفت شاید تا خدا

کاندرین توفان خامُش ناخدائی میرسد

دیدی آخر ای به شب بنشسته رخ بگشاد صبح

اینک اینک آفتابی، روشنائی میرسد

سوخت ما را سالها دل از جفا اینک «وفا»

مرهمی داروی جان‌بخش وفائی میرسد

(59)

کسی که نیست میان من و تو می چرخد

به روی ذهن و زبان من و تو می چرخد

من و تو غافل از او ئیم و او به هر لحظه

چو خون میان رگان من و تو می چرخد

یقین ما و تو از او مشوش است ولی

میان وهم و گمان من و تو می چرخد

ز بوسه نیست حضوری که خاصه تر اما

به بوسه های دهان من و تو می چرخد!

هنوز ما نگذشته ز حال تا فردا

میان سهم زمان من و تو می چرخد

گرفته در کف خود جدولی !ترازوئی!

به لحظه های جهان من و تو می چرخد

«وفا» خیال رهائی عبث بود که شبح

ـ کسی که نیست ـ میان من و تو می چرخد

(60)

چه بازی‌های شیرینی لبان گرم اودارد

کزوکندوی شهدآور به عالم آبرودارد

چه‌گویم زآن کبوترها، درآن چشمان جان افزا

که برهر رخ به سودائی، هوای جستجو دارد

به چشمانش گهی خنددبهاران وگهی گرید ـ

زمستانها،نشدپیدا،چه‌رازی درگلودارد

پریشدخاطرعشاق، چواندیشدبه خاموشی

جهانی سربرآردچون به‌هم مژگان فرو دارد

جفاازما وفاازاو، زمارنگ وصفاازاو

مگرمعشوق ماازگل، خدایا رنگ وبودارد

نه هررندی سزاوارشراب آتشین اوست

که این ساقی حریفان را، می خون در سبودارد

زعالم دیده بربستم «وفا» کزجمله‌ی عالم

دل شیدای بی حاصل، نظر را سوی او دارد

(61)

آید آن لحظه که این خلق قراری گیرد

بعد این مایه خزان رو به بهاری گیرد

آیدآن لحظه که درهرگذری بعدفراق

همه کس رقص کنان دست نگاری گیرد

آیدآن لحظه که ازآینه درهرخانه

هرکسی بازبه امیدغباری گیرد

آیدآن لحظه که لولی غمالوده‌ی شهر

سرکندبانگی و درکف دف وتاری گیرد

آیدآن لحظه که درباغ خزان دیده‌ی خلق

شاخ افسرده‌ی گل برگی وباری گیرد

آیدآن لحظه که مه بازدرآیدزکسوف

گرداین میهن آزاد مداری گیرد

آیدآن لحظه که هر دیو سیه کار پلید

یا به بندآید ویا راه فراری گیرد

آیدآن لحظه که این مرز گهرخیزـ ایران ـ

به رهی تازه ره لیل ونهاری گیرد

آیدآن لحظه که آزادی وشادی وخرد

به غم وجهل وبه زنجیرشراری گیرد

آیدآن لحظه که شعر تو درآن فصل «وفا»

به ره خلق و وطن تازه عیاری گیرد

(62)

یادبادآنکه دل ازعشق تو پرغلغله بود

دل و منزل زتوتا صبح پر ازولوله بود

یادبادآنکه دلت‌بود دلم ای گل من

دل من با دل تو ای دل من! یکدله بود

یاد بادآنکه به هر ماه و به هر شب ای ماه

شب من از شرر روی تو پرمشعله بود

می رسیدی زره وبوسه‌ی پر شکر تو

قدم اول لطف تو دراین مرحله بود

پس ازآن شکر جادوئی دیوانه‌ی داغ

چه بگویم که تمامیت شب زلزله بود!

من غزلخوان دو چشم تو وهر بیت مرا

زلبان تو به هر دم صله بعدازصله بود

توفروریخته برماه رخت عطر سیاه

درچنین حال همه هستی من درگله بود

که زآغاز ازل ازچه مرا ازچه ترا

بامن و با تو بناچار بسی فاصله بود

وین سخن تازه نباشد که زآغاز الست

دل بیچاره‌، «وفا»! درپی این مسئله بود

عشق ای عشق نه از شورش «آدم»کز تو

زازل شعله زنان آتش این غائله بود

(63)

دریای صبح موج زد وآفتاب شد

برشاخه ها سکوت زمستان سراب شد

بوئ بنفشه بال زد اندرهوای خاک

بال پرنده شسته به اشک سحاب شد

آن‌آبشار خفته به یخ برکبودکوه

گیسوگشود وخانه‌ی چنگ و رباب شد

باچشم گل گشودزمین پلک بسته را

بگشای چشم بسته جهان آفتاب شد!

دردفترغزل فکن آتش زرازگل ـ

آمیزه باغزل همه عالم کتاب شد

گمگشته دردقایق حیرت نگاه شو

کزلطف این حقیقت،دل نکته یاب شد

ویرانه شو میان گل و مل که دربهار

آبادآن کسی که سراسرخراب شد

آمدبهار و زاهدمسکین به حیرت است

از گل که پیش چشم جهان بی حجاب شد

هشدار ای فقیه علیرغم حکم تو

آید بهار وآمد و باز انقلاب شد

بادبهار آمد و توفان گلفشان

آید ترانه خوان که زمان حساب شد

ای خوش حکایت من و آوارگی «وفا»

زآن غم چه غم که شیب رسید و شباب شد

روز ازل میان معمای هست و نیست

تقدیر ما حکایت باد و شهاب شد

ساقی به تاق ابروی رندان و رهروان

ما را بریز باده که گاه شراب شد

(64)

بخوان که ابر سیه پاره پاره خواهد شد

تمام این شب سنگین ستاره خواهد شد

بخوان که آتش خورشیدهای سرد شهید

دو باره شعله ور و پر شراره خواهد شد

بخوان که بر بر و بازوی شیر این زنجیر

بجا نماند و صد باره، پاره خواهد شد

بخوان که پنجه‌ی پر مهر ملتی مظلوم

به هم گره شود و سنگ خاره خواهد شد

بخوان که واژه به واژه سرود خلق آخر

به سرخ فامی آتش دوباره خواهد شد

بخوان ! که آتش سوزان و سرخ صاعقه ها

به دست پیر و جوان راه چاره خواهد شد

بخوان که خلق چو در جبر خویش مختار است

از این سپس نه پی استخاره خواهد شد

بخوان که حی علی الانقلاب صبحگهی ـ

نه دور، منعکس از هر مناره خواهد شد

بخوان کز آتش آتشفشان روز قیام

دوباره چشم جهان در نظاره خواهد شد

بخوان که لاشه‌ی دیوان خلق خواره نگون

به دست خلق زدارالاماره خواهد شد

بخوان که آنچه ربودند سکه از ملت

به گوش دخترکان گوشواره خواهد شد

چو زیر در زبر آید ، «وفا» بخوان پر شور

به صبح عدل، ستم هیچکاره خواهد شد

(65)

«غم مخور ای دوست کاین جهان بنماند

آنچه تو می بینی آنچنان بنماند»

کار جهان جهنده غیرجهش نیست

از تک و پو توسن زمان بنماند

پرچم ایران چنین فسرده و تاریک

بر سر بام زمان نوان بنماند

خون شهیدان راه عشق و فضیلت

خشک به این خطه بی گمان بنماند

بر سر این سفره‌ی گشاده‌ی غارت

اجنبی خیره میهمان بنماند

شاه برفت و بدان که کنده و ساطور

با تو بگویم که حکمران بنماند

انده این مردمان نپاید و دژخیم

شاد ز اندوه مردمان بنماند

آنکه بر آنست تا که رسم سفیهان

نو کند از ابلهی بدان که نماند

عهد جهالت گذشت و دور خریت!

رسم و ره جاهلان خران بنماند

علم و خرد در مصاف جهل و تعصب

خامش و منکوب وبی زبان بنماند

چرخش تاریخ رو به پهنه فردا

در سفر خویش ناتوان بنماند

توده‌ی ملت چنین به ذلت و زنجیر

تا به ابد تا به جاودان بنماند

این همه دست شکوهمند به فرجام

باز و تهی رو به آسمان بنماند

بسته شود عاقبت گره شود آخر

در گرو معجز نهان بنماند

معجز پنهان نهان به ماست همان به

دست دعا رو به کهکشان بنماند

شرزه خدنگی است خشم ملت و این تیر

تا به ابد در زه کمان بنماند

درکشدش دستهای شعله ور خلق

تا ز شریر و زشب نشان بنماند

رفت گر آرش ز نسل او وطن ما

بی یل و بی گرد و پهلوان بنماند

بحر خروشان توده موج زند تا

بی گهر این بحر بیکران بنماند

تجربه کردم به خون و اشک در این عمر

تجربه آن به دگر نهان بنماند

گر که یلی هست ملت است و بجز او

گو که نشانی ز قهرمان بنماند

هست اگر آرمان به غیر رهائی

نیست جز آن گو که آرمان بنماند

زنده از آزادیم «وفا» و در این ره

نیست غمی گر نه تن نه جان بنماند

(66)

تشنه‌ی برگ گل و شبنمم ای باد بهار

جامی از برگ گل و شبنمم از لطف بیار

کاشکی خانه‌ی من درنگه بلبل بود

تا بدیدم که به گل خوانده کدامین اسرار

کاین چنین در نفس صبحگهان از سر شوق

فکند در نفس صبحگهان شور و شرار

به میان دوعدم عشق چه رازی دارد

که ببرده‌ ست زمرغان چمن صبر و قرار

ما که در خاک نشینی به ره عشق گره ـ

نگشودیم مگر عاقبت از گرد و غبار

اصل با وصل چو در چرخ نباشد آخر

رفت معشوق و بجا ماند دل عاشق و زار

دست تقدیر چو در پرده رازست «وفا»

نیست پیدا که چه تصویر بر آرد پرگار

(67)

آمد شب خزانی برکن چراغ دیگر

با یاد نوبهار و بستان و باغ دیگر

چون لاله داغداریم ساقی زرطل سوزان

در جام ما بیفشان از باده داغ دیگر

تا از غمش خماریم پروا زمی نداریم

پر کن ایاغ دیگر بعد از ایاغ دیگر

در بزم ما دمیده‌ست گل از غبار مستان

تا کی دمد زخاک ما گل به راغ دیگر

پروای زهدمان نیست گو هرزمان بر آید

بر هر گذر به مسجد آوای زاغ دیگر

در وادی حقیقت با ما میا وگر نه

از آتش شرابت باید دماغ دیگر

ساقی بده خدا را جامی دگر «وفا»را

کامشب برم مگر جان از طعن لاغ دیگر

(68)

ای دل طلوع صبح زمین را امید دار

بر این نوید و مژده یقین را امید دار

بود این زمین سکوت و سیاهی در ابتدا

شد پر زنور و نغمه، مر این را امید دار

از ژرف خاک ساز و کبوتر بر آمدند

اعجاز این سبوی گلین را امید دار

بر بام این سرای کهنسال ناشناس

انسان و آسمان نوین را امید دار

اینک کمان سخت سیاهی خدنگ جور

بر این کمان کمین زمین را امید دار

ما را کیاستی به سیاست نبود و نیست

اما پیام قلب غمین را امید دار

در انتهای راه که سد است و صخره‌ـ‌سنگ

بر خنگ سرنوشت تو زین را امید دار

از مسجد ار گریختی و جهل نیست غم

اما پیام جوهر دین را امید دار

در این شبان تیره و بی عافیت «وفا»

بر قلب ظلم تندر کین را امید دار

(69)

درخت باران گسار! سلام! آمد بهار!

سلام !آمد بهار! درخت باران گسار!

ز بوی خاک زمین، شکفته شد آسمان

شکفته بادا ترا ، در این میان برگ و بار

هوا خوش و روز خوش، صفای نوروز خوش

چه غم که چندا ن صفا نداشت پیرار و پار

نماند و رفت و گذشت، در این گذشتن نشست

به راههای زمین ز شادی و غم غبار

وز این غبارک چه ماند مرا و ما را مگر

به پشت چین جبین خیالکی یادگار

خیالکی همچو مه، که اندر آن گاهگاه

وزد هزاران خزان به سبزه های بهار

در آ زابر خیال، که واقعیت رسید

نشسته در بوی گل به نغمه های هزار

در آ ز ابر خیال که خاک اینک خداست

و یا خدا را به خاک فتاده شاید گذار

نه آن خدائی که شیخ از او حکایت کند

که پیش او دیو و دد، به حق حق شاهکار!

نه آن هیولای تلخ نشسته بر تخت ترس

به دوزخی در یمین به جنتی در یسار

هر آنچه جاهل ورا عزیز تر بندگان

هر آنکه اهل خرد ز کوی او الفرار!

نه آن خدا، کاین خدا نموده خود را نهان

به روشنای امید به ژرف شبهای تار

به شعله‌ی آن چراغ، که می دهد این نوید

که در پس پنجره کسی است در انتظار

به بوسه‌ی عاشقان به شامگاه وداع

و صبحگاه وصال چو از ره آید سوار

سرشت او از بهشت، بهشت او را سرشت

نگه کن اینک کز اوست، زمین ما مشک بار

نشسته در دود ابر، به خویش گوید به ابر:

ـ زمین منم! تشنه ام ، ببار باران ببار!

که دیر گاهی مرا نشد مگر اشک من

ز دیده‌ی مردمان به خاک من آبیار

شود چو رعد و در ابر به ابر فرمان دهذ

شود چو باران و باز چنان یکی آبشار

به خاک ریزد ز خاک بر آورد سر زگل

زگل به باد و ز باد، به جلوه های بهار

ز جلوه های بهار، به چشم و از چشم من

به دست و از دست من، به شعرکی بیقرار

که می سراید ترا ، «وفا» به صبح بهار

در خت باران گسار،سلام آمد بهار!

(70)

طلوع کن که شب آمد زراه دور و دراز

طلوع کن که فرو ماند مرغ از پرواز

مگرکبوترمست خیال وحشی من

که برحریم رخت کرده بال وپر را باز

گشای بند زگیسوت اندرین خلوت

مگرکه مست برآرم دوباره دست نیاز

بر این کمند و برآیم شکر شکر ای ماه

به سوی کنگره‌ی صبح زین شبان دراز

بهای شعر من از این جهانئ توئی ای یار

که نیست در نظر من ترا مثال و طراز

که حس حُسن بتان دل طلب کند نی چشم ـ

و این حقیقت رازیست خفته در دل راز

که گر گشوده شود خلق را، جهان یکسر

زشور عشق و جنون درفتد به سوز و به ساز

که گر گشاده شود کوه دف زنان گردد ـ

و خاک و آب برآرند از جگر آواز

کنون تو زشتی و زشتیت عین زیبائی‌ست

کنون تو زهری و زهر تو شهد بی انباز

کنون تو شوری و شوریت جز ملاحت نیست

همه عتابی اما عتاب تو همه ناز

تو گرچه اهل خراسانی و قرین حرم

چرا نهان به لبت گشته باده‌ی شیراز

نشانه ای زمغول در دوچشم کجتابت

نشسته است و به پیکر حرارت اهواز

حبیب جان منی ای حبیب و میدانی

حدیث عشق «وفا» با تو میشود آغاز

(71)

خلوتی خواهم و جامی و نگاری دمساز

شمعی و تیره شبی چون سخن هجر دراز

تا بگویم سخنی زآنچه مرا میگذرد

اندرین لُجه‌ی بی منتهی و بی آغاز

من شوریده نه تنها به غم دلبر خویش

خون ببارم ز دل و دیده‌ی خود بی آواز

که مرا درد از این است دریغا ز چه رو

یک دم و لحظه نشد چرخ به انسان انباز

یا حقیقت به گذرگاه وقایع ز چه رو

نیست جز قصه و افسانه هم انباز مجاز

آه و افسوس ز قومی که به بازار کنند

به ترازو دل خنیاگر شوریده تراز

آسمان می گذرد چرخ زنان بر شب و روز

چشم ما غرقه به حیرت به گذر گاهش باز

وندرین معرکه معمار فلک گردان آه

نگشاید زرخ چرخ فلک پرده‌ی راز

دامن خاک زعشاق به خون خفته پرست

جای آنست بر این خاک نهی روی نماز

گر چه دل لب به لب از شعله و خونست «وفا»

بیش از این گفتن اسرار ترا نیست مجاز

(72) «گشتی در بغداد»

حذر کن ای دل از این شهر پر کرشمه و راز

که هرکرانه‌ی آن آهوئی چمد با ناز

فغان از این همه چشم سیاه عطرآگین

که می‌تراود ازآنها شمیم مشک طراز

سیاه چرده و پروردگان کان نمک

هماره آتش خورشیدشان به رخ دمساز

میان روشن و تاریک ماه بغدادی ست

گلاب قمصرکاشان و باده شیراز

خدای من ! شود این تازیان به رسم عرب

شوند شاعرآواره را غریب نواز

هزار شکر که نفسرد ازغم غربت

میان آتش دل شعله‌های گرم نیاز

دلا غریب نمانی چو می کنی ادراک

حصور حسن اگرچند در عراق و حجاز

چوباتو مانده هزار آرزوی پرخورشید

مگو دگر زدرازای راه و شیب و فراز

«وفا» اگر چه حبیب تو از خراسانست

چه غم که این‌همه باشد ترا به شعر مجاز

(73)

به مسجدی که در آن هشته اند سر به نماز

صفوف قاتل و مقتول و غرق راز و نیاز

چگونه روی نهم بر زمین مخواه چنین

تو ای خدای کریم و رحیم و بی انباز

من آن پرستوی خردم که خوگرفته به تو

در این فصای عفونت چسان کنم پرواز

خران بی خردند و ددان خونخوارند

اگر چه کرده به ذکرت لبان خودرا باز

سجود می برم آری ترا ولی به شبی

که ماه می گذرد بر کرانه ها طناز

سجود می برم آری ولی به صبحگهی

که خاوران تو لبریز عطر مشک طراز

هنوز قصه درازست همچو شب اما

خموش باش «وفا» دوست اگه است به راز

(74)

بر خیز و شور در شب خاموش تار ریز

باران گل زقامت رشک تتار ریز

با صد کرشمه مشک فشان شو شراره‌ای

در زهد خشک زاهد عالی تبار ریز

عریان برقص مست ! از آن رخ که همچو ماه

ای گل گلاب ماه! به روی انار ریز!

دلخسته ام ززهد، مرا باده ار دهی

از خم مده ز نرگس مست خمار ریز

ای ساقی رفیق تو خود چون شراب شو

ما را به کام سوخته از انتظار ریز

من آتشم ز شعله‌ی غم گر دهی شراب

در ساغرم تو باده‌ی آتش عیار ریز

با شعر شعله وار «وفا» در حریم جهل

تا صبح عقل و عشق دمادم شرار ریز

(75)

سوختم در آتشت این را نمیدانی هنوز

وز دوچشمم این حکایت را نمیخوانی هنوز

شمع عمرم اندک اندک خامشی گیرد ولی

در دل ای مهتاب من خورشید سوزانی هنوز

بودی و با شمع رخسارت شبم چون روز بود

وین زمان روزم چو شب کز دیده پنهانی هنوز

بی تو خود من چیستم جز قالبی خالی زجان

این توئی گر در تنم باقی بود جانی هنوز

چون من تنها غریبی در جهان آیا که دید

چون شب من نیز شبهای غریبانی هنوز

عشق جوهر بود و ما را عارض خوبت عرض

داند این را هم «وفا»، کاین را نمیدانی هنوز

(76) «برای مرضیه عزیز وشور صدایش»

بخوان و لب بگشا باز، به شعر حافظ شیراز

که شور زخمه‌ی «طاهر»، شرر کشد به دل ساز

ممان خمش که خموشند جدا ز «شور» و «نوا»یت

«عراق» و «اوج» و «همایون» «سه گاه» و «سلمک» و «شهناز»

بخوان که ابر ببارد به صد «کرشمه» به صحرا

بخوان که باد به «دشتی» به دشت سر کند آواز

بخوان مگر که به شام من نشسته به توفان

به «بحر نور» در این شب دریچه ای بشود باز

حکایتی است نهان در «گداز و سوز» صدایت

که در «نهفت» و «نفیرش» هنر نهان به دل راز

چه سالها که گذر کرد ،سپید موی تو گوید

ولی هنوز همانی که بوده ای تو در آغاز

صدای روشن احساس نشسته در صدف شوق

نوای گرم محبت به کوی عشق به پرواز

هنوز چونکه ببندی دو چشم و باز گشائی

به هم بریزی و از هم جدا کنی سپه ناز

هنوز جونکه گشائی لبان خویش بباری

به بانگ خویش شکرها به شعر حافظ شیراز

به جرم عشق شنیدی چه یاوه ها وسیه باد

چو قلب سرد حسودان رخان ناخوش غماز

رقیب دید به عمری ربودی از همه دل لیک

به کوی عشق در آخر شدی تو یکسره سرباز

حدیث عشق و محبت مفصل است و «وفا» را

چه چاره آنکه کفایت کند به اندک و ایجاز

( 77)

بهار آمد و شد برگ لاله آتش خیز

به زیر ابر کریم رحیم باران بیز

به شاخ مرده که شد زنده از هوای بهار

کشید بلبل عاشق نشید رستاخیز

که ای نهان شده در خود ز سایه‌ی اندوه

به آفتاب بهاران زندگی بگریز

به رغم شحنه چنان گل ز پرده بیرون زد

که ترسم آنکه کند شیخ خار فتوی تیز

بپوش روی گل من! ولی زشیخ بپوش

که چشم شور فقیهان شهر باشد هیز

ز شیخ روی بپوش به حق حرمت خلق

ز بندگان خدا هیچگه مکن پر هیز

طلوع صبح بهارست و جشن جمشیدی

بیا که تا بشکوفیم ما و من هم نیز

نگویمت به عبث این تاملی ای دوست

چه سود زآنکه بهارآمد و تو در پائیز

کنون که دشت پر از لاله هاست ای ساقی

بپاس خون شقایق وشان شور انگیز

از آن گلاب که حافظ به خاک آدم ریخت

بیار جامی و بر تربت شهیدان ریز

بهار خاک بر آمد بهار خلق «وفا»

دمد به صاعقه های خروش خیزا خیز

( 78)

تیغ بس است و طعنه بس، زخم دگر مزن عسس

چونکه منم از این سپس، هیچکس ابن هیچکس

نیست هوائی اندرین ،شهر که بال و پر کشم

ورنه کجا گزیدمی، صحبت تو در این قفس

قطره به قطره خون چکد، از جگرم در این سفر

تاکه حکایتی از او، شرح کنم نفس نفس

هرچه که بد خموش شد، در دل خسته ام ولی

قافله‌ی محبتش، میرود و زند جرس

آه هنوز تشنه ام، تشنه ترین تشنگان

تا که شبی به قامتش،حلقه زنم چنان هوس

قصه‌ی اشک چشم من، شرح شود «وفا» اگر

شرح دهد حدیث خود،ناله‌ی زخمی ارس

(79)

خوش آن سبو که کشندش به شهر دوش به دوش

به بانگ چنگ و نی و نغمه های نوشانوش

زبعداین همه شب در سحرگهی چون روز

چو شهر در فکند شادمانه جوش و خروش

در این صلا که فرو پیچ زلف یار به دست

قدح بگیر و بنوشان و هر چه خواهی نوش

که خرقه ها همه درآتش است خاکستر

و شیخ شهر هراسان روان به روزن موش

خوش آن سحر که زخمخانه بر شود خورشید

چنانکه پرتو او خاک را کند مدهوش

به ماه مژده رسانان که بر فکن برقع

بتاب شنگ و غزلخوان و روی خویش مپوش

که حکم خواجه‌ی شیراز جاریست «وفا»

«سحر زهاتف غیبم رسید مژده به گوش»

(80) «برای استاد محمد رضاشجریان»

از نغمه‌ی جادوئی پرموج «سیاووش»

دریای کف‌آلوده زند در دل من جوش

این بانگ غماواز خزر نغمه‌ی عمان

این شکوه‌ی البرز مه آلوده‌ی خاموش

این زمزمه‌ی جنگل پر شبنم گیلان

در دمدمه‌ی صبح پر از راز سیه پوش

با خویش چه نالد که از آن خون چکد از دل

در خویش چه دارد که مرا برده ز سر هوش

من در نفست ای همه فریاد سپارم

بر شکوه‌ی ایران بلا دیده‌ی خود گوش

این خاک که رخشنده بد از شعشعه ی نور

در زمزمه ی حافظ شوریده‌ی ما دوش

این خاک که اینک شده جولانگه سیلاب

در خون هزار عاشق و بسیار سیاووش

با حافظ شیراز بگوی ای همه فریاد

دیگر اثری زآن بت سیمینه بنا گوش

برجای نمانده‌ست و تهی مانده معابر

از لعل لب و پرتو آن عاج بر و دوش

در جام اگر بینی، جز خون جگر نیست

آمیخته با اشک اگر کس کندش نوش

ای زمزمه‌ی خاک بلا دیده‌ی ایران

خاموش ممان یکدم و سودا زده بخروش

تا آن سحر روشن و فرخنده که حافظ

از مهر و وفا داد بشارت به «وفا» دوش

(81)

غرقند رفیقان در قیلی خوش و قالی خوش

آمیخته دلها با شوری خوش و حالی خوش

از بعد بسی اندوه بر آن همه گل ای دل

بگرفته تمام شهر در خنده جمالی خوش

ای مطرب آتش دست بر چنگ بزن چنگی

بر دف تو سر انگشتی بر طبل دوالی خوش

تا دست بر آرم مست در رقص بر این میدان

چرخنده و شور افشان همپای غزالی خوش

آن ماه که خورشیدش سوزانده بسی دل را

یا ره زده جانها را با گندم خالی خوش

خامش منشین ای دل بر خیز و بر این آفاق

تا وقت بجا مانده‌ست بگشا پر و بالی خوش

کز بعد بسی ایام زین دفتر خونین برگ

ما را به سؤالی خوش با ز آمده فالی خوش

زین شادی بی پایان با یاد هزاران سرو

ماراست «وفا» در اشک هر لحظه ملالی خوش

(82)

هنوز حسن خداداده اش نخورده تراش

بهل که مستی دست طبیعت نقاش

چنان تراش دهد این جمال تازه‌ی خام

که در زمانه نبیند نگاه کس همتاش

دو سه بهار دگر چیست جز دو جام کبود

لبالب از می و مستی دو نرگس جماش

دوسه بهار دگر چیست نازک اندامی

که سرو باغ خجل ماند از قد و بالاش

دو سه بهار دگر شادی تمناهاست

به زیر لعل لبش گنج لؤلو لالاش

به گل نشسته‌ای ای ماه و من به خود گویم

قرین عمر تو بود عمر رفته‌ام ای کاش

«وفا» ترا چو ازل تا ابد زمینه بود!

در این زمینه نگه دارد از حسود خداش

(83)

عمری در آرزویش بودم به جستجویش

دیدی رسیدم ای دل آخر به خاک کویش

گم گشته ام اگر چند پنهان به پرده ها بود

چون گل ولی به هر جا پیدا به رنگ و بویش

مست است و جان مستی آن آبروی هستی

ای کاش باده بودم در غلغل سبویش

تا بوسه می زدم مست بر آن لبان سوزان

تا می شکفتم ای دل چون ارغوان به رویش

ابر سیاه مویش پوشانده ماه رویش

یا رب مرا مدد کن یک بوسه از گلویش

ای عاشقان حذر از معشوق ما که باشد

خون هزار عاشق آب روان جویش

بهر خدا که او را بهر «وفا» گذارید

کاندر رهش ز کف شد هم دل هم آبرویش

(84)

گر چه سرد است جهان گرمی آغوش تو خوش

بوسه ای گرم ز گرمای بنا گوش تو خوش

گر چه من را بجز از تلخی غم بهره نبود

یاد باد آن لب و آن کندوی پر نوش تو خوش

ما پریشان جهانیم از آن طره ولی

آن پریشان کن عالم به بر و دوش تو خوش

ز دل و دیده‌ی تو گر چه برفتم از یاد

به خیال تو بود آنکه فراموش تو خوش

تلخ وش میروی و دیده ز تو پر شهد است

ای چو می تلخی و مرد افکنی و جوش تو خوش

عالمی از تو به خورشید رسیدند و منم

آنکه در سوگ تو گردیده سیه پوش تو خوش

سوخت در ظلمت عالم دل چون شمع «وفا»

حال خاموشم و با یاد تو خاموش تو خوش

(85) «به زنان شجاع و زیبای ایران »

آنکه عالم همه مست است ز رنگ وی و بویش

بگذارید که خورشید زند شانه به مویش!

بگذارید که باد سحری بوسه رباید

ز رخانش، ز دو چشمش، ز لبانش، ز گلویش

حُسن نقاش ازل زد رقم این، یا که طبیعت

به خدا هر که رقم زد، نبود خصم و عدویش

به تبر داری دین، ساقه و ساقش بشکستید

که «خدا» را نه، «شما» راست هراس از تک و پویش!

خوب دانید گر این بندی غمگین شود آزاد

لرزه بر تخت امامت فکند های اش و هویش!

پرده ی عزت او را بدریدید و نهادید

ز سر جهل یکی پرده به فرق سر و رویش

شرمتان باد! که در این عطشستان بفکندید

فارغ از تشنگی اش سنگ دیانت به سبویش

قرنها رفت و ندیدید، زاندوه، دو چشمش

شده چون چشمه و رخساره‌ی او، بستر جویش

کیست این لولی زیبا، که گر آزاد ببالد

خرد و عشق زند پرچم تسلیم به کویش

«مادر» و «خواهر» و «معشوق» و «زن» و «دختر» و «یار»ست

کور باد آنکه به خواری نگه افکند به سویش

تا به انکار جمالش بنشینند سفییهان

هر چه زشتی به جهانست نمودند هوویش

برو ای مومن مکار که بیم است «وفا» را

بسراید ز طریق تو و اسرار مگویش

بسراید ز خدائی که شود سُخره‌ی عالم

بدر آید اگر از روی حقیقت ته و تویش!

چه خدائی که در آمیخته با معجزه‌ی جهل!

همه رسمش، همه راهش، همه خُلق اش، همه خویش

خرقه را باد برد نیز حجابی و مرامی

که جهانی به عذاب آمده از لاشه و بویش

(86) «به مردم با صفای خور وبیابانک»

دوآتش است مرا بر جگر در این آفاق

یکی شرار فراق‌و دگر لهیب عراق

یکی ز دامن افلاک خشک و تر سوزد

یکی ز سینه کشد شعله تا همه آفاق

کجاست شعله‌ی پر مهر مهر «گرمه»و«خور»

کجاست «یزد»و در او سایه روشن اسواق

کجاست نخل و شب و ماه و آن نسیم خنک

کجاست سبزه‌ی چالاک شوخ سیمین ساق

کجاست در پس درهای بسته شعله‌ی شمع

چو وهم روشن ، لرزنده در میان اتاق

کجاست دشت و در آن شرم آسمان به غروب

کجاست ماه و حریرش به روی تاق و رواق

کجاست راه «عروسان»و«رام شوکت»و«خنج»

به زیر پای ستوران به موسم ییلاق

گذشت و رفت و مرا خاطرات آن مانده‌ست

در این کرانه که هر ساحلش علی‌الاطلاق

ز تازیانه‌ی خورشید تفته میسوزد

وخاک داده درآن هر گیاه را سه طلاق

«وفا» به میهن و مردم ترا چو پیمانهاست

بمان به دوزخ تبعید هم برآن میثاق

(87)

شد مستجاب بانگ دلاویز مرغ حق

بر در زد و شکفت چو خورشید درفلق

با چهره‌ای کز آتش عشق و شرار شرم

چون برگ پر ز شبنم گل غرقه در عرق

گفتم ورا به بوسه‌ای ای آنکه برده ای

از ما دل و ز جمله‌ی شور افکنان سبق

ای کاش بود جان «وفا» گنج خانه‌ای

تا بر نشان گام عزیزت طبق طبق

می ریختم به شوق و می‌آویختم به شور

در آخرین دقیقه بر آن زلف چون شبق

خندید یار و گفت خدا را خموش باش

تا صبح نیست فرصتی و میدمد فلق!

اینک شبی ست تا که نماند زشور وصل

از دفتر فراق و جدائی یکی ورق

یارب هزار شکر«وفا» را به درگهت

کاخر رساند لطف تو حق دار را به حق

(88)

فغان از این دل مجنون بی شفیق و رفیق

که سر بتافته از هر مرام و رسم و فریق

نداشت هیچ تطابق بر این زمان‌و ازاین

دریده قید و شکسته ست قالب تطبیق

بگفتمش شود ای دل که فارغ از آئین

در این زمانه نیفتی جدا ز راه و طریق

به خنده‌گفت«وفا»غرقه ام به اشک اما

گذشته ام دگر از راه و رسم عهد عتیق

طریقتی که دران کیمیاگران کهن

زخون عشق که جوشد میانه‌ی انبیق

غذا و قوت سیاست کنند آماده

وزین طریقه چه غم گر به سینه دود حریق ـ

به سوختبار دل و آه و اشک ما برود

زخاک تا به کرانهای آسمان عمیق

نگار من نروی از دلم که نقش رخت

نشسته تا به ابد خوش بر این شکسته عقیق

من و تو میگذریم و زمانه میگذرد

بر این مغازله کزآن بجز زفیر و شهیق

بجا نماند وایام نو رسـد که درآن

دل کسی نشود از دل کسی تفریق

«وفا» خموش که با نام عشق خون دلم

بریختند که یابند در جهان توفیق

(89)

وه! که شرم تو کند شوق مرا تیز ترک

ای تو در چشم من از هر چه دل انگیز ترک

شوخک و شنگک و مستک گذری از نظرم

هر قدم از قدم پیش دلاویز ترک

خاصه با آن چه که داری به رخک گندمکی

که کند طعم نمک را به لبت تیزترک

ای بهارک خبرت هست که در هر نفسی

گردد ایام من از هجر تو پائیز ترک

خواهم از شور شبی نعره برآرم در شهر

که ز چنگیز کسی آمده چنگیز ترک

آنکه او را خبری نیست ز خونریزی و گوی

برده از آنکه بود از همه خونریزترک

شد تهی جام «وفا»یکسره از عمر ولی

جام دل لب به لب از عشق تو لبریز ترک

(90) «برای دکتر عبدالعلی معصومی و حکایت تاریخ»

مگر زاشک که از دیده‌ها چکد بر خاک

در این شبانه‌ی خامش نمیرسد پژواک

خموش مانده چو در شهر شمع خانه‌ی خلق

چه سود زآنکه دمد ماه و مهر بر افلاک

فلک ز شادی من رنگ میگرفت و کنون

چو غمگنم نبود غیر پرده ای غمناک ـ

که کهکشانش یکسان شکفت صدها قرن

به بام کاوه و ایوان خانه‌ی ضحاک

شکسته حالم و غمگین ولی ز من مطلب

به بارگاه جهالت ترانه‌ای بیباک

ترا به آب سراب فریب ره بزند

که نیستم من گمگشته این چنین سفاک

همین قدر تو حکایت بدان که نیمه شبی

طلوع کرد «وفا» ماه چارده از تاک

در ان دقیقه برآمد ترانه‌ای ز لبم

که ماه تا به ابد هست زیر منت خاک

(91)

شبانگهان چو به گیسوی مستت آویزم

به جان عشق زمستی دگر نپرهیزم

اگر چه از سر مستی هزار شعله‌ی مست

به نام و ننگ و به ایمان و کفر انگیزم ـ

که هیچ راه گریزی نمانده است مرا

مگر زشب به شب گیسوی تو بگریزم ـ

که بر رخان خود افشانده ای چو روح شراب

و من ستاره ز مژگان بر آن فرو ریزم

در این دقایق مرموز کاندرین ظلمات

ز شعر و شور و سرود و ستاره لبریزم ـ

و بر لبم شکفد ماه و گل به بوی بهار

اگر چه خود دگر از برگهای پائیزم

میان گیسوی اوخفته ام «وفا» و مباد

که تا پگاه قیامت زخواب برخیزم

(92)

چکنم که کافرستم من‌ و شوق دین ندارم

بجز از دوچشم مستت به کسی یقین ندارم

زشبی هزار رنگ و سفری هزار ساله

به پناهت آمدستم که رهی جز این ندارم

به جدال عقل ای ماه چنان به دوزخم آه

که دگر نظر به جنت وگر آن برین ندارم

زبدایتی که پنهان نه نهایتی ست پیدا ـ

ورها زاولین دیده به آخرین ندارم

به رقیب من بگوئید سفرت به هندو چین خوش

که من از سفر ملولم سر هندوچین ندارم

به زمین «وفا» غریب و بجز از توأش وطن نیست

چکنم جز این سرائی به همه زمین ندارم

(93)

کفر و دین یکسره در شعله درافکنده منم

آنچه را داشته‌ام یکسره بازنده منم

مست و عریان و رها، شاد زبدنامی خویش

رایت عشق به هر کوی فرازنده منم

تاخت با هرچه جهان داشت به من، نک بنگر

به جهان وآنچه‌درآن عاصی و تازنده منم

قرنها رفت و خموشانه پس ابر فریب

ماندم و باز شرر باره و تابنده منم

مست چون ماه که بر محور شبهای سیاه

منفرد، سرکش و شورنده و چرخنده منم

شیوه‌ی زیستن از زندگی آموخته ام

نی ز اوراق و از اینست کزآن زنده منم

طبل برطور زدم بانگ اناالحق به زبان

که درآ چونکه ترا شاهد و بیننده منم

شعله زد عشق و برآمد ز نقاب و گفتم

کمترین بنده‌ات ای هستی پاینده منم

برکن ای یار زمن دل که به سودای جنون

دل زهرآنچه که شایسته بود کنده منم

خنده‌ای هست «وفا» را به لب و نک بنگر

که به لبهای جنونی ابدی خنده منم

(94)

من آن مستم که جز از خون دل ساغر نمیگیرم

به غیر از اشک نقشی را در این دفتر نمیگیرم

خلید اندر رهت ای گل هزاران خار در جانم

زبویت مستم اما من، رهی دیگر نمیگیرم

شرابی دیده ام در زر میان جام چشمانت

که جز با یاد آن ای جان ز کس ساغر نمیگیرم

من آن مرغ غماوازم رها از هر قفس اما

مگر سر در پی دام تو بال و پر نمیگیرم

ترا می پرورد هر دم دل چونان صدف در خون

به فریادی که جز با او به خود گوهر نمیگیرم

به دل از خط و خال تو «وفا » هر دم زند نقشی

وزآن جز ره سوی نقشی دگر از سر نمیگیرم

(95)

بروید راه خود را، که من از شما جدایم

نه جدایم از شمایان، که زخویش هم رهایم

نه به دل مرا خیالی، ززمانه نقش بندد

نه به سر هوای شوقی، که رها ز هر هوایم

به جگر اگر شررهاست زکسی شکایتم نیست

که چو شمع من به سوز دل خویش مبتلایم

زچنین شرر که در دل بنموده جا و منزل

نه عجب که گر چنان دود من از این میان برآیم

منم آنکه خنده بر لب به عیان نشانده اما

شب تیره مانده حیران زغریو های هایم

منم آنکه عافیت سوخت به طریق کفر اما

فکند طنین به عالم همه شب خدا خدایم

بروید راه خود را من و دامن حقیقت

که در آستان او من به طریقت «وفا» یم

(96)

گفت سلام‌ و علیک! طبل زنان شد دلم!

لطف جهان بود و زو جان جهان شد دلم

هر دو روان بر فلک بر پر سیمرغ سبز

کز نگه گرم او در طیران شد دلم

عود اساطیر دور در رگ من شعله زد

تا که به رخسار او غوطه زنان شد دلم

آهوی صحرای داغ نخل دلاویز باغ

گفت کلامی کزآن سرو روان شد دلم

با سخن پارسی بر لب این تازی‌اک!

یکسره پابند لفظ عربان شد دلم

(97)

کولی من تشنه‌ی کام توأم

تشنه‌ی رطل تو و جام توأم

آمده‌ام از ره دور و دراز

شکر، که اکنون به سلام توأم

دست بیفشان که من مرده دل

زنده به رقص تو قیام توأم

دف زن و کف زن بگشا لب که من

سوخته لطف کلام توأم

ای همه گل! از شکر افشانیت

تا به ابد بندی وام توأم

هستی و هستم من و چون سایه ای

زنده‌ی خورشید دوام توأم

دین من شیفته شد در رهت

نک به مرام تو و رام توأم

ای زتو شوریده « وفا» تا ابد

شاه شدم تا که غلام توام

(98)

لبان بوسه خواهت را بنازم

به زیر مشک ماهت را بنازم

به چشمت شعله زد شور محبت

دو چشمون سیاهت را بنازم

نگاهی بر«وفا»انداز گاهی

نگاه گاه گاهت را بنازم

کشیدی آهی و بوی گل آمد

نفسهای تو،آهت را بنازم

(99)

در آشیان غربت سر زیر پر کشیدیم

بستیم بال و پر را دست از سفر کشیدیم

ای مرغکان بتازید سرخوش به بیکرانها

ما رخت و بخت خود را از این سفر کشیدیم

بر این ز مین سرائی ما را نگشت پیدا

امید را بناچار سوی دگر کشیدیم

در این شب سیه کار گم شد ره و به فرجام

از عارض تو بر دل نقش سحر کشیدیم

این است داستان عشق زمینی ما

هر چند این صلا را بر گوش کر کشیدیم

یارب کسی بجز تو در این سفر ندانست

رنجی که ما ز دور شمس و قمر کشیدیم

در هر نفس ز گرداب رو سوی موج و توفان

صد بادبان حیرت در شعله بر کشیدیم

در لجه‌های تاریک از خون داغ خورشید

بر دیده‌های پر اشک کحل‌البصر کشیدیم

در انتها چو دریا عریان شدیم عریان

در زیر بارش تیغ از سر سپر کشیدیم

ای مقصد حقیقت ما از «وفا» ببستیم

بال و پر و بسی شکر، کاندر تو پر کشیدیم

(100)

مـن امشب از خیالت مست مستم

ز شوقت جمله تن‌آغوش و دستم

هـلا بـالا بـلـندم تـا کـه مهـرت

به دل دارم ندارم غم که پستم

من از بالا و پست هر دو عالم

به یمن قد و بالای تو رستم

زبعد مستی آن بوسه مست

به چشمونت قسم ساغر شکستم

ننوشم می دگر کز باده عشق

از این دم تا ابد من مست مستم

دراین عالم نگارا گر توئی بت

بداند خلق‌عالم بت پرستم

«وفا» با شیخ و زاهد گو که خامش

حکایت را که من اینم که هستم

(101)

بده امشب شراب اندر شرابم

که من دیگر خراب اندر خرابم

نه دیگر در سرابم گم که من خود

سراب اندر سراب اندر سرابم

خمش ای ناخدا دانستم اخر

در این دریا حباب اندر حبابم

مترسانم ز دوزخ کز غم عشق

کباب اندر کباب اندر کبابم

چه بودم در ازل جز خاک و آخر

تراب اندر تراب اندر ترابم

بجز عشقی که در این غربت آباد

برآمد لحظه ای چون افتابم

چه دیدم جز غم اندر غم تو بشنو

حکایتها ز آوای ربابم

«وفا» چون نقشی از بادی به موجی

برآبم من برآبم من برآبم

(102)

ما بخت خود به چشم سیاهی فروختیم

«دنیاوآخرت به نگاهی فروختیم»

جز ظلمت شبانه نبود عمرو عمر را

یکسر به پرتو رخ ماهی فروختیم

گفتند عاشقی‌ست گنه ما به حرمتش

بود و نبود خود به گناهی فروختیم

دوری ز عشق شرط بهشت است شیخ گفت

ما آن بـهشت زشت به کاهی فروختیم

می آمدی ز راه و رخت آبروی خاک

ما آبروی خویش به آهی فروختیم

تاریک بود عالم و در مطلعش« وفا»

خود را به آفتاب پگاهی فروختیم

(103)

دی با خیال روی تو تا صبح زیستم

در طول شب تمام دلم را گریستم

ما را چو باد بر سر زلفت گذشت عمر

یکدم چو باد هم به کنارت نزیستم

گم کرده ام ترا و ندانم که بی تو من

در این جهان گمشده در خویش چیستم

از بسکه سایه وار نهان و عیان شوی

دارم یقین به بند طلسم پریستم

گر شرح ابتلای من خسته را« وفا»

خواهی بدانی آنکه در این حیطه چیستم

بسیار خون که در عدم از دل به یاد دوست

بر رخ زنم ز دیده در آن دم که نیستم

(104)

چندان حکایت شب زلف تو سر کنیم

تا این شبانه را به هوایت سحر کنیم

یلداست شب چه چاره مگر در طریق عشق

با یاد دوست قصه خود مستمر کنیم

خندید مدعی که به قید توأیم لیک

با بال عشق هفت فلک زیر پر کنیم

در خلوتیم و سر به گریبان و روز و شب

در اشک خویش در دل توفان سفر کنیم

عمری نیاز آه ز دلها به لب رساند

جانم به لب رسید طریقت دگر کنیم

آهی بر آوریم بر این خاک بی نیاز

وین ابر غم به شعله آن پر شرر کنیم

با مدعی حکایت اخلاص سر مکن

تا کی حدیث سرو سهی با تبر کنیم

در گوش من روایت دوزخ مخوان«وفا»

ما با سرشک خویش از آتش گذر کنیم

(105)

آمده نو بهار ومن باز گل بهاره ام

در نفس نسیم خوش شعله ام و شراره ام

کس نشناسدم اگر در دل دشت ناشناس

نیست غمی که عالمی آمده در نظاره ام

باد مرا ترانه خوان ابر مرا گهر فشان

کوه بلند جاودان خانه و کاخ و باره ام

صبح چو بر دمد ز دشت بوسه زنم سپیده را

شب چو بر آید از افق همنفس ستاره ام

دختر دشت دورم و بسته به سر حریر سرخ

پیرهنم زمردین سبزه تازه یاره ام

بر سر من فشانده زر دست زمین و آسمان

شبنم پاک خویش را ساخته گوشواره ام

فکر عبث مکن که من هیچ کسم در این جهان

یا که در این کرانه ها هیچم و هیچکاره ام

دست به دست داده اند آتش و باد و آب و خاک

تا که شود ز نو عیان زندگی دو باره ام

کوله به دوش خویشتن دارم و همچو کولیان

در گذر از هزاره ها در سفر هزاره ام

در گذر از بسی خزان قامت من شکسته شد

باز ولی به هر بهار فاتح سنگ خاره ام

از دل خاره خوش خوشک سر به در آورم که آی

اهل زمین بهار شد سوی خودم اشاره ام

بهر خدا بگو مرا حیف نبود گر نبود

بر سر صخره ها به رقص قامت خوشقواره ام

مرگ مر انهان کند زندگیم عیان کند

بین دو دست ناشناس جنبش گاهواره ام

پر شود ار هوای خوش سینه تو چو دشتها

فهم کنی اگر «وفا »معنی استعاره ام

(106) « غزل مشهدی! و تقدیم به دکتر مسعود عطائی»

آخ که مخم یه نصف شو تو او چشات شنو کنم

خسته برم تو علفای مژگونت خو کنم

گرت بشم و غبار برم جا خوش کنم رو بر و روت

باد بشم و تو او گیسات بتازم و هو و هو کنم

بارون بشم رو او لبا قطره قطره هی بچکم

بوس بزنم او لباره بوساره از نو نو کنم

یکی دوتا نه یه خرمن سبز شده رو او لبا

مو رعیتم همه رو مو مخم یه جا درو کنم

مجری نازه بی پدر آخه یه شو ازبک مرم

تا بتونم اون همه ناز ره یه دفه چپو کنم

از بسکه این دل دیونه هی گر و گر منه برت

مگه که این دیونه ره بگیرم و بخو کنم

چو انداخته رقیب مو دگه موره دوس ندری

چشات مگه دروغه ای خرم که گوش به چو کنم

آخ چی مشه که یه شبی ولو بشی کنار مو

آخ چی مشه خدم ره یه شو کنار تو ولو کنم

دنیا دو روزه ناز مکن تا کی مث یه بزغله

در مری و پشت سرت مو هی بدو بدو کنم

به مو مگن برو یره ولش کن ای دختره ره

جونم بسته به ای گیسا ، «وفا»چطو برو کنم

(107)

دف زن ای دف زن که تا من کف زنان

ره گشایم زین کران تا بیکران

دف زن ای دف زن کزاین پیرانه تن

خسته شد جان وقت آن شد تا به جان

گام بنهم زیر و بم بر ضربه‌‌‌ ها

تاکجا آنجا که بتوان شد وزان

همچو بادی بر سر شاخ درخت

یا چو شاخی در نسیم شب خمان

همچو مهتابی فرو ریزان درآب

یا چو آبی ماهتاب آجین روان

چون شراری شعله زن درکوهسار

یالهیبی در دهان آسمان

دف زن ای دف زن که اینک زندگی

زیر دندان زمان چون استخوان

میشود پالوده تا خون و عصب

همچو لاشی در هیاهوی سگان

دف زن ای دف زن که دارم برهه‌ای

از مکان درپا و مشتی از زمان ــ

و دلی کز ضربه هایت زیر و بم

لرزه گیرد پای کوبد دف زنان

همچو دریائی که از تنبور باد

نعره خیزاند زدل کف بر دهان

یا چو توفانی که بر دریای مست

پیرهن دراند و گردد نوان

دف زن ای دف زن برآور ناب ناب

جان ما را کو به زنجیر گران

در یکی ژرفاب در کام نهنگ

بسته گردیده‌ست مروارید سان

ما که فرداحس بی جسمیم ناب

در حضور بی نشان بانشان

ازچه پیش از آن«وفا» عریان و ناب

ناشویم از خود برون چون جان جان

(108)

ای نسیم سحری تا گذر خسته دلان

بگذر وز نفس صبح شمیمی برسان

شب سراپرده‌ی وهم است و خیالات عبث

کو سحر تا بدرد پرده‌ی این وهم گران

دیر و دورست خدایا که گرفتارانیم

در بسیطی که درآن لشکر کوران و کران

بر نگاه و نفس و نور و نوا می‌تازند

پای کوبان به تر و خشک چو خیل تـتـران

خنده‌و گریه‌ام آمیخت به هم تا که زدم

حلقه برخانه ویرانه باطن نگران

از شرار سخنت جامه دریدند «وفا»

بزن ای مطرب شوریده کنون جامه دران

مگر از جیب شب تیره برآرند شرر

شیرمردان جگر سوخته شعله وران

(109) «برای حمید اسدیان»

«عارف» زبازی چرخ، چندین مباش غمگین

کو راست شوخ چشمی از شیوه‌های دیرین

هر پرتوی که تابد از هر ستاره دور

با آه خسته‌جانی همسایه آست و آذین

بر این غبار چرخان هر شب زخون فرهاد

گرم است خواب خسرو تلخ است کام شیرین

بر این حباب هذیان از آرزوی بابک

بسیار گشته رنگین با خدعه خوان افشین

در بادها گذشتند بسیارها و گشتند ـ

پنهان به خاک و رؤیا با تیغ و با تبر زین

زآنها روایتی ماند درهم چنانکه نتوان

دانست این که بوده ست یا آن دگر کدامین

فصل گذشتن توست بینیم تا چه سازد

ایام با تو ای دل ای یادگار برزین

بر لب مرا دعائی‌ست امشب «وفا» زامید

شاید کند عنایت بر چرخ مرغ آمین

(110)

مرا ای باد شبگیران ببر تا سرزمین من

که تا یک لحظه برخیزد غم از قلب غمین من

گذشت ایام و آمد شام و با یادش سرآمد عمر

به سر شد در فراقش داستان کفر و دین من

چو تیری از کمان جستم ز انگشت قضا اما

ندانستم کز این خیزش چه باشد در کمین من

مرا زآبادی غربت چه حاصل ای خوش آن ویران

که در اقلیم آن باشد جهان زیر نگین من

در این عالم که هر طرحش جهانی سر به سر موجست

خدایا چون کند چشم و نگاه خرده بین من

فلک می پرورد در موج خون تقدیر را گوهر

من اما در خیالی خوش که او گردد قرین من

«وفا» در تیرگی طی شد جوانی تا مگر تقدیر

برافروزد چراغی را به شام واپسین من

(111)

هلا آفرین آفرین آفرین

بر آن مه جبین مه جبین مه جبین

که از هر طرف هر طرف هر طرف

مرا در کمین در کمین در کمین

دلا سرخوشم سر خوشم سر خوشم

که از او غمینم غمینم غمین

چه غم گر وصالش وصالش وصال

مرا با فراقش قرین شد قرین

من از عشق مستم چه وصل و چه هجر

من از عشق مستم چه مهر و چه کین

جدا شد زمن ، من ولی تا ابد

به مهرش عجینم عجینم عجین

زکف داد گنج مرا لیک من

نشاندم به دل گنج او چون نگین

خدایا «وفا »کی از او دل کند

من اهل زمینم زمینم زمین

(112)

کجائی ای تو به عالم انیس مجلس من

فروغ سینه من همزبان و مونس من

تو رفته‌ای و جدا از تو در دل شبها

به‌غیر خون جگر نیست در مجالس من

خبر زعشق ندارند و عاشقان که به عشق

ز کیمیای وجود تو شد طلا مس من

حدیث مالک و مملوک نیست قصه ما

به عشق بوده‌ای ای نازنین مدرس من

ز تند باد فراقت خراب و ویرانم

مگر که باز شود مهر تو مهندس من

تو نیستی و خیالت به هر سپیده و شام

نمیرود زدل ای نازنین موسوس من

«وفا» ز بازی دوران مپوش چشم که باز

شودکه بشکفد اندر بهار نرگس من

(113)

برجاست تا به وادی حیرت غبار من

دانم که با غم است قرین روزگار من

عمری گذشتم از دل توفان به راه عشق

بیگانگی ست حاصل و فرجام کار من

دل‌تنگ نیستم، مگر از دل که شد به باد

از او تمام هستی و دار و ندار من

با او من آن ستاره شوریده ام که گشت

بیرون زراه و رسم خلائق مدار من

زین‌رو عجب نبود که در این افق ندید

حتی نگار و مونس من اعتبار من

من‌آن گلم به کوه که وحشی دمیده‌است

دورست آه زین چمنستان تبار من!

با این همه خوشم که به بزم شما دمی

گرمی دهد به سردی دلها شرار من

تنها ترین به خاک توئی این زمان «وفا»

فریاد رس مرا به جهان کردگار من

(114)

بیا گل من به منزل من

که شوق تو دارد این دل من

توئی زجهان عیان و نهان

تمام ثمر و حاصل من

به موج گران به تیره شبان

تو کشتی من و ساحل من

تو ساغر من تو باده من

تو نقل من و گل و هل من

کجا بروی زدل که توئی

به هر گذری مقابل من

«وفا»نرود زدل که سرشت

خدا به محبتش گل من

(115)

1غیر دل خسته کس نیست مسیحای من

کیست خدایا بگو مرا مریم عذرای من

دیشب و امروز رفت در غم او بر صلیب

تا چه نماید مرا چهره فردای من

باد به کف میروی منزل پایان کجاست

ای دل شوریده بادیه پیمای من

نیست گناهی که نیست در همه عالم مرا

منزلی و مقصدی بهر تمنای من

هر که مرا دید گفت خرقه ما را بپوش!!

غافل از این کاین جهان در خور شولای من ـ

نیست و حل ناشده مانده معمای من

در خور گوش کسان بانگ تو نبود«وفا»

به که بماند غریب یکسره آوای من

(116)

«این غزل به صورت ترانه با نوای خانم مرضیه

و آهنگی از طاهر زاده اجرا شده است»

چه بگویم که چه کرد آن سر زلف شکن شکن

به که نالم که چه از او زجفاها رسد به من

من بیدل شب غربت به کجا رو کنم بگو

مگر اندر شب زلفش به شبی من کنم وطن

نه ز زلفش من بیدل به شب اندر نشسته ام

چه بگویم ز لبانش زرخانش وزآن دهن

چو بخندد بشکوفد به رخانش به باغ گل

به دو چشم من غمگین گل و نسرین چمن چمن

چو خرامد بخرامد به کرشمه به خانه ام

غزلی یا که غزالی ز دیار ختن ختن

نشوم من به نصیحت دگر از او جدا «وفا»

مگر آن دم که شود جان ز جفایش جدا ز تن

(117)

زازل تا به ابد کاش شبی بود و درآن

چشم من بود به بالای تو ای مه نگران

خبری یافته‌ام از رخ و حسن تو، مرا

منگر خاک نشین گذر بی خبران

به جهان از سر سودای تو شد از کف من

سود و سرمایه، درنگی کن و اینگونه مران

کمر از عشق تو بر بستم ودیگر ندهد

دل ما را طربی عشوه سیمین کمران

بی تو ای چشم و چراغ همه عالم چکنم

عالمی را و هرآن گنج نهان را که درآن

ای بسا بی تو مرا شب به سحر آمد و باز

بی تو بودم من شوریده دل از بی سحران

مطربا وقت زکف رفت و برفت آن دلدار

بزن از بهر خدا بهر «وفا »جامه دران

(118)

دل من خوشگل من! سبزه و برگ گل من

می من ساغر من روشنی محفل من

شهد من شکر من ناز من و نازک من

مشک من عود من و نقل و گلاب و هل من

پر زعطری تو وشوری تو و شیرینی و تند

دارچین و نمک و پونه من فلفل من

چکنم باتو که آسانی این دور حیات

توئی و از تو بود خوشگل من مشکل من

میرود کشتی دل هر طرفی باز توئی

بخدا مبداء من مقصد من ساحل من

پر و بالم توئی و بسته زتو بال و پرم

عاشقی کو که کند فهم من‌ و مشکل من

همه عمر «وفا» گشته به توفان سپری

گر نبودی تو چه بود ای دل من حاصل من

خوشم از مشکل خود کاب و گلت ای گل من

شده آمیخته با این دل و آب و گل من

(119)

ز چشم اشک و زدل خون و ز ابر نیمه شب باران

چنین باشد به سودایت شب و روز گرفتاران

سیه شد روزگار من زچشمان سیه کارت

سیه کاری اگر این است خوشا جور سیه کاران

حدیث سوز و ساز دل زچشم خسته ام بشنو

در آن آتش پس از آتش دراین باران پس از باران

به تیغ و خار می پوید دمادم قلب خونینم

چه سود از هرچه گلریزان چه سود از هر چه گلباران

به فتوای تو ای زاهد گنه گر عاشقی باشد

خوشا دوزخ خوشا آتش خوشا خیل گنهکاران

شرر با خامه کی سازد وگرسازد « وفا» نقشی

بزن در شعر خود از او شرر خیز و شرر باران

(120)

مهتاب سرد میگذرد بر رخان تو

خاموش گشته است به شب چشمکان تو

آن چشمکان که کندوی خورشید شهدهاست

در زیر شعله‌ی سیه زلفکان تو

با آه گرم خویش به ژرفای ماهتاب

یاقوت ماه و مستی رؤیا لبان تو

یا پاره های آتش آن بوسه ها ی من

سوسو زنان به نیمه شبان دهان تو

آن بوسه ها که بر لب تو شعله زد زعشق

وز آن به رقص جان من آمد بجان تو

وینک خموش گشته و بر سنگ چین خویش

استاده است خسته و خامش شبان تو

غمگین از آنکه میگذرد ماهتاب سرد

بر لحظه های خفته و سرد رخان تو

تو خفته ای و می زند از اشک خود «وفا»

نقشی به روی خویشتن از داستان تو

(121)

شب درآمد چو شمع سوزان شو

ناب شو آفتاب عریان شو

پیرهن را رها نمودی و تن

با تو مانده‌ست، تن رها، جان شو

دود شو دود گرم خاطره‌ها

به نگاهم برآ و رقصان شو

جام شو باده باش مستی شو

گاه رؤیا و گاه هذیان شو

گیسوان را پریش کرده چه سود

همچو گیسوی خود پریشان شو

در میان هزار شعله ی راز

سایه سان آشکار و پنهان شو

تیره تر شو چو شب چو سایه چو وهم

شعله شو شور شو درخشان شو

دف و کف شو نوا و ناز و نیاز

همچو رودی زقله ریزان شو

جان عصیان و شور گشته «وفا»

ز وفا جان شور و عصیان شو

(122)

گنج این شهر است ناز و غنج تو

آن عتاب و آن خطاب و خنج تو

رنج را گویند پاداش است گنج

قسمت ما شد به عالم رنج تو

از تو ویرانیم ای گل چون شود

پر شود آغوش ما از گنج تو

ای عجب زآن باغبانی کو بداد

سیب را پیوند با نارنج تو

جام بر دست تو بر شد ، ای دریغ

زهد ما شد بر سر آرنج تو

چون شود گر بر «وفا» یک امشبی

سایه اندازد دمی سیرنج تو

(123)

بیا و جامه بسوزان و گیسوافشان شو

میان مردم چشمم برقص و عریان شو

سزای چون تو مهی نیست در خسوف شدن

برآ ز ابر و چو خورشید صبح رخشا ن شو

درون موج جنون شعله زن در اوج جنون

چو سایه گاه پدیدار و گاه پنهان شو

دلم شکسته‌ و لب بسته‌ام به خاموشی

غریو و غلغله شو جان جان عصیان شو

نه‌آسمان نه زمین نه افق نه چشمه نه موج

تو چشمه شو تو افق ، آسمان بیابان شو

ز ساحلی که درآنم به سوی لجه و موج

به بادبان دل خسته دل تو توفان شو

مرا تمام طبیعت به رقص توست عیان

مرا تمام طبیعت در این غمستان شو

جگرکباب دف و چنگ و نای و تنبورم

میان پرده این پرده‌ها خروشان شو

چه می‌شد ار که زمین سر به سر مرا تن بود

که می سرودمت ای جان برآن تو رقصان شو

چه می شد ار که فلک بود مطربی تر دست

که می سرودمش این رقص را به فرمان شو

بیا به زلزله رقص کولیانه «وفا»

غنیمتی شمر این شور و حال و ویران شو

(124)

در عالم خیال خوشم با خیال تو

وندر خیال با تو و آن خط و خال تو

بگشوده ام دریچه رؤیای دور دست

شاید رسد ز راه نسیم شمال تو

وز موی مشکبوی تو عطری بیاورد

در آن شمیم رنگ خیال جمال تو

این حال ماست ای گل من یکزمان بگو

چونست در کشاکش ایام حال تو

روز و شبت چگونه سفر می کند گلم

ماهت چگونه می گذرد نیز سال تو

خال لبت نگشته فراموش ما بگو

چونست حال آن لب و احوال خال تو

چون کار جمله خلق جهان بت پرستی است

ما بر گزیده ایم به عالم مثال تو

از قال و قیل مدعی سخت دل نگشت

یک دم خمش به سینه من قیل و قال تو

لیموی حور و لعل پری زآن شیخ شهر

سهم «وفا» لبان تو و سیب کال تو!

(125)

«غزل مشهدی»

بازدره با دو تا ابروش موره شمشیر مزنه

کاشکی شمشیر! مژگونش داره هی تیر مزنه

توی اون چادر و چاقچور سیا ، آخ! بر و روش

طعنه بر ماه شب چارده به شبگیر مزنه

دهنش غنچه لباش آلوچه ترشه دندوناش

وقتی اون غنچه مشه گل صدف و شیر مزنه

توی ته‌پل‌محله ، جون همو امام رضا

همه ره دیوونه کرده داره زنجیر مزنه

آی مسلمونا مگه وقت نمازه که دلم

داره با دیدن این دختره تکبیر مزنه

بدل وامنده گفتم مکن اینقدر جیر و ویر

ولی تا پیدا مشه دختره آژیر مزنه

نه دگه این دل مو دل نه ویالونه که هی

توی صحن حرمم هی زبر و زیر مزنه

آخدا داره «وفا» از غم ای ورپریده

شعر پر غصه مگه حرفای دلگیر مزنه

(126)

میا مرو توچنین از برابرم ای ماه

که جان مست مرا سوزد آخر آتش آه

چنان به ناز گذر میکنی تو از نظرم

که پیش چشم نیالودگان خیال گناه

کدام شهر چنین پروریده‌ات با لطف

زنغمه‌های غروب و ز نقره های پگاه

ز آبنوس و گل و شعله و ستاره و شور

ز راههای مه‌آلوده در شبان سیاه

که عشق ره سپرد آندر آن به تنهائی

وعقل در شکند آندر آن سپاه سپاه

دوباره آمد و بگذشت و من ندانستم

«وفا» که آه گذر کرد از نظر یا ماه

(127)

مائیم وآرزوئی در این شب گجسته

طی کرده راهها را تلخ و شکسته بسته

هرجاکه قلعه‌ای بود بر در زدیم سر را

اما دریچه‌ اش ماند بر ما همیشه بسته

هرجا که چشمه‌ای بود زانو زدیم و دیدیم

خونست خون سوزان از سینه‌ای شکسته

یارب اگر که ماندیم در ره شکایتی نیست

باری رعایتی کن بر خصر پی خجسته

تا ره برد به مقصود زین راه بی عطوفت

وندر پی‌اش برآید گلبانگ خلق خسته

در پرده‌های پیدا پیدا نشد حقیقت

بشنو «وفا»حقیقت پنهان و جسته جسته

(128)

نیست در شهر کس از دست غمت آسوده

نیست آسودگی و عشق قرین تا بوده

این چنین کز رخ تو ریخت ملاحت بردل

تا ابد هست دل ما به نمک آلوده

تلخ کامم من و خون می خورم و میبینم

این همه شکر سوده به لب نا سوده

وصل یا هجر مرا عشق تو خاموش نشد

بجز این هرکه ترا گفت غلط فرموده

هرچه گویند بگویند مرالیک حیات

بی تو و گرمی عشق تو بود بیهوده

سخن از عشق چه گوید کسی آنکو در هجر

نه دمی سوخته یارب نه دمی قرسوده

کاش این مدعیان را چو «وفا»می گردید

ای خدا دل به می عشق دمی آلوده

کس سر بی خبری شاد نمی آزردند

دل ما را به شب روز چنین آسوده

(129)

برآمد از افق سرد آفتاب سیاه

دو دیده باز کن ای مهربان ز خواب سیاه

نه بیدلیم و نه ترسان اگر چه روز شکست

در انتها به نمکزار این سراب سیاه

زمانه چون به من و ما نمی‌شود محدود

ز رطل تلخ به ساغر فکن شراب سیاه

پس آنگه ای مه طاغی به رقص عاصی خود

به زلف تیره بیانداز پیچ و تاب سیاه

که تا زژرف غم من ترانه ام خیزد

چو آفتاب به پیکار آفتاب سیاه

غمت مباد «وفا» تیغ پر شراره صبح

برآید و بدرد عاقبت حجاب سیاه

(130)

ای روی مشکفام تو رشک هزار ماه

وی موی مشکبوی توروح شب سیاه

جامم بده خراب کنم همچوچشم خویش

کاینک به غیرعشق توأم نیست هیچ راه

شب دیر و دورآمد و صبحی نشد عیان

شایدزچاک جیب توام بردمدپگاه

ساقی فدای ساغروساقت بریز می

کزدردهوشیاری خودگشته ام تباه

می ده به اعتماد،کزین پس به موی تو

مارا زباده نیست دگرقصد انتباه

عشق است و مستی است مرا کیش تا به‌کی

درزهدخشک همدم و همرازاشک وآه

عمری ززهد دیده ببستم زچشم تو

صدشکرزآنکه سوختی آن را به یک نگاه

جنت ازآن شیخ و مرا آستان تو

کاندرکرانه‌اش منم‌آن کمترین گیاه

بگذارتاکه شیخ بنالد به ذم عشق

تاآن دمی که بشکندش بیضه درکلاه

درراه عشق سوخت «وفا» کفر و دین خویش

ای بت زلطف باش مرا آخرین پناه

(131)

قدح از باده و گل پرکن و جامی در ده

ساقیا صبر بسوزان و مرا دیگر ده

آتش افروز و گلاب آور و نقل و گل و هل

نقل ما را ده و آن عود برآن آذر ده

مطربا مست شو آنگاه بزن پنجه به ساز

وز جگر نغمه ماهورو سپاهان سرده

خسته‌ام زین همه تاریکی و این ثقل گران

تو بخوان و بنواز و دل ما را پرده

تا به کی باده به خم گل به چمن صبر کنند

کن هیاهوئی ومنشور بشارت درده

عشق را سکه سالاری و پیروزی زن

قدحی تازه به رندان بلند اختر ده

در شب تیره «وفا» با گهر نظم دری

آن که را هست به سر شور سحر ساغر ده

(132)

«تپیدنهای دلها ناله شدآهسته آهسته»

طریق یک شبه صدساله شدآهسته آهسته

هرآن خونی که بر هر دشت و صحرائی چکید ای دل

به خاموشی نگه کن لاله شدآهسته آهسته

نم اشکی که ما را بود بر مژگان خونالود

زآه پر زآتش ژاله شدآهسته آهسته

دریغ آن آینه کو بود جام صدق گیتی بین

جمال خویشتن را واله شدآهسته آهسته

چه شد دریای آبیگون من یارب دراین توفان

بگوآخر چرا خونچاله شدآهسته آهسته

شگفت از ابر پر باران که اندر روزگار مرگ

زمین مرده را غساله شدآهسته آهسته

مگو از عشق کان معشوق فخر عاشقان آخر

ز اجبار زمان دلاله شدآهسته اهسته

«وفا» خاموش کز آه تو ماه نیمه شب دیگر

بر این دشت غمین درهاله شدآهسته آهسته

(133)

کیست مگر من دراین وادی بی راه و ماه

مومن بی مسجد و صوفی بی خانقاه

هرکه به بیراهه رفت گم شد و در حیرتم

زآنکه مرا عاقبت گم شده در راه راه

ای دل ازین افت و خیز زین همه سوز و ستیز

نیست تو دانی مرا قبله سوی نام و جاه

عشق ز سوئی رسید جمله دل و جمله جان

عقل ز سوی دگر با علم و با سپاه

بین دو دریای ژرف تشنه جگر مانده ام

زین همه غربت مرا چیست مگر اشک و آه

عمر گذشت و به ره قسمت من نیست جزـ

چاه و درآن چاه نیز، چاه و درآن نیز چاه

یارب ازآن رو که خود هیمه این آتشم

چون بنهم سر بر این قبله گه از انتباه

آه زصدقی که زد ریشه به تردید و شک

پرتوی ای مهربان در بگشا ای پناه

میرسدآیا دمی کز فلق معرفت

شعله زند نور عشق چهره گشاید پگاه

درد من ای دوست نیست زان دوغزال سیاه

از غم تفسیر عشق روز «وفا» شد سیاه

(134)

دل در غمت محاط است مه در میان هاله

جز این چه گویمت در آغاز این رساله

گاهی زدیده اشکی گاهی زسینه آهی

یعنی وزیده بادی از ابر دیده ژاله

اقلیم عشقت ای دوست هست آنچنان که بوده

یعنی نگشته یادت مشمول استحاله

خوش باش در زمانه بی تو که بی تو مائیم

دمساز کنج خلوت همسایه با پیاله

نومیدیم مبارک زین پس که گشتم‌آگه

در چرخ پنبه در گوش بیهوده است ناله

ما را «وفا» از آنکو، ما را به شعله افکند

بر دل ملالتی نیست با ایزدش حواله

(135)

گسسته برف و به هم سبزه زار پیوسته

شکفته آتش آلاله‌های نو رسته

به گرگ و میش، اگر چند نوز می رخشد

فروغ دیده‌ی چندین ستاره‌ی خسته

ولی به چشم کبوتردرآسمان سحر

به اوج دشت فلق می تراود آهسته

نگاه! آتش زرتشت می دمد بشکوه

به رنگهای غزلخوان و شاد و شایسته

ز تیغ کوه یکی رود روشن رنگین

به لاجورد افقهای دور بنشسته

گذشت دور زمستان رسید دولت گل

به جای بانگ مؤذن زاوج گلدسته

نشست مرغک خوشخوان و نغمه‌ی تکبیر

در آسمان سحر در «ملیح بشکسته»

گشود بال و پر اندر هوای پاک بهار

به هر کرانه و بر هر دریچه بسته

ز روی مهر به منقار کوچک و رنگین

ترانه خوان شد، با تقه های پیوسته:

ـ خدای خاک و خلایق بزرگ باد و کسی

که در طریقت آزادگی ز خود رسته

بهار جمله نثارست و نو شدن ای دل

خوشا دلی که به این راز سبز ره جسته

خوشا دلی که به باران صبح عید( وفا)

به غیر عشق شد از هر تعلقی شسته

(136)

لب شیرین تو تلخ‌است مگر می زده‌ای

گو که با کی زده‌ای باده ،بگو‌ کِی زده‌ای

سردی جان من ازآتش یاقوت تو سوخت

فرودینی تو که صد شعله بر این دی زده‌ای

آه از آن خال به زیر لب گرمت که از آن

طعنه بر شوکت و بر گنج جم و کی زده‌ای

حاجتی نیست به مطرب که‌تو از حسن کلام

شعله بر عود و شرر بر جگر نی زده‌ای

شده‌ام می‌زده از میکده لعل خوشت

تو که خود میکده‌ای گو به کجا می زده‌ای

هی بگوئی که نیم مست و به هر بوسه تو

گویمت دور زچشمان «وفا» ، هی‌ی‌ی! زده‌ای!

(137)

هنوز هم بهانه منی

سرود عاشقانه منی

هنوز هم اگر چه بی توأم

تمام شب به خانه منی

هنوز هم در این سکوت سرد

تو آتش و زبانه منی

هنوز هم اگر جوانه ای

زند دلم ،جوانه منی

تو آن حضور غایبی مرا

که عطر آشیانه منی

به هر سفرکه میرود«وفا»

تو آخرین کرانه منی

هنوز هم بهانه منی

سرودعاشقانه منی

(138)

«این غزل به صورت یک ترانه با صدای خانم مرضیه

و آهنگی از محمد شمس اجرا شده است»

سر میزند دوباره خورشید مهربانی

در پرده‌های صبحی زرتاب و پر نیانی

طی میشود خلائق فصل فراق و فرقت

در میرسد به شادی ایام همزبانی

ای سالخورده میهن از گردش زمانه

بینم ز سر بگیری بار دگر جوانی

زآن‌رو که زنده مانده ست در خون مردمانت

سودای رادمردی آئین پهلوانی

ای سالخورده میهن بینم به هر کرانت

آینده را غزلخوان در کار گلفشانی

زیرا به رهگذار بسیارها مصائب

سرو غرور قدت یک دم نشد کمانی

ای ظالمان زائل . بانگ « وفا» جز این نیست

بالله که در زوالید مائیم جاودانی

(139)

بیا امشبی را نما آشنائی

رها کن ره و شیوه بیوفائی

تب آلوده‌ام کو طبیبی که داند

زبان مرا تا نماید دوائی

تو گوئی که دیگر به عالم نباشد

در این روزگاران چو من مبتلائی

نه در این ره دور دیگر رفیقی

نه دیگر زجائی صدائی زپائی

نه در دور دستان چراغی و شمعی

نه بر آسمان پرتوی روشنائی

خموشست و تاری ره از کاروانان

خدایا خدایا! غریو درائی

«وفا» را خدا را غمینم غریبم

« دلم خون شد از غصه ساقی کجائی»

(140)

از این تنگی دلم خون شد خدای من فراخائی

از این دیروز دلگیرم برآور راه فردائی

ز هر دشتی سفر کردم به هر راهی گذر کردم

به هر گامی ندیدم جز مسیحی بر چلیپائی

ندیدم همزبانی تا بگویم قصه خود را

نماند تا غمم بر دل بیاور سنگ خارائی

طرب مرد و تعب آمد شبی از بعد شب آمد

در این شام تعب نامد دگر گلبانگ هی‌هائی

نماند تیرگی بر پا نماند خامشی برجا

رسد روزی که هر نائی شود توفان آوائی

بیا ساقی شرابی خوش در این آوار شادی کش

بزن مطرب به دف دستی که کوبم بر زمین پائی

در این قحط‌المحبت بس «وفا» بعد از وفات تو

سرودت را به سرمستی بخواند سرو بالائی

(141)

روانم با دل شیدا به هر جائی به هر کوئی

به دنبال تو میگردم به هر سوئی به هر روئی

نباشد غیر آه من اگر برآسمان ابری

نبینی غیر اشک من اگر بر این زمین جوئی

زکف شد دین و ایمانم از آن ساعت که خم گشتم

به زیر سایه موی تو در محراب ابروئی

ترا جویم ترا گویم ترا خوانم ترا بویم

به هرجائی به هر نامی به هر بانگی ز هر بوئی

در این شام سیه ای جان اگر بینی که پیدایم

هنوزم شمع رخسارت زند در سینه سوسوئی

خرابست این سکوت‌آباد مگر غوغای عشقی نو

بگوش خفتگان ناگه در اندازد هیاهوئی

«وفا» از هفت شهر عشق گذشتی عاقبت اما

به خاکستر در افکندت طلسم چشم جادوئی

(142)

عاقبت نیم شبی مست زره می‌آئی

که مرا خانه به ماه رخ خودآرائی

ای‌خوش‌آندم‌که چوخورشیدسحرخالص وپاک

گره از جامه سالوس و ریا بگشائی

عشق را باز صلا در دهی و تقوا را

خاکی از حیطه ادراک به سر فرمائی

چیستی ای که به دیروز ازل زاده شدی

لیک تا شام ابد نقش رخ فردائی

خیز و از رطل عتیق ازلیت برکش

جامی و ای بت من رقص کنان بالائی

بنما دیده ما را و به مستی در ریز

عطش عشق مرا شعله فشان مینائی

تا در این غمکده از راز نهان دل خویش

رستخیزی کنم و واقعه کبرائی

زین سپس باد حرام ار که به دنیای سخن

گردد ای عشق مرا بی تو سیه طغرائی

بنده کوی تو ای عشق شدم زآن سحری

که نمودم ز لبش رقص کنان یغمائی

روزگار ار چه «وفا» نیست موافق صد شکر

که به سر مانده ترا عطر خوش رویائی

(143)

دریغ از درد شیدائی در این اقلیم تنهائی

که نتوان زد دمی درآن مگر با قید رسوائی

چه کردی ای دل بیدل تو با من کاندر این منزل

که گشتم حیرت انجامی نه دنیائی نه عقبائی

تلاطم در تلاطم شد ترا تقدیر و زین تکرار

چه غافل وار از کف شد مرا ایام برنائی

خدایا گر گذار افتد مرا روزی به کوی تو

گریبان چاک خواهم زد به دامانت زشیدائی

زتو جز نقش رویایی نمانده بر دل و ای دل

نماند کاش در عالم ز ما جز نقش رویایی

«وفا» غارت شدی یکسر ترا بیهوده ننهادند

ز روز اول زادن نشان و نام یغمائی

(144)

تو نازنین منستی و روح ناز جهانی

هرآنچه هست زخوبی در این جهان به از آنی

نه آرزوست به دل، کارزو تمامت دل شد

مگر زبعد شبی این چنین سپیده دمانی

رسد زراه و بیائی زراه و سر بگذارم

به شانه تو و گریم ز شوق وصل زمانی

مگر به عشق، نباشد مرا تحمل عالم

جز این مبر به دل من تو هیچ وهم و گمانی

هزار تیر جفا بر دلم زدند و در این دل

تو ای کبوتر زیبا هنوز در طیرانی

«وفا» زعشق چه گوئی که شرح عشق نگنجد

به هیچ شعر و سرودی به هیچ لفظ و بیانی

(145)

نه ساقی نه مطرب نه باده نه جامی

نه شادی نه شوری نه سوری نه کامی

نه با مهر دیگر درودی به صبحی

نه با ماه دیگر سلامی به شامی

خموش است دیگر مرا آنچه بینم

نیاید، نخیزد، نروید پیامی

چنان خامش اندر خموشم که از دل

نیاید به لب موج شوق کلامی

یکی خوابگردم در این هوشیاری

که او را نه ننگی ست دیگر نه نامی

زهردام بگریختم دیدم آخر

که هستی من گرد من بود دامی

چو محصور این منحنی هستی ای دل

چه عصیان،که در هر طریقت غلامی

به جوش جهان سوختم ای زمانه

ز من بگذر و دام بر نه به خا می

چنان گشت غارت ،« وفا» را دل و جان

که با او از آن پس، نمانده مرامی

خدایا به درگاهت ار بی مرامان

توانند نالند از من سلامی !

(146)

به درد خویشتن خوکن که پیدا نیست درما نی

خرابست این جهان دریاب در این ویرانه ویرانی

مجو سامان که سامانت همان باشد که سودا را

یقین آری که تا پایان نیابی هیچ سامانی

نه از آغازی این رفتن ترا آغاز شد ای دل

که این ره را به فرجا می بود انجام و پایانی

رویم از کوه تا کوهی رویم از دشت تا دشتی

وزآن پس از بیابانی به خاموش بیابانی

تو خود را از جهان دانی جدا ، اما چو از اوئی

به آزادی و عصیان هم به تسلیم و به فرمانی

تو این ابری تو این بادی تو این خاکی تو این آبی

همین آتش همین باران همین دریا و توفانی

درون خویش میپوئی ازل را تا ابد برخاک

ترا این راز کردم فاش اگر از راز دارانی

ترا گر پرورد عالم مشو مغرور غافل وار

که بر قلبت نهد فردا ستون و سقف ایوانی

ولی گر بی نیازی را بگیری دست بر دامن

نباشد غم که می بینی تو هم اینی و هم انی

چو شبتابی بر این ظلمت دمی رخشیم و میرخشد

فراز راه ما ما را مه و مهری و کیوانی

«وفا» در خوابگردی ها گذشتی چون ز بیداری

نگار شعر را دیگر تو از آئینه دارانی

( 147)

دف است و کف، شب و شمع و شراب و بزم نهانی

در ابتدای شب شیب و انتهای جوانی

نهاده سر به بر ساز خویش مطرب و پیداست

که گشته یکسره در موج شور غرقه و فانی

در ابتدای شب او می نواخت ساز و کنون ساز

نوازدش به نوازش چنانکه افتد و دانی

حدیث چشم خوشش گفت و آن لبان که به رشکند

از آن دقایق مستی از این عقیق یمانی

بپای خیز و برافراز قامتی و بر افروز

شراره ای که از آن آتش دلم بنشا نی

هوای زهد ندارم بریز باده به ساغر

که با کرشمه و شعری دهیم باز نشانی

خدای را به جهانی که اندر آن اثری نیست

ز سر بریدن دل با فریب لفظ و معانی

برقص و زلف بر افشان که در زمانه چنین خوش

نبوده است کسی را علیه شیخ تبانی

چنین که مومن مسکین ز کفر زلف تو لرزد

گمان برم که نماند به تخت بخت زمانی

زحکم زلف تو در مانده است و فتوی چشمت

به فتنه افکند آخر به چشم شیخ جهانی

بیامدند و برفتند زاهدان و بمانده است

حدیث چشم تو بر جا و ابروان کمانی

زکفر زلف تو زاهد اگر بدر ببرد جان

از این غزل نبرد جان «وفا» به هیچ زمانی

(148)

چشم مست تو کجا شیوه آشوبگری

ز که آموخت بگو با من و نی با دگری

چو شبی تیره سیاه است و سیه تر زسیاه

ای عجب ›آنکه از این شب، شب من شد سحری

باز عاشق شده ام باز ندانم زکجا

به کجا می گذرم در سفر در بدری

باز عاشق شده ام، در شب غربت زده سر

همچو خورشید سحر دولت صاحب نظری

ای خوشا عشق خوشا عشق بیا عشق بیا

آنچه را مانده زدل شعله بزن کن شرری

من نخواهم دل و دل گر که نسوزد نشود

یکسر از تاری و از سردی و از رنگ بری

خبری داد مرا عشق که در ژرفی شب

صبح در روی تو بر خاست به صد جلوه گری

گر که تقدیر من ای دوست شب و در بدریست

ای من و چشم تو و در شب آن در بدری

عشق و آزرم نسازند «وفا» تا به ابد

تو بیاموز از ان چشم سیه پرده دری

(149)

«غزلسرودی برای روزگار آزادی چه ما باشیم و چه نباشیم»

مژده! سر زد از البرز، آفتاب آزادی

شد قرین پیروزی انقلاب آزادی

دفتر ستمکاری بسته شد که بنویسند

سرگذشت ایران را در کتاب آزادی

بر فراز دست خلق رطل می به رقص آمد

جامها لبالب شد از شراب آزادی

پیر و خسته شد این تن، در طریق این توفان

تا شود جوان جانم ، با شباب آزادی

بوسه ای بگیر ای دوست، دشمنی فرامش کن

کاین بود به نزد ما فتح باب آزادی

شعله ای بر افروزان ، هم به تخت و هم منبر

تا به تخت ننشیند، جز جناب آزادی

دوره خرد آمد دانش آشیان بگرفت

در وطن ، نگهبانش شد عقاب آزادی

میر و خان و سلطان نی گله فقیهان نی

رود ناب می خواهم نی سراب آزادی

رو رهی دگر را زن ای حریف صنعتگر

آنچه را تو جوئی چیست جز طناب آزادی

زین سپس خدا هم نیست نزد من بجز شیطان

از لبش بر آید گر جز خطاب آزادی

از سه ره خراب آمد ساقیا «وفا»امشب

هم خراب تو هم می هم خراب آزادی

(150) «برای ب .بازول»

سالخوردی و هنوز از جمله زیبایان سری

سالخورد من هنوزم از جوانی بهتری

کار شاعر چیست جزتقویم حسن مه رخان

گوش دار ای نازنین ای ماه سیما ای پری

دست نقاش زمان مغلوب حسن روی توست

زین سبب حسن تو کی کم گردد از صورتگری

از همه خوبان که طعم چشمشان در چشم من

مانده، بالله یک سر و گردن مرا بالاتری

وز همه لبها که بهر تجربت بوسیده ام

من ندیدم چون لب تلخ تو شهد و شکری

وز تمام آن کرانهائی که با لطف خدا

جان و تن افکند در موج گناهی لنگری

ای کران بیکران نایافته چون این کنار

زورق جانم خلیج غرقه در نیلوفری

چون حبابی بر سر موج عدم آئینه شد

جان من جان ترا و آبی اندر آذری

محو گردید و «وفا» در آخرین دم خوش سرود

عاشقان را ارمغانی، نغمه ای، شعر تری

پایان

پاسخی بگذارید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: